عطار (عذر آوردن مرغان)/بود آن دیوانه خون از دل چکان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (عذر آوردن مرغان) (بود آن دیوانه خون از دل چکان) از عطار |
' |
| بود آن دیوانه خون از دل چکان | زانک سنگ انداختندش کودکان | |
| رفت آخر تا به کنج گلخنی | بود اندر کنج گلخن روزنی | |
| شد از آن روزن تگرگی آشکار | بر سردیوانه آمد در نثار | |
| چون تگرگ از سنگ مینشناخت باز | کرد بیهوده زبان خود دراز | |
| داد دیوانه بسی دشنام زشت | کز چه اندازند بر من سنگ و خشت | |
| تیره بود آن خانه افتادش گمان | کین مگر هم کودکانند این زمان | |
| تا که از جایی دری بگشاد باد | روشنی در خانهی گلخن فتاد | |
| باز دانست او تگرگ اینجا ز سنگ | دل شدش از دادن دشنام تنگ | |
| گفت یا رب تیره بود این گلخنم | سهو کردم، هرچ گفتم آن منم | |
| گر زند دیوانهی این شیوه لاف | تو مده از سرکشی با او مصاف | |
| آنک اینجا مست لا یعقل بود | بیقرار و بی کس و بی دل بود | |
| میگذارد عمر در ناکامیی | هر زمانش تازه بیآرامیی | |
| تو زفان از شیوهی او دور دار | عاشق و دیوانه را معذوردار | |
| گر نظر در سر بینوران کنی | جمله آن بی شک ز معذوران کنی |