عطار (غزلیات)/از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست) از عطار |
' |
| از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست | مستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست | |
| در جشن می عشق که خون جگرم ریخت | نقل من دلسوخته جز خون جگر نیست | |
| مستان میعشق درین بادیه رفتند | من ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست | |
| در بادیهی عشق نه نقصان نه کمال است | چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نیست | |
| گویند برو تا به درش برگذری بوک | هیهات که گر باد شوم روی گذر نیست | |
| زین پیش دلی بود مرا عاشق و امروز | جز بیخبریم از دل خود هیچ خبر نیست | |
| جانا اگرم در سر کار تو رود جان | از دادن صد جان دگرم بیم خطر نیست | |
| در دامن تو دست کسی میزند ای دوست | کو در ره سودای تو با دامن تر نیست | |
| دانی که چه خواهم من دلسوخته از تو | خواهم که نخواهم، دگرم هیچ نظر نیست | |
| عطار چنان غرق غمت شد که دلش را | یک دم دل دل نیست زمانی سر سر نیست |