عبید زاکانی (غزلیات)/وداع کعبهی جان چون توان کرد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عبید زاکانی (غزلیات) (وداع کعبهی جان چون توان کرد) از عبید زاکانی |
' |
| وداع کعبهی جان چون توان کرد | فراقش بر دل آسان چون توان کرد | |
| طبیبم میرود من درد خود را | نمیدانم که درمان چون توان کرد | |
| مرا عهدیست کاندر پاش میرم | خلاف عهد و پیمان چون توان کرد | |
| به کفر زلفش ایمان هرکه آورد | دگر بارش مسلمان چون توان کرد | |
| مرا گویند پنهان دار رازش | غم عشقست پنهان چون توان کرد | |
| گرفتم راز دل بتوان نهفتن | دوای چشم گریان چون توان کرد | |
| عبید از عشق اگر دیوانه گردد | بدین جرمش به زندان چون توان کرد |