صائب تبریزی (غزلیات)/در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | صائب تبریزی (غزلیات) (در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع) از صائب تبریزی |
' |
| در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع | تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع | |
| دیدنم نادیدنی، مدنگاهم آه بود | در شبستان جهان تا چشم بگشودم چو شمع | |
| سوختم تا گرم شد هنگامهی دلها ز من | بر جهان بخشودم و بر خود نبخشودم چو شمع | |
| سوختم صد بار و از بیاعتباریها نگشت | قطرهی آبی به چشم روزن از دودم چو شمع | |
| پاس صحبت داشتن آسایش از من برده بود | زیر دامان خموشی رفتم، آسودم چو شمع | |
| این که گاهی میزدم بر آب و آتش خویش را | روشنی در کار مردم بود مقصودم چو شمع | |
| مایهی اشک ندامت گشت و آه آتشین | هر چه از تنپروری بر جسم افزودم چو شمع | |
| این زمان افسردهام صائب، و گرنه پیش ازین | میچکید آتش ز چشم گریه آلودم چو شمع |