عطار (غزلیات)/بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد) از عطار |
' |
| بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد | در بن دیر مغان ره زن اوباش شد | |
| میکدهی فقر یافت خرقهی دعوی بسوخت | در ره ایمان به کفر در دو جهان فاش شد | |
| زآتش دل پاک سوخت مدعیان را به دم | دردی اندوه خورد عاشق و قلاش شد | |
| پاک بری چست بود در ندب لامکان | کم زن و استاد گشت حیله گر و طاش شد | |
| لاشهی دل را ز عشق بار گران برنهاد | فانی و لاشییء گشت یار هویداش شد | |
| راست که بنمود روی آن مه خورشید چهر | عقل چو طاوس گشت وهم چو خفاش شد | |
| وهم ز تدبیر او آزر بتساز گشت | عقل ز تشویر او مانی نقاش شد | |
| چون دل عطار را بحر گهربخش دید | در سخن آمد به حرف ابر گهرپاش شد |