عطار (عذر آوردن مرغان)/دردم آخر که جان آمد به لب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (عذر آوردن مرغان) (دردم آخر که جان آمد به لب) از عطار |
' |
| دردم آخر که جان آمد به لب | شیخ خرقان این چنین گفت ای عجب | |
| کاشکی بشکافتندی جان من | باز کردندی دل بریان من | |
| پس به عالمیان نمودندی دلم | شرح دادندی که درچه مشکلم | |
| تا بدانندی که با دانای راز | بت پرستی راست ناید، کژ مباز | |
| بندگی این باشد و دیگر هوس | بندگی افکندگیست ای هیچ کس | |
| نه خدایی میکنی نه بندگی | کی ترا ممکن شود افکندگی | |
| هم بیفکن خویش و هم بنده بباش | بنده و افکنده شو ، زنده بباش | |
| چون شدی بنده به حرمت باش نیز | در ره حرمت بهمت باش نیز | |
| گر درآید بنده بی حرمت به راه | زود راند از بساطش پادشاه | |
| شد حرم بر مرد بیحرمت حرام | گر به حرمت باشی این نعمت تمام |