صائب تبریزی (غزلیات)/طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | صائب تبریزی (غزلیات) (طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند) از صائب تبریزی |
' |
| طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند | صیقل شکست و آینهام در غبار ماند | |
| چون ریشهی درخت که ماند به جای خویش | شد زندگی و طول امل برقرار ماند | |
| خواهد گرفت دامن گل را به خون ما | این آشیانهای که ز ما یادگار ماند | |
| ناخن نزد کسی به دل سر به مهر ما | این غنچه ناشکفته برین شاخسار ماند | |
| دست من از رعونت آزادگی چو سرو | با صد هزار عقدهی مشکل ز کار ماند | |
| نتوان ز من به عشرت روی زمین گرفت | گردی که بر جبین من از کوی یار ماند | |
| صائب ز اهل درد هم آواز من بس است | کوه غمی که بر دلم از روزگار ماند |