شبستری (گلشنراز)/بدان اول که تا چون گشت موجود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | شبستری (گلشنراز) (بدان اول که تا چون گشت موجود) از شبستری |
' |
| بدان اول که تا چون گشت موجود | کز او انسان کامل گشت مولود | |
| در اطوار جمادی بود پیدا | پس از روح اضافی گشت دانا | |
| پس آنگه جنبشی کرد او ز قدرت | پس از وی شد ز حق صاحب ارادت | |
| به طفلی کرد باز احساس عالم | در او بالفعل شد وسواس عالم | |
| چو جزویات شد بر وی مرتب | به کلیات ره برد از مرکب | |
| غضب شد اندر او پیدا و شهوت | وز ایشان خاست بخل و حرص و نخوت | |
| به فعل آمد صفتهای ذمیمه | بتر شد از دد و دیو و بهیمه | |
| تنزل را بود این نقطه اسفل | که شد با نقطهی وحدت مقابل | |
| شد از افعال کثرت بینهایت | مقابل گشت از این رو با بدایت | |
| اگر گردد مقید اندر این دام | به گمراهی بود کمتر ز انعام | |
| وگر نوری رسد از عالم جان | ز فیض جذبه یا از عکس برهان | |
| دلش با لطف حق همراز گردد | از آن راهی که آمد باز گردد | |
| ز جذبه یا ز برهان حقیقی | رهی یابد به ایمان حقیقی | |
| کند یک رجعت از سجین فجار | رخ آرد سوی علیین ابرار | |
| به توبه متصف گردد در آن دم | شود در اصطفی ز اولاد آدم | |
| ز افعال نکوهیده شود پاک | چو ادریس نبی آید بر افلاک | |
| چو یابد از صفات بد نجاتی | شود چون نوح از آن صاحب ثباتی | |
| نماند قدرت جزویش در کل | خلیل آسا شود صاحب توکل | |
| ارادت با رضای حق شود ضم | رود چون موسی اندر باب اعظم | |
| ز علم خویشتن یابد رهایی | چو عیسای نبی گردد سمایی | |
| دهد یکباره هستی را به تاراج | درآید از پی احمد به معراج | |
| رسد چون نقطهی آخر به اول | در آنجا نه ملک گنجد نه مرسل |