عطار (غزلیات)/بحری است عشق و عقل ازو برکنارهای
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (بحری است عشق و عقل ازو برکنارهای) از عطار |
' |
| بحری است عشق و عقل ازو برکنارهای | کار کنارگی نبود جز نظارهای | |
| در بحر عشق عقل اگر راهبر بدی | هرگز کجا فتادی ازو برکنارهای | |
| وانجا که بحر عشق درآید به جان و دل | عقل است اعجمی و خرد شیرخوارهای | |
| در پردهی وجود ز هستی عدم شوند | آنها که ره برند درین پرده پارهای | |
| بسیار چاره میطلبی تا که سر عشق | یک دم شود به پیش تو چون آشکارهای | |
| گر صد هزار سال درین ره قدم زنی | تا تو تویی تو را نتوان کرد چارهای | |
| تو درد عشق خود چه شناسی که چون بود | تا بر دلت ز عشق نیاید کتارهای | |
| در هر هزار سال به برج دلی رسد | از آسمان عشق بدین سان ستارهای | |
| عطار اگر پیاده شوی از دو کون تو | در هر دو کون چون تو نباشد سوارهای |