عبید زاکانی (غزلیات)/در ما به ناز مینگرد دلربای ما
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عبید زاکانی (غزلیات) (در ما به ناز مینگرد دلربای ما) از عبید زاکانی |
' |
| در ما به ناز مینگرد دلربای ما | بیگانهوار میگذرد آشنای ما | |
| بیجرم دوست پای ز ما درکشیده باز | تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما | |
| با هیچکس شکایت جورش نمیکنم | ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما | |
| ما دل به درد هجر ضروری نهادهایم | زیرا که فارغست طبیب از دوای ما | |
| هردم ز شوق حلقهی زنجیر زلف او | دیوانه میشود دل آشفته رای ما | |
| بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین | بی شک بسوزدش دل سنگین برای ما | |
| شاید که خون دیده بریزی عبید از آنک | او میکند همیشه خرابی بجای ما |