عطار (غزلیات)/آن در که بسته باید تا چند باز دارم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (آن در که بسته باید تا چند باز دارم) از عطار |
' |
| آن در که بسته باید تا چند باز دارم | کامروز وقتش آمد کان در فراز دارم | |
| با هر که از حقیقت رمزی دمی بگویم | گوید مگوی یعنی برگ مجاز دارم | |
| تا لاجرم به مردی با پاره پاره جانی | در جان خویش گفتم چندان که راز دارم | |
| چون این جهان و آن یک با صد جهان دیگر | در چشم من فروشد چون چشم باز دارم | |
| چیزی برفت از من و اینجا نماند چیزی | تا این شود چون آن یک کاری دراز دارم | |
| جانی که داشتم من، شد محو عشق جانان | جان من است جانان، جان دلنواز دارم | |
| نی نی اگر چو شمعی این دم زدم ز گرمی | اکنون چو شمع از آن دم سر زیر گاز دارم | |
| چون عز و ناز ختم است بر تو همیشه دایم | تا چند خویشتن را در عز و ناز دارم | |
| کارم فتاد و از من تو فارغی به غایت | نه صبر میتوانم نه کارساز دارم | |
| از بس که بی نیازی است آنجا که حضرت توست | من زاد این بیابان عجز و نیاز دارم | |
| شوریدهی جهانم چون قربت تو جویم | محمود نیستم من، خو با ایاز دارم | |
| بازی اگر نشیند بر دوش من نگیرم | ورنه کسی نبوده است البته باز دارم | |
| من شمع جمع عشقم نه جان به تن بمانده | جان در میان آتش تن در گداز دارم | |
| لاف ای فرید کم زن زیرا که در ره او | چون سرنگون نهای تو صد سرفراز دارم |