عطار (غزلیات)/بت ترسای من مست شبانه است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (بت ترسای من مست شبانه است) از عطار |
' |
| بت ترسای من مست شبانه است | چه شور است این کزان بت در زمانه است | |
| سر زلفش نگر کاندر دو عالم | ز هر موییش جویی خون روانه است | |
| دل من صاف دین در راه او باخت | که این دل مست دردی مغانه است | |
| چو عقلم مات شد بر نطع عشقش | چه بازم چون نه بازی و نه خانه است | |
| دل بیمار را در عشق آن بت | شفا از نعرههای عاشقانه است | |
| درآمد دوش و گفت ای غرهی خود | دلت غمگین و نفست شادمانه است | |
| به بوی دانه مرغت مانده در دام | چه مرغی آنکه عرشش آشیانه است | |
| بدو گفتند چون در دام ماندی | بخور دانه که غم خوردن فسانه است | |
| به زاری مرغ گفتا ای عزیزان | به دام اندر که را پروای دانه است | |
| کز آنگاهی که خورد آن دانه آدم | به دام افتاده سر بر آستانه است | |
| عزیزا کار تو بس مشکل افتاد | چه گویم چون زبانم پر زبانه است | |
| ببین کایینهی کونین عالم | جمال بی نشانی را نشانه است | |
| نگاهی میکند در آینه یار | که او خود عاشق خود جاودانه است | |
| به خود میبازد از خود عشق با خود | خیال آب و گل در ره بهانه است | |
| اگر احول نباشی زود ببینی | که کلی هر دو عالم یک یگانه است | |
| تو هرجایی از آن می بازمانی | که راهی دور و بحری بیکرانه است | |
| بر آن ایوان کز اینجا رفت این حرف | دو عالم همچو نقش آسمان است | |
| دل عطار از روز ازل باز | ز صاف عشق مخمور شبانه است |