عطار (غزلیات)/ای آتش سودای تو دود از جهان انگیخته
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (ای آتش سودای تو دود از جهان انگیخته) از عطار |
' |
| ای آتش سودای تو دود از جهان انگیخته | صد سیل خونین عشق تو از چشم جان انگیخته | |
| ای کار دل ناساخته ناگاه بر دل تاخته | برقع ز روی انداخته وز دل فغان انگیخته | |
| تو همچو مست سرکشی افکنده در جان مفرشی | سلطان عشقت آتشی اندر جهان انگیخته | |
| گه دام زلف انداخته گه تیغ مژگان آخته | صد حیله زین بر ساخته صد فتنه زان انگیخته | |
| اندیشهی تو هر نفس بگرفته دل را پیش و پس | بس مرغ جان را زین هوس از آشیان انگیخته | |
| عطار اندر ذکر خود وز نکتههای بکر خود | گرد سمند فکر خود، از آسمان انگیخته |