شبستری (گلشنراز)/به نام آن که جان را فکرت آموخت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | شبستری (گلشنراز) (به نام آن که جان را فکرت آموخت) از شبستری |
' |
| به نام آن که جان را فکرت آموخت | چراغ دل به نور جان برافروخت | |
| ز فضلش هر دو عالم گشت روشن | ز فیضش خاک آدم گشت گلشن | |
| توانایی که در یک طرفةالعین | ز کاف و نون پدید آورد کونین | |
| چو قاف قدرتش دم بر قلم زد | هزاران نقش بر لوح عدم زد | |
| از آن دم گشت پیدا هر دو عالم | وز آن دم شد هویدا جان آدم | |
| در آدم شد پدید این عقل و تمییز | که تا دانست از آن اصل همه چیز | |
| چو خود را دید یک شخص معین | تفکر کرد تا خود چیستم من | |
| ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد | وز آنجا باز بر عالم گذر کرد | |
| جهان را دید امر اعتباری | چو واحد گشته در اعداد ساری | |
| جهان خلق و امر از یک نفس شد | که هم آن دم که آمد باز پس شد | |
| ولی آن جایگه آمد شدن نیست | شدن چون بنگری جز آمدن نیست | |
| به اصل خویش راجع گشت اشیا | همه یک چیز شد پنهان و پیدا | |
| تعالی الله قدیمی کو به یک دم | کند آغاز و انجام دو عالم | |
| جهان خلق و امر اینجا یکی شد | یکی بسیار و بسیار اندکی شد | |
| همه از وهم توست این صورت غیر | که نقطه دایره است از سرعت سیر | |
| یکی خط است از اول تا به آخر | بر او خلق جهان گشته مسافر | |
| در این ره انبیا چون ساربانند | دلیل و رهنمای کاروانند | |
| وز ایشان سید ما گشته سالار | هم او اول هم او آخر در این کار | |
| احد در میم احمد گشت ظاهر | در این دور اول آمد عین آخر | |
| ز احمد تا احد یک میم فرق است | جهانی اندر آن یک میم غرق است | |
| بر او ختم آمده پایان این راه | در او منزل شده «ادعوا الی الله» | |
| مقام دلگشایش جمع جمع است | جمال جانفزایش شمع جمع است | |
| شده او پیش و دلها جمله از پی | گرفته دست دلها دامن وی | |
| در این ره اولیا باز از پس و پیش | نشانی دادهاند از منزل خویش | |
| به حد خویش چون گشتند واقف | سخن گفتند در معروف و عارف | |
| یکی از بحر وحدت گفت انا الحق | یکی از قرب و بعد و سیر زورق | |
| یکی را علم ظاهر بود حاصل | نشانی داد از خشکی ساحل | |
| یکی گوهر برآورد و هدف شد | یکی بگذاشت آن نزد صدف شد | |
| یکی در جزو و کل گفت این سخن باز | یکی کرد از قدیم و محدث آغاز | |
| یکی از زلف و خال و خط بیان کرد | شراب و شمع و شاهد را عیان کرد | |
| یکی از هستی خود گفت و پندار | یکی مستغرق بت گشت و زنار | |
| سخنها چون به وفق منزل افتاد | در افهام خلایق مشکل افتاد | |
| کسی را کاندر این معنی است حیران | ضرورت میشود دانستن آن |