عبید زاکانی (غزلیات)/سیاه چرده بتم را نمک ز حد بگذشت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عبید زاکانی (غزلیات) (سیاه چرده بتم را نمک ز حد بگذشت) از عبید زاکانی |
' |
| سیاه چرده بتم را نمک ز حد بگذشت | عتاب او چو جفای فلک ز حد بگذشت | |
| لطافت لب و دندان و مستی چشمش | چو می پرستی ما یک به یک ز حد بگذشت | |
| بلابه گفت که از حد گذشت جور رقیب | به طنز کفت که بی هیچ شک ز حد بگذشت | |
| بنوش بادهی صافی ز دست دلبر خویش | که بیوفایی چرخ و فلک ز حد بگذشت | |
| عبید را دل سنگینش امتحان کردند | عیار دوستیش بر محک ز حد بگذشت |