شبستری (گلشنراز)/دگر کردی سال از من که من چیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | شبستری (گلشنراز) (دگر کردی سال از من که من چیست) از شبستری |
' |
| دگر کردی سؤال از من که من چیست | مرا از من خبر کن تا که من کیست | |
| چو هست مطلق آید در اشارت | به لفظ من کنند از وی عبارت | |
| حقیقت کز تعین شد معین | تو او را در عبارت گفتهای من | |
| من و تو عارض ذات وجودیم | مشبکهای مشکات وجودیم | |
| همه یک نور دان اشباح و ارواح | گه از آیینه پیدا گه ز مصباح | |
| تو گویی لفظ من در هر عبارت | به سوی روح میباشد اشارت | |
| چو کردی پیشوای خود خرد را | نمیدانی ز جزو خویش خود را | |
| برو ای خواجه خود را نیک بشناس | که نبود فربهی مانند آماس | |
| من تو برتر از جان و تن آمد | که این هر دو ز اجزای من آمد | |
| به لفظ من نه انسان است مخصوص | که تا گویی بدان جان است مخصوص | |
| یکی ره برتر از کون و مکان شو | جهان بگذار و خود در خود جهان شو | |
| ز خط وهمییهای هویت | دو چشمی میشود در وقت ریت | |
| نماند در میانه رهرو راه | چو های هو شود ملحق به الله | |
| بود هستی بهشت امکان چو دوزخ | من و تو در میان مانند برزخ | |
| چو برخیزد تو را این پرده از پیش | نماند نیز حکم مذهب و کیش | |
| همه حکم شریعت از من توست | که این بربستهی جان و تن توست | |
| من تو چون نماند در میانه | چه کعبه چه کنشت چه دیرخانه | |
| تعین نقطهی وهمی است بر عین | چو صافی گشت غین تو شود عین | |
| دو خطوه بیش نبود راه سالک | اگر چه دارد آن چندین مهالک | |
| یک از های هویت در گذشتن | دوم صحرای هستی در نوشتن | |
| در این مشهد یکی شد جمع و افراد | چو واحد ساری اندر عین اعداد | |
| تو آن جمعی که عین وحدت آمد | تو آن واحد که عین کثرت آمد | |
| کسی این راه داند کو گذر کرد | ز جز وی سوی کلی یک سفر کرد |