صائب تبریزی (غزلیات)/هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | صائب تبریزی (غزلیات) (هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند) از صائب تبریزی |
' |
| هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند | عقدهای کز پیچ و تاب زلف در دل ماند، ماند | |
| پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق | هر که را چون سرو اینجا پای در گل ماند، ماند | |
| ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد | در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند، ماند | |
| میبرد عشق از زمین بر آسمان ارواح را | زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند، ماند | |
| تشنهی آغوش دریا را تنآسانی بلاست | چون صدف هر کس که در دامان ساحل ماند، ماند | |
| نیست ممکن، نقش پا را از زمین برخاستن | هر گرانجانی که در دنبال محمل ماند، ماند | |
| سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام | یک قدم هر کس که از همراهی دل ماند، ماند | |
| برنمیگردد به گلشن شبنم از آغوش مهر | هر که صائب محو آن شیرین شمایل ماند، ماند |