عطار (غزلیات)/ای عجب دردی است دل را بس عجب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (ای عجب دردی است دل را بس عجب) از عطار |
' |
| ای عجب دردی است دل را بس عجب | مانده در اندیشهی آن روز و شب | |
| اوفتاده در رهی بی پای و سر | همچو مرغی نیم بسمل زین سبب | |
| چند باشم آخر اندر راه عشق | در میان خاک و خون در تاب و تب | |
| پرده برگیرند از پیشان کار | هر که دارند از نسیم او نسب | |
| ای دل شوریده عهدی کردهای | تازه گردان چند داری در تعب | |
| برگشادی بر دلم اسرار عشق | گر نبودی در میان ترک ادب | |
| پر سخن دارم دلی لیکن چه سود | چون زبانم کارگر نی ای عجب | |
| آشکارایی و پنهانی نگر | دوست با ما، ما فتاده در طلب | |
| زین عجب تر کار نبود در جهان | بر لب دریا بمانده خشک لب | |
| اینت کاری مشکل و راهی دراز | اینت رنجی سخت و دردی بوالعجب | |
| دایم ای عطار با اندوه ساز | تا ز حضرت امرت آید کالطرب |