شبستری (گلشنراز)/شراب و شمع و شاهد عین معنی است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | شبستری (گلشنراز) (شراب و شمع و شاهد عین معنی است) از شبستری |
' |
| شراب و شمع و شاهد عین معنی است | که در هر صورتی او را تجلی است | |
| شراب و شمع سکر و نور عرفان | ببین شاهد که از کس نیست پنهان | |
| شراب اینجا زجاجه شمع مصباح | بود شاهد فروغ نور ارواح | |
| ز شاهد بر دل موسی شرر شد | شرابش آتش و شمعش شجر شد | |
| شراب و شمع جام و نور اسری است | ولی شاهد همان آیات کبری است | |
| شراب بیخودی در کش زمانی | مگر از دست خود یابی امانی | |
| بخور می تا ز خویشت وارهاند | وجود قطره با دریا رساند | |
| شرابی خور که جامش روی یار است | پیاله چشم مست بادهخوار است | |
| شرابی را طلب بیساغر و جام | شراب باده خوار و ساقی آشام | |
| شرابی خور ز جام وجه باقی | «سقاهم ربهم» او راست ساقی | |
| طهور آن می بود کز لوث هستی | تو را پاکی دهد در وقت مستی | |
| بخور می وارهان خود را ز سردی | که بد مستی به است از نیک مردی | |
| کسی کو افتد از درگاه حق دور | حجاب ظلمت او را بهتر از نور | |
| که آدم را ز ظلمت صد مدد شد | ز نور ابلیس ملعون ابد شد | |
| اگر آیینهی دل را زدوده است | چو خود را بیند اندر وی چه سود است | |
| ز رویش پرتوی چون بر می افتاد | بسی شکل حبابی بر وی افتاد | |
| جهان جان در او شکل حباب است | حبابش اولیایی را قباب است | |
| شده زو عقل کل حیران و مدهوش | فتاده نفس کل را حلقه در گوش | |
| همه عالم چو یک خمخانهی اوست | دل هر ذرهای پیمانهی اوست | |
| خرد مست و ملایک مست و جان مست | هوا مست و زمین مست آسمان مست | |
| فلک سرگشته از وی در تکاپوی | هوا در دل به امید یکی بوی | |
| ملایک خورده صاف از کوزهی پاک | به جرعه ریخته دردی بر این خاک | |
| عناصر گشته زان یک جرعه سر خوش | فتاده گه در آب و گه در آتش | |
| ز بوی جرعهای که افتاد بر خاک | برآمد آدمی تا شد بر افلاک | |
| ز عکس او تن پژمرده جان یافت | ز تابش جان افسرده روان یافت | |
| جهانی خلق از او سرگشته دائم | ز خان و مان خود برگشته دائم | |
| یکی از بوی دردش ناقل آمد | یکی از نیم جرعه عاقل آمد | |
| یکی از جرعهای گردیده صادق | یکی از یک صراحی گشته عاشق | |
| یکی دیگر فرو برده به یک بار | می و میخانه و ساقی و میخوار | |
| کشیده جمله و مانده دهن باز | زهی دریا دل رند سرافراز | |
| در آشامیده هستی را به یک بار | فراغت یافته ز اقرار و انکار | |
| شده فارغ ز زهد خشک و طامات | گرفته دامن پیر خرابات |