صائب تبریزی (غزلیات)/دانستهام غرور خریدار خویش را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | صائب تبریزی (غزلیات) (دانستهام غرور خریدار خویش را) از صائب تبریزی |
' |
| دانستهام غرور خریدار خویش را | خود همچو زلف میشکنم کار خویش را | |
| هر گوهری که راحت بیقیمتی شناخت | شد آب سرد، گرمی بازار خویش را | |
| در زیر بار منت پرتو نمیرویم | دانستهایم قدر شب تار خویش را | |
| زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک | در خواب کن دو دیدهی بیدار خویش را | |
| هر دم چو تاک بار درختی نمیشویم | چو سرو بستهایم به دل بار خویش را | |
| از بینش بلند، به پستی رهاندهایم | صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را |