شبستری (گلشنراز)/اگر خواهی که بینی چشمهی خور
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | شبستری (گلشنراز) (اگر خواهی که بینی چشمهی خور) از شبستری |
' |
| اگر خواهی که بینی چشمهی خور | تو را حاجت فتد با جسم دیگر | |
| چو چشم سر ندارد طاقت تاب | توان خورشید تابان دید در آب | |
| از او چون روشنی کمتر نماید | در ادراک تو حالی میفزاید | |
| عدم آیینهی هستی است مطلق | کز او پیداست عکس تابش حق | |
| عدم چون گشت هستی را مقابل | در او عکسی شد اندر حال حاصل | |
| شد آن وحدت از این کثرت پدیدار | یکی را چون شمردی گشت بسیار | |
| عدد گرچه یکی دارد بدایت | ولیکن نبودش هرگز نهایت | |
| عدم در ذات خود چون بود صافی | از او با ظاهر آمد گنج مخفی | |
| حدیث «کنت کنزا» را فرو خوان | که تا پیدا ببینی گنج پنهان | |
| عدم آیینه عالم عکس و انسان | چو چشم عکس در وی شخص پنهان | |
| تو چشم عکسی و او نور دیده است | به دیده دیده را هرگز که دیده است | |
| جهان انسان شد و انسان جهانی | از این پاکیزهتر نبود بیانی | |
| چو نیکو بنگری در اصل این کار | هم او بیننده هم دیده است و دیدار | |
| حدیث قدسی این معنی بیان کرد | و بی یسمع و بی یبصر عیان کرد | |
| جهان را سر به سر آیینهای دان | به هر یک ذره در صد مهر تابان | |
| اگر یک قطره را دل بر شکافی | برون آید از آن صد بحر صافی | |
| به هر جزوی ز خاک ار بنگری راست | هزاران آدم اندر وی هویداست | |
| به اعضا پشهای همچند فیل است | در اسما قطرهای مانند نیل است | |
| درون حبهای صد خرمن آمد | جهانی در دل یک ارزن آمد | |
| به پر پشهای در جای جانی | درون نقطهی چشم آسمانی | |
| بدان خردی که آمد حبهی دل | خداوند دو عالم راست منزل | |
| در او در جمع گشته هر دو عالم | گهی ابلیس گردد گاه آدم | |
| ببین عالم همه در هم سرشته | ملک در دیو و دیو اندر فرشته | |
| همه با هم به هم چون دانه و بر | ز کافر ممن و ممن ز کافر | |
| به هم جمع آمده در نقطهی حال | همه دور زمان روز و مه و سال | |
| ازل عین ابد افتاد با هم | نزول عیسی و ایجاد آدم | |
| ز هر یک نقطه زین دور مسلسل | هزاران شکل میگردد مشکل | |
| ز هر یک نقطه دوری گشته دایر | هم او مرکز هم او در دور سایر | |
| اگر یک ذره را برگیری از جای | خلل یابد همه عالم سراپای | |
| همه سرگشته و یک جزو از ایشان | برون ننهاده پای از حد امکان | |
| تعین هر یکی را کرده محبوس | به جزویت ز کلی گشته مایوس | |
| تو گویی دائما در سیر و حبسند | که پیوسته میان خلع و لبسند | |
| همه در جنبش و دائم در آرام | نه آغاز یکی پییدا نه انجام | |
| همه از ذات خود پیوسته آگاه | وز آنجا راه برده تا به درگاه | |
| به زیر پردهی هر ذره پنهان | جمال جانفزای روی جانان |