عطار (عذر آوردن مرغان)/صوفیی میرفت در بغداد زود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (عذر آوردن مرغان) (صوفیی میرفت در بغداد زود) از عطار |
' |
| صوفیی میرفت در بغداد زود | در میان راه آوازی شنود | |
| کان یکی گفت انگبین دارم بسی | میفروشم سخت ارزان، کو کسی | |
| شیخ صوفی گفت ای مرد صبود | میدهی هیچی به هیچی، گفت دور | |
| تو مگر دیوانهای ای بوالهوس | کس به هیچی کی دهد چیزی به کس | |
| هاتفی گفتش کهای صوفی درآی | یک دکان زینجا که هستی برترآی | |
| تا به هیچی ما همه چیزت دهیم | ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم | |
| هست رحمت آفتابی تافته | جملهی ذرات را دریافته | |
| رحمت او بین که با پیغامبری | در عتاب آمد برای کافری |