عطار (غزلیات)/تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است) از عطار |
' |
| تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است | در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است | |
| در عشق درد خود را هرگز کران نبینی | زیرا که عشق جانان دریای بیکران است | |
| تا چند جویی آخر از جان نشان جانان | در باز جان و دل را کین راه بی نشان است | |
| تا کی ز هستی تو کز هستی تو باقی | گر نیست بیش مویی صد کوه در میان است | |
| هر جان که در ره آمد لاف یقین بسی زد | لیکن نصیب جان زان پندار یا گمان است | |
| اندیشه کن تو با خود تا در دو کون هرگز | یک قطره آب تیره دریا کجا بدان است | |
| رند شراب خواره، چون مست مست گردد | گوید که هر دو عالم در حکم من روان است | |
| لیکن چو باهش آید در خود کند نگاهی | حالی خجل بماند داند که نه چنان است | |
| عطار مست عشقی از عشق چند لافی | گر طالبی فنا شو مطلوب بس عیان است |