صائب تبریزی (غزلیات)/ما هوش خود با بادهی گلرنگ دادهایم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | صائب تبریزی (غزلیات) (ما هوش خود با بادهی گلرنگ دادهایم) از صائب تبریزی |
' |
| ما هوش خود با بادهی گلرنگ دادهایم | گردن چو شیشه بر خط ساغر نهادهایم | |
| بر روی دست باد مرادست سیر ما | چون موج تا عنان به کف بحر دادهایم | |
| یک عمر همچو غنچه درین بوستانسرا | خون خوردهایم تا گره دل گشادهایم | |
| از زندگی است یک دو نفس در بساط ما | چون صبح ما ز روز ازل پیر زادهایم | |
| بر هیچ خاطری ننشسته است گرد ما | افتاده نیست خاک، اگر ما فتادهایم | |
| چون طفل نیسوار به میدان اختیار | در چشم خود سوار، ولیکن پیادهایم | |
| گوهر نمیفتد ز بهار از فتادگی | سهل است اگر به خاک دو روزی فتادهایم | |
| صائب بود ازان لب میگون خمار ما | بیدرد را خیال که مخمور بادهایم |