عطار (غزلیات)/بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم) از عطار |
' |
| بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم | که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم | |
| گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم | ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمیدانم | |
| ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر | چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمیدانم | |
| به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو | کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمیدانم | |
| به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم | کنون از غایت مستی می از ساغر نمیدانم | |
| به مسجد بتگر از بت باز میدانستم و اکنون | درین خمخانهی رندان بت از بتگر نمیدانم | |
| چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم | درین دریای بی نامی دو نامآور نمیدانم | |
| یکی را چون نمیدانم سه چون دانم که از مستی | یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمیدانم | |
| کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی | من این دریای پر شور از نمک کمتر نمیدانم | |
| دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت | ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمیدانم |