عطار (غزلیات)/ای یک کرشمهی تو صد خون حلال کرده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (ای یک کرشمهی تو صد خون حلال کرده) از عطار |
' |
| ای یک کرشمهی تو صد خون حلال کرده | روی چو آفتابت ختم جمال کرده | |
| نیکوییی که هرگز نی روز دید نی شب | هر سال ماه رویت با ماه و سال کرده | |
| خورشید طلعت تو ناگه فکنده عکسی | اجسام خیره گشته ارواح حال کرده | |
| ماهی که قاف تا قاف از عکس اوست روشن | چون روی تو بدیده پشتی چو دال کرده | |
| اول چو بدرهی سیم از نور بدر بوده | وآخر ز شرم رویت خود را هلال کرده | |
| یک غمزهی ضعیفت صد سرکش قوی را | هم دست خوش گرفته هم پایمال کرده | |
| روی تو مهر و مه را در زیر پر گرفته | با هر یکی به خوبی صد پر و بال کرده | |
| زلف تو چون به شبرنگ آفاق در نوشته | خورشید بر کمینه عزم زوال کرده | |
| دل را شده پریشان حالی و روزگاری | تا از کمند زلفت مویی خیال کرده | |
| چون مرغ دل ز زلفت خسته برون ز در شد | چندین مراغه در خون زان خط و خال کرده | |
| با آنکه بوی وصلت نه دل شنید و نه جان | ما و دلی و جانی وقت وصال کرده | |
| گویاترین کسی را کو تیزبینتر آمد | خط تو چشم بسته خال تو لال کرده | |
| شعر فرید کرده شرح لب تو شیرین | تا او به وصف چشمت سحر حلال کرده |