شبستری (گلشنراز)/وصال حق ز خلقیت جدایی است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | شبستری (گلشنراز) (وصال حق ز خلقیت جدایی است) از شبستری |
' |
| وصال حق ز خلقیت جدایی است | ز خود بیگانه گشتن آشنایی است | |
| چو ممکن گرد امکان برفشاند | به جز واجب دگر چیزی نماند | |
| وجود هر دو عالم چون خیال است | که در وقت بقا عین زوال است | |
| نه مخلوق است آن کو گشت واصل | نگوید این سخن را مرد کامل | |
| عدم کی راه یابد اندر این باب | چه نسبت خاک را با رب ارباب | |
| عدم چبود که با حق واصل آید | وز او سیر و سلوکی حاصل آید | |
| تو معدوم و عدم پیوسته ساکن | به واجب کی رسد معدوم ممکن | |
| اگر جانت شود زین معنی آگاه | بگویی در زمان استغفرالله | |
| ندارد هیچ جوهر بیعرض عین | عرض چبود که لا یبقی زمانین | |
| حکیمی کاندر این فن کرد تصنیف | به طول و عرض و عمقش کرد تعریف | |
| هیولی چیست جز معدوم مطلق | که میگردد بدو صورت محقق | |
| چو صورت بیهیولی در قدم نیست | هیولی نیز بی او جز عدم نیست | |
| شده اجسام عالم زین دو معدوم | که جز معدوم از ایشان نیست معلوم | |
| ببین ماهیت را بی کم و بیش | نه معدوم و نه موجود است در خویش | |
| نظر کن در حقیقت سوی امکان | که او بیهستی آمد عین نقصان | |
| وجود اندر کمال خویش ساری است | تعینها امور اعتباری است | |
| امور اعتباری نیست موجود | عدد بسیار و یک چیز است معدود | |
| جهان را نیست هستی جز مجازی | سراسر کار او لهو است و بازی |