عطار (عذر آوردن مرغان)/میشد آن سقا مگر آبی به کف
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (عذر آوردن مرغان) (میشد آن سقا مگر آبی به کف) از عطار |
' |
| میشد آن سقا مگر آبی به کف | دید سقایی دگر در پیش صف | |
| حالی این یک آب در کف آن زمان | پیش آن یک رفت و آبی خواست از آن | |
| مرد گفتش ای ز معنی بیخبر | چون تو هم این آب داری خوش بخور | |
| گفت هین آبی دهای بخرد مرا | زانکه دل بگرفت از آن خود مرا | |
| بود آدم را دلی از کهنه سیر | از برای نو به گندم شد دلیر | |
| کهنها جمله به یک گندم فروخت | هرچ بودش جمله در گندم بسوخت | |
| عور شد، دردی ز دل سر بر زدش | عشق آمد حلقهای بر در زدش | |
| در فروغ عشق چون ناچیز شد | کهنه و نو رفت واو هم نیزشد | |
| چون نماندش هیچ، با هیچی بساخت | هرچ دستش داد در هیچی به باخت | |
| دل ز خود بگرفتن و مردن بسی | نیست کار ما و کار هر کسی | |
| دیگری گفتش که پندارم که من | کردهام حاصل کمال خویشتن | |
| هم کمال خویش حاصل کردهام | هم ریاضتهای مشکل کردهام | |
| چون هم اینجا کار من حاصل ببود | رفتنم زین جایگه مشکل ببود | |
| دیدهی کس را که برخیزد ز گنج | میدود در کوه و در صحرا به رنج | |
| گفت ای ابلیس طبع پر غرور | در منی گم وز مراد من نفور | |
| در خیال خویش مغرور آمده | از فضای معرفت دورآمده | |
| نفس بر جان تو دستی یافته | دیو در مغزت نشستی یافته | |
| گر ترا نوریست در ره یارتست | ور ترا ذوقیست آن پندار تست | |
| وجد و فقر تو خیالی بیش نیست | هرچ میگویی محالی بیش نیست | |
| غره این روشنی ره مباش | نفس تو باتست، جز آگه مباش | |
| با چنین خصمی ز بی تیغی به دست | کی تواند هیچ کس ایمن نشست | |
| گر ترا نوری ز نفس آمد پدید | زخم کژدم از کرفس آمد پدید | |
| تو بدان نور نجس غره مباش | چون نهای خورشید جز ذره مباش | |
| نه ز تاریکی ره نومید شو | نه ز نورش هم بر خورشید شو | |
| تا تو پندار خویشی ای عزیز | خواندن و راندن نه ارزد یک پشیز | |
| چون برون آیی ز پندار وجود | بر تو گردد دور پرگار وجود | |
| ور ترا پندار هستی هست هیچ | نبودت از نیستی در دست هیچ | |
| ذرهای گر طعم هستی با شدت | کافری و بت پرستی با شدت | |
| گر پدید آیی به هستی یک نفس | تیر باران آیدت از پیش و پس | |
| تا تو هستی، رنج جان را تن بنه | صد قفا را هر زمان گردن بنه | |
| گر تو آیی خود به هستی آشکار | صد قفات از پی در آرد روزگار |