شبستری (گلشنراز)/به اصل خویش یک ره نیک بنگر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | شبستری (گلشنراز) (به اصل خویش یک ره نیک بنگر) از شبستری |
' |
| به اصل خویش یک ره نیک بنگر | که مادر را پدر شد باز و مادر | |
| جهان را سر به سر در خویش میبین | هر آنچ آمد به آخر پیش میبین | |
| در آخر گشت پیدا نفس آدم | طفیل ذات او شد هر دو عالم | |
| نه آخر علت غایی در آخر | همی گردد به ذات خویش ظاهر | |
| ظلومی و جهولی ضد نورند | ولیکن مظهر عین ظهورند | |
| چو پشت آینه باشد مکدر | نماید روی شخص از روی دیگر | |
| شعاع آفتاب از چارم افلاک | نگردد منعکس جز بر سر خاک | |
| تو بودی عکس معبود ملایک | از آن گشتی تو مسجود ملایک | |
| بود از هر تنی پیش تو جانی | وز او در بسته با تو ریسمانی | |
| از آن گشتند امرت را مسخر | که جان هر یکی در توست مضمر | |
| تو مغز عالمی زان در میانی | بدان خود را که تو جان جهانی | |
| تو را ربع شمالی گشت مسکن | که دل در جانب چپ باشد از تن | |
| جهان عقل و جان سرمایهی توست | زمین و آسمان پیرایهی توست | |
| ببین آن نیستی کو عین هستی است | بلندی را نگر کو ذات پستی است | |
| طبیعی قوت تو ده هزار است | ارادی برتر از حصر و شمار است | |
| وز آن هر یک شده موقوف آلات | ز اعضا و جوارح وز رباطات | |
| پزشکان اندر آن گشتند حیران | فرو ماندند در تشریح انسان | |
| نبرده هیچکس ره سوی این کار | به عجز خویش هر یک کرده اقرار | |
| ز حق با هر یکی حظی و قسمی است | معاد و مبدا هر یک به اسمی است | |
| از آن اسمند موجودات قائم | بدان اسمند در تسبیح دائم | |
| به مبدا هر یکی زان مصدری شد | به وقت بازگشتن چون دری شد | |
| از آن در کامد اول هم بدر شد | اگرچه در معاش از در به در شد | |
| از آن دانستهای تو جمله اسما | که هستی صورت عکس مسما | |
| ظهور قدرت و علم و ارادت | به توست ای بندهی صاحب سعادت | |
| سمیعی و بصیری، حی و گویا | بقا داری نه از خود لیک از آنجا | |
| زهی اول که عین آخر آمد | زهی باطن که عین ظاهر آمد | |
| تو از خود روز و شب اندر گمانی | همان بهتر که خود را میندانی | |
| چو انجام تفکر شد تحیر | در اینجا ختم شد بحث تفکر |