عطار (غزلیات)/ای به وصفت گمشده هرجان که هست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (ای به وصفت گمشده هرجان که هست) از عطار |
' |
| ای به وصفت گمشده هرجان که هست | جان تنها نه خرد چندان که هست | |
| وی کمال آفتاب روی تو | تا ابد فارغ ز هر نقصان که هست | |
| گر سکندر چشمهی حیوان نیافت | نیست عیب چشمهی حیوان که هست | |
| کور مادرزاد آید کل خلق | در بر آن حسن جاویدان که هست | |
| صد هزاران قرن چرخ تیزرو | بود هم زین شیوه سرگردان که هست | |
| از شفق در خون بسی گشت و نیافت | چون تو خورشیدی درین دوران که هست | |
| آفتاب از شرم رویت هر شبی | در سیاهی شد چنین پنهان که هست | |
| باز چون زلفت کمند او شود | بی سر و بن میرود زین سان که هست | |
| نی چه میگویم فلک گویی است بس | در خم آن زلف چو چوگان که هست | |
| هیچ سر بر تن نخواهد ماند از انک | گوی خواهد شد درین میدان که هست | |
| زاشتیاق روی چون خورشید توست | ابر را هر دیدهی گریان که هست | |
| وی عجب در جنب عشق عاشقانت | شبنمی است این جملهی باران که هست | |
| ابر چبود زانکه صد دریای خون | از دل هر یک درین طوفان که هست | |
| هرچه از ما میرود آن هیچ نیست | کار تا چون رفت از آن پیشان که هست | |
| کار تنها نه مرا افتاد و بس | همچو من بس بی سر و سامان که هست | |
| تو چنین در پرده و از شور توست | در دو عالم این همه حیران که هست | |
| جملهی ذرات عالم گوش شد | تا بفرمایی تو هر فرمان که هست | |
| گرد نعلین گدای کوی تو | بیشتر از ملک هر سلطان که هست | |
| دوستتر دارم من آشفته دل | ذرهای دردت ز هر درمان که هست | |
| همدم عیسی شود بی شک فرید | گر دمی برهد ازین زندان که هست |