شاهنامه/پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران ۱
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| کیقباد | شاهنامه (هوشنگ) از فردوسی |
پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران ۲ |
| درخت برومند چون شد بلند | گر آید ز گردون برو بر گزند | |
| شود برگ پژمرده و بیخ مست | سرش سوی پستی گراید نخست | |
| چو از جایگه بگسلد پای خویش | به شاخ نو آیین دهد جای خویش | |
| مراو را سپارد گل و برگ و باغ | بهاری به کردار روشن چراغ | |
| اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک | تو با شاخ تندی میاغاز ریک | |
| پدر چون به فرزند ماند جهان | کند آشکارا برو بر نهان | |
| گر از بفگند فر و نام پدر | تو بیگانه خوانش مخوانش پسر | |
| کرا گم شود راه آموزگار | سزد گر جفا بیند از روزگار | |
| چنین است رسم سرای کهن | سرش هیچ پیدا نبینی ز بن | |
| چو رسم بدش بازداند کسی | نخواهد که ماند به گیتی بسی | |
| چو کاووس بگرفت گاه پدر | مرا او را جهان بنده شد سر به سر | |
| همان تخت و هم طوق و هم گوشوار | همان تاج زرین زبرجد نگار | |
| همان تازی اسپان آگنده یال | به گیتی ندانست کس را همال | |
| چنان بد که در گلشن زرنگار | همی خورد روزی می خوشگوار | |
| یکی تخت زرین بلورینش پای | نشسته بروبر جهان کدخدای | |
| ابا پهلوانان ایران به هم | همی رای زد شاه بر بیش و کم | |
| چو رامشگری دیو زی پردهدار | بیامد که خواهد بر شاه بار | |
| چنین گفت کز شهر مازندران | یکی خوشنوازم ز رامشگران | |
| اگر در خورم بندگی شاه را | گشاید بر تخت او راه را | |
| برفت از بر پرده سالار بار | خرامان بیامد بر شهریار | |
| بگفتا که رامشگری بر درست | ابا بربط و نغز رامشگرست | |
| بفرمود تا پیش او خواندند | بر رود سازانش بنشاندند | |
| به بربط چو بایست بر ساخت رود | برآورد مازندرانی سرود | |
| که مازندران شهر ما یاد باد | همیشه بر و بومش آباد باد | |
| که در بوستانش همیشه گلست | به کوه اندرون لاله و سنبلست | |
| هوا خوشگوار و زمین پرنگار | نه گرم و نه سرد و همیشه بهار | |
| نوازنده بلبل به باغ اندرون | گرازنده آهو به راغ اندرون | |
| همیشه بیاساید از خفت و خوی | همه ساله هرجای رنگست و بوی | |
| گلابست گویی به جویش روان | همی شاد گردد ز بویش روان | |
| دی و بهمن و آذر و فرودین | همیشه پر از لاله بینی زمین | |
| همه ساله خندان لب جویبار | به هر جای باز شکاری به کار | |
| سراسر همه کشور آراسته | ز دیبا و دینار وز خواسته | |
| بتان پرستنده با تاج زر | همه نامداران به زرین کمر | |
| چو کاووس بشنید از او این سخن | یکی تازه اندیشه افگند بن | |
| دل رزمجویش ببست اندران | که لشکر کشد سوی مازندران | |
| چنین گفت با سرفرازان رزم | که ما سر نهادیم یکسر به بزم | |
| اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر | نگردد ز آسایش و کام سیر | |
| من از جم و ضحاک و از کیقباد | فزونم به بخت و به فر و به داد | |
| فزون بایدم زان ایشان هنر | جهانجوی باید سر تاجور | |
| سخن چون به گوش بزرگان رسید | ازیشان کس این رای فرخ ندید | |
| همه زرد گشتند و پرچین بروی | کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی | |
| کسی راست پاسخ نیارست کرد | نهانی روانشان پر از باد سرد | |
| چو توس و چو گودرز کشواد و گیو | چو خراد و گرگین و رهام نیو | |
| به آواز گفتند ما کهتریم | زمین جز به فرمان تو نسپریم | |
| ازان پس یکی انجمن ساختند | ز گفتار او دل بپرداختند | |
| نشستند و گفتند با یکدگر | که از بخت ما را چه آمد به سر | |
| اگر شهریار این سخنها که گفت | به می خوردن اندر نخواهد نهفت | |
| ز ما و ز ایران برآمد هلاگ | نماند برین بوم و بر آب و خاک | |
| که جمشید با فر و انگشتری | به فرمان او دیو و مرغ و پری | |
| ز مازندران یاد هرگز نکرد | نجست از دلیران دیوان نبرد | |
| فریدون پردانش و پرفسون | همین را روانش نبد رهنمون | |
| اگر شایدی بردن این بد بسر | به مردی و گنج و به نام و هنر | |
| منوچهر کردی بدین پیشدست | نکردی برین بر دل خویش پست | |
| یکی چاره باید کنون اندرین | که این بد بگردد ز ایران زمین | |
| چنین گفت پس توس با مهتران | که ای رزم دیده دلاور سران | |
| مراین بند را چاره اکنون یکیست | بسازیم و این کار دشوار نیست | |
| هیونی تکاور بر زال سام | بباید فرستاد و دادن پیام | |
| که گر سر به گل داری اکنون مشوی | یکی تیز کن مغز و بنمای روی | |
| مگر کاو گشاید لب پندمند | سخن بر دل شهریار بلند | |
| بگوید که این اهرمن داد یاد | در دیو هرگز نباید گشاد | |
| مگر زالش آرد ازین گفته باز | وگرنه سرآمد نشان فراز | |
| سخنها ز هر گونه برساختند | هیونی تکاور برون تاختند | |
| رونده همی تاخت تا نیمروز | چو آمد بر زال گیتی فروز | |
| چنین داد از نامداران پیام | که ای نامور با گهر پور سام | |
| یکی کار پیش آمد اکنون شگفت | که آسانش اندازه نتوان گرفت | |
| برین کار گر تو نبندی کمر | نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر | |
| یکی شاه را بر دل اندیشه خاست | بپیچیدش آهرمن از راه راست | |
| به رنج نیاگانش از باستان | نخواهد همی بود همداستان | |
| همی گنج بیرنج بگزایدش | چراگاه مازندران بایدش | |
| اگر هیچ سرخاری از آمدن | سپهبد همی زود خواهد شدن | |
| همی رنج تو داد خواهد به باد | که بردی ز آغاز باکیقباد | |
| تو با رستم شیر ناخورده سیر | میان را ببستی چو شیر دلیر | |
| کنون آن همه باد شد پیش اوی | بپیچید جان بداندیش اوی | |
| چو بشنید دستان بپیچید سخت | تنش گشت لرزان بسان درخت | |
| همی گفت کاووس خودکامه مرد | نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد | |
| کسی کاو بود در جهان پیش گاه | برو بگذرد سال و خورشید و ماه | |
| که ماند که از تیغ او در جهان | بلرزند یکسر کهان و مهان | |
| نباشد شگفت ار بمن نگرود | شوم خسته گر پند من نشنود | |
| ورین رنج آسان کنم بر دلم | از اندیشهی شاه دل بگسلم | |
| نه از من پسندد جهانآفرین | نه شاه و نه گردان ایران زمین | |
| شوم گویمش هرچ آید ز پند | ز من گر پذیرد بود سودمند | |
| وگر تیز گردد گشادست راه | تهمتن هم ایدر بود با سپاه | |
| پر اندیشه بود آن شب دیرباز | چو خورشید بنمود تاج از فراز | |
| کمر بست و بنهاد سر سوی شاه | بزرگان برفتند با او به راه | |
| خبر شد به توس و به گودرز و گیو | به رهام و گرگین و گردان نیو | |
| که دستان به نزدیک ایران رسید | درفش همایونش آمد پدید | |
| پذیره شدندش سران سپاه | سری کاو کشد پهلوانی کلاه | |
| چو دستان سام اندر آمد به تنگ | پذیره شدندنش همه بیدرنگ | |
| برو سرکشان آفرین خواندند | سوی شاه با او همی راندند | |
| بدو گفت توس ای گو سرفراز | کشیدی چنین رنج راه دراز | |
| ز بهر بزرگان ایران زمین | برآرامش این رنج کردی گزین | |
| همه سر به سر نیک خواه توایم | ستوده به فر کلاه توایم | |
| ابا نامداران چنین گفت زال | که هر کس که او را نفرسود سال | |
| همه پند پیرانش آید به یاد | ازان پس دهد چرخ گردانش داد | |
| نشاید که گیریم ازو پند باز | کزین پند ما نیست خود بینیاز | |
| ز پند و خرد گر بگردد سرش | پشیمانی آید ز گیتی برش | |
| به آواز گفتند ما با توایم | ز تو بگذرد پند کس نشنویم | |
| همه یکسره نزد شاه آمدند | بر نامور تخت گاه آمدند | |
| همی رفت پیش اندرون زال زر | پس او بزرگان زرین کمر | |
| چو کاووس را دید دستان سام | نشسته بر اورنگ بر شادکام | |
| به کش کرده دست و سرافگنده پست | همی رفت تا جایگاه نشست | |
| چنین گفت کای کدخدای جهان | سرافراز بر مهتران و مهان | |
| چو تخت تو نشنید و افسر ندید | نه چون بخت تو چرخ گردان شنید | |
| همه ساله پیروز بادی و شاد | سرت پر ز دانش دلت پر ز داد | |
| شه نامبردار بنواختش | بر خویش بر تخت بنشاختش | |
| بپرسیدش از رنج راه دراز | ز گردان و از رستم سرفراز | |
| چنین گفت مر شاه را زال زر | که نوشه بدی شاه و پیروزگر | |
| همه شاد و روشن به بخت تواند | برافراخته سر به تخت تواند | |
| ازان پس یکی داستان کرد یاد | سخنهای شایسته را در گشاد | |
| چنین گفت کای پادشاه جهان | سزاوار تختی و تاج مهان | |
| ز تو پیشتر پادشه بودهاند | که این راه هرگز نپیمودهاند | |
| که بر سر مرا روز چندی گذشت | سپهر از بر خاک چندی بگشت | |
| منوچهر شد زین جهان فراخ | ازو ماند ایدر بسی گنج و کاخ | |
| همان زو و با نوذر و کیقباد | چه مایه بزرگان که داریم یاد | |
| ابا لشکر گشن و گرز گران | نکردند آهنگ مازندران | |
| که آن خانهی دیو افسونگرست | طلسمست و ز بند جادو درست | |
| مران را به شمشیر نتوان شکست | به گنج و به دانش نیاید به دست | |
| هم آن را به نیرنگ نتوان گشاد | مده رنج و گنج و درم را به باد | |
| همایون ندارد کس آنجا شدن | وزایدر کنون رای رفتن زدن | |
| سپه را بران سو نباید کشید | ز شاهان کس این رای هرگز ندید | |
| گرین نامداران ترا کهترند | چنین بندهی دادگر داورند | |
| تو از خون چندین سرنامدار | ز بهر فزونی درختی مکار | |
| که بار و بلندیش نفرین بود | نه آیین شاهان پیشین بود | |
| چنین پاسخ آورد کاووس باز | کز اندیشهی تو نیم بینیاز | |
| ولیکن من از آفریدون و جم | فزونم به مردی و فر و درم | |
| همان از منوچهر و از کیقباد | که مازندران را نکردند یاد | |
| سپاه و دل و گنجم افزونترست | جهان زیر شمشیر تیز اندرست | |
| چو بردانشی شد گشاده جهان | به آهن چه داریم گیتی نهان | |
| شومشان یکایک به راه آورم | گر آیین شمشیر و گاه آورم | |
| اگر کس نمانم به مازندران | وگر بر نهم باژ و ساو گران | |
| چنان زار و خوارند بر چشم من | چه جادو چه دیوان آن انجمن | |
| به گوش تو آید خود این آگهی | کزیشان شود روی گیتی تهی | |
| تو با رستم ایدر جهاندار باش | نگهبان ایران و بیدار باش | |
| جهان آفریننده یار منست | سر نره دیوان شکار منست | |
| گرایدونک یارم نباشی به جنگ | مفرمای ما را بدین در درنگ | |
| چو از شاه بنشنید زال این سخن | ندید ایچ پیدا سرش را ز بن | |
| بدو گفت شاهی و ما بندهایم | به دلسوزگی با تو گویندهایم | |
| اگر داد فرمان دهی گر ستم | برای تو باید زدن گام و دم | |
| از اندیشه دل را بپرداختم | سخن آنچ دانستم انداختم | |
| نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت | نه چشم جهان کس به سوزن بدوخت | |
| به پرهیز هم کس نجست از نیاز | جهانجوی ازین سه نیابد جواز | |
| همیشه جهان بر تو فرخنده باد | مبادا که پند من آیدت یاد | |
| پشیمان مبادی ز کردار خویش | به تو باد روشن دل و دین و کیش | |
| سبک شاه را زال پدرود کرد | دل از رفتن او پر از دود کرد | |
| برون آمد از پیش کاووس شاه | شده تیره بر چشم او هور و ماه | |
| برفتند با او بزرگان نیو | چو توس و چو گودرز و رهام و گیو | |
| به زال آنگهی گفت گیو از خدای | همی خواهم آنک او بود رهنمای | |
| به جایی که کاووس را دسترس | نباشد ندارم مر او را به کس | |
| ز تو دور باد آز و چشم نیاز | مبادا به تو دست دشمن دراز | |
| به هر سو که آییم و اندر شویم | جز او آفرینت سخن نشنویم | |
| پس از کردگار جهانآفرین | به تو دارد امید ایران زمین | |
| ز بهر گوان رنج برداشتی | چنین راه دشوار بگذاشتی | |
| پس آنگه گرفتندش اندر کنار | ره سیستان را برآراست کار | |
| چو زال سپهبد ز پهلو برفت | دمادم سپه روی بنهاد و تفت | |
| به توس و به گودرز فرمود شاه | کشیدن سپه سر نهادن به راه | |
| چو شب روز شد شاه و جنگآوران | نهادند سر سوی مازندران | |
| به میلاد بسپرد ایران زمین | کلید در گنج و تاج و نگین | |
| بدو گفت گر دشمن آید پدید | ترا تیغ کینه بباید کشید | |
| ز هر بد به زال و به رستم پناه | که پشت سپاهند و زیبای گاه | |
| دگر روز برخاست آوای کوس | سپه را همی راند گودرز و توس | |
| همی رفت کاووس لشکر فروز | به زدگاه بر پیش کوه اسپروز | |
| به جایی که پنهان شود آفتاب | بدان جایگه ساخت آرام و خواب | |
| کجا جای دیوان دژخیم بود | بدان جایگه پیل را بیم بود | |
| بگسترد زربفت بر میش سار | هوا پر ز بوی از می خوشگوار | |
| همه پهلوانان فرخنده پی | نشستند بر تخت کاووس کی | |
| همه شب می و مجلس آراستند | به شبگیر کز خواب برخاستند | |
| پراگنده نزدیک شاه آمدند | کمر بسته و با کلاه آمدند | |
| بفرمود پس گیو را شهریار | دوباره ز لشکر گزیدن هزار | |
| کسی کاو گراید به گرز گران | گشایندهی شهر مازندران | |
| هر آنکس که بینی ز پیر و جوان | تنی کن که با او نباشد روان | |
| وزو هرچ آباد بینی بسوز | شب آور به جایی که باشی به روز | |
| چنین تا به دیوان رسد آگهی | جهان کن سراسر ز دیوان تهی | |
| کمر بست و رفت از بر شاه گیو | ز لشکر گزین کرد گردان نیو | |
| بشد تا در شهر مازندران | ببارید شمشیر و گرز گران | |
| زن و کودک و مرد با دستوار | نیافت از سر تیغ او زینهار | |
| همی کرد غارت همی سوخت شهر | بپالود بر جای تریاک زهر | |
| یکی چون بهشت برین شهر دید | پر از خرمی بر درش بهر دید | |
| به هر برزنی بر فزون از هزار | پرستار با طوق و با گوشوار | |
| پرستنده زین بیشتر با کلاه | به چهره به کردار تابنده ماه | |
| به هر جای گنجی پراگنده زر | به یک جای دینار سرخ و گهر | |
| بیاندازه گرد اندرش چارپای | بهشتیست گفتی همیدون به جای | |
| به کاووس بردند از او آگهی | ازان خرمی جای و آن فرهی | |
| همی گفت خرم زیاد آنک گفت | که مازندران را بهشتیست جفت | |
| همه شهر گویی مگر بتکدهست | ز دیبای چین بر گل آذین زدست | |
| بتان بهشتند گویی درست | به گلنارشان روی رضوان بشست | |
| چو یک هفته بگذشت ایرانیان | ز غارت گشادند یکسر میان | |
| خبر شد سوی شاه مازندران | دلش گشت پر درد و سر شد گران | |
| ز دیوان به پیش اندرون سنجه بود | که جان و تنش زان سخن رنجه بود | |
| بدو گفت رو نزد دیو سپید | چنان رو که بر چرخ گردنده شید | |
| بگویش که آمد به مازندران | بغارت از ایران سپاهی گران | |
| جهانجوی کاووس شان پیش رو | یکی لشگری جنگ سازان نو | |
| کنون گر نباشی تو فریادرس | نبینی بمازندران زنده کس | |
| چو بشنید پیغام سنجه نهفت | بر دیو پیغام شه بازگفت | |
| چنین پاسخش داد دیو سپید | که از روزگاران مشو ناامید | |
| بیایم کنون با سپاهی گران | ببرم پی او ز مازندران | |
| شب آمد یکی ابر شد با سپاه | جهان کرد چون روی زنگی سیاه | |
| چو دریای قارست گفتی جهان | همه روشناییش گشته نهان | |
| یکی خیمه زد بر سر او دود و قیر | سیه شد جهان چشمها خیره خیر | |
| چو بگذشت شب روز نزدیک شد | جهانجوی را چشم تاریک شد | |
| ز لشکر دو بهره شده تیره چشم | سر نامداران ازو پر ز خشم | |
| از ایشان فراوان تبه کرد نیز | نبود از بدبخت ماننده چیز | |
| چو تاریک شد چشم کاووس شاه | بد آمد ز کردار او بر سپاه | |
| همه گنج تاراج و لشکر اسیر | جوان دولت و بخت برگشت پیر | |
| همه داستان یاد باید گرفت | که خیره نماید شگفت از شگفت | |
| سپهبد چنین گفت چون دید رنج | که دستور بیدار بهتر ز گنج | |
| به سختی چو یک هفته اندر کشید | به دیده ز ایرانیان کس ندید | |
| بهشتم بغرید دیو سپید | که ای شاه بیبر به کردار بید | |
| همی برتری را بیاراستی | چراگاه مازندران خواستی | |
| همی نیروی خویش چون پیل مست | بدیدی و کس را ندادی تو دست | |
| چو با تاج و با تخت نشکیفتی | خرد را بدینگونه بفریفتی | |
| کنون آنچ اندر خور کار تست | دلت یافت آن آرزوها که جست | |
| ازان نره دیوان خنجرگذار | گزین کرد جنگی ده و دوهزار | |
| بر ایرانیان بر نگهدار کرد | سر سرکشان پر ز تیمار کرد | |
| سران را همه بندها ساختند | چو از بند و بستن بپرداختند | |
| خورش دادشان اندکی جان سپوز | بدان تا گذارند روزی به روز | |
| ازان پس همه گنج شاه جهان | چه از تاج یاقوت و گرز گران | |
| سپرد آنچ دید از کران تا کران | به ارژنگ سالار مازندران | |
| بر شاه رو گفت و او را بگوی | که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی | |
| همه پهلوانان ایران و شاه | نه خورشید بینند روشن نه ماه | |
| به کشتن نکردم برو بر نهیب | بدان تا بداند فراز و نشیب | |
| به زاری و سختی برآیدش هوش | کسی نیز ننهد برین کار گوش | |
| چو ارژنگ بشنید گفتار اوی | سوی شاه مازندران کرد روی | |
| همی رفت با لشکر و خواسته | اسیران و اسپان آراسته | |
| سپرد او به شاه و سبک بازگشت | بدان برز کوه آمد از پهن دشت | |
| ازان پس جهانجوی خسته جگر | برون کرد مردی چو مرغی به پر | |
| سوی زابلستان فرستاد زود | به نزدیک دستان و رستم درود | |
| کنون چشم شد تیره و تیره بخت | به خاک اندر آمد سر تاج و تخت | |
| جگر خسته در چنگ آهرمنم | همی بگسلد زار جان از تنم | |
| چو از پندهای تو یادآورم | همی از جگر سرد باد آورم | |
| نرفتم به گفتار تو هوشمند | ز کم دانشی بر من آمد گزند | |
| اگر تو نبندی بدین بد میان | همه سود را مایه باشد زیان | |
| چو پوینده نزدیک دستان رسید | بگفت آنچ دانست و دید و شنید | |
| هم آن گنج و هم لشکر نامدار | بیاراسته چون گل اندر بهار | |
| همه چرخ گردان به دیوان سپرد | تو گویی که باد اندر آمد ببرد | |
| چو بشنید بر تن بدرید پوست | ز دشمن نهان داشت این هم ز دوست | |
| به روشن دل از دور بدها بدید | که زین بر زمانه چه خواهد رسید | |
| به رستم چنین گفت دستان سام | که شمشیر کوته شد اندر نیام | |
| نشاید کزین پس چمیم و چریم | وگر تخت را خویشتن پروریم | |
| که شاه جهان در دم اژدهاست | به ایرانیان بر چه مایه بلاست | |
| کنون کرد باید ترا رخش زین | بخواهی به تیغ جهان بخش کین | |
| همانا که از بهر این روزگار | ترا پرورانید پروردگار | |
| نشاید بدین کار آهرمنی | که آسایش آری و گر دم زنی | |
| برت را به ببر بیان سخت کن | سر از خواب و اندیشه پردخت کن | |
| هران تن که چشمش سنان تو دید | که گوید که او را روان آرمید | |
| اگر جنگ دریا کنی خون شود | از آوای تو کوه هامون شود | |
| نباید که ارژنگ و دیو سپید | به جان از تو دارند هرگز امید | |
| کنون گردن شاه مازندران | همه خرد بشکن بگرز گران | |
| چنین پاسخش داد رستم که راه | درازست و من چون شوم کینه خواه | |
| ازین پادشاهی بدان گفت زال | دو راهست و هر دو به رنج و وبال | |
| یکی از دو راه آنک کاووس رفت | دگر کوه و بالا و منزل دو هفت | |
| پر از دیو و شیرست و پر تیرگی | بماند بدو چشمت از خیرگی | |
| تو کوتاه بگزین شگفتی ببین | که یار تو باشد جهانآفرین | |
| اگرچه به رنجست هم بگذرد | پی رخش فرخ زمین بسپرد | |
| شب تیره تا برکشد روز چاک | نیایش کنم پیش یزدان پاک | |
| مگر باز بینم بر و یال تو | همان پهلوی چنگ و گوپال تو | |
| و گر هوش تو نیز بر دست دیو | برآید به فرمان گیهان خدیو | |
| تواند کسی این سخن بازداشت | چنان کاو گذارد بباید گذاشت | |
| نخواهد همی ماند ایدر کسی | بخوانند اگرچه بماند بسی | |
| کسی کاو جهان را بنام بلند | گذارد به رفتن نباشد نژند | |
| چنین گفت رستم به فرخ پدر | که من بسته دارم به فرمان کمر | |
| ولیکن بدوزخ چمیدن به پای | بزرگان پیشین ندیدند رای | |
| همان از تن خویش نابوده سیر | نیاید کسی پیش درنده شیر | |
| کنون من کمربسته و رفتهگیر | نخواهم جز از دادگر دستگیر | |
| تن و جان فدای سپهبد کنم | طلسم دل جادوان بشکنم | |
| هرانکس که زنده است ز ایرانیان | بیارم ببندم کمر بر میان | |
| نه ارژنگ مانم نه دیو سپید | نه سنجه نه پولاد غندی نه بید | |
| به نام جهانآفرین یک خدای | که رستم نگرداند از رخش پای | |
| مگر دست ارژنگ بسته چو سنگ | فگنده به گردنش در پالهنگ | |
| سر و مغز پولاد را زیر پای | پی رخش برده زمین را ز جای | |
| بپوشید ببر و برآورد یال | برو آفرین خواند بسیار زال | |
| چو رستم برخش اندر آورد پای | رخش رنگ بر جای و دل هم به جای | |
| بیامد پر از آب رودابه روی | همی زار بگریست دستان بروی | |
| بدو گفت کای مادر نیکخوی | نه بگزیدم این راه برآرزوی | |
| مرا در غم خود گذاری همی | به یزدان چه امیدداری همی | |
| چنین آمدم بخشش روزگار | تو جان و تن من به زنهار دار | |
| به پدرود کردنش رفتند پیش | که دانست کش باز بینند بیش | |
| زمانه بدین سان همی بگذرد | دمش مرد دانا همی بشمرد | |
| هران روز بد کز تو اندر گذشت | بر آنی کزو گیتی آباد گشت | |
| برون رفت پس پهلو نیمروز | ز پیش پدر گرد گیتی فروز | |
| دو روزه بیک روزه بگذاشتی | شب تیره را روز پنداشتی | |
| بدین سان همی رخش ببرید راه | بتابنده روز و شبان سیاه | |
| تنش چون خورش جست و آمد به شور | یکی دشت پیش آمدش پر ز گور | |
| یکی رخش را تیز بنمود ران | تگ گور شد از تگ او گران | |
| کمند و پی رخش و رستم سوار | نیابد ازو دام و دد زینهار | |
| کمند کیانی بینداخت شیر | به حلقه درآورد گور دلیر | |
| کشید و بیفگند گور آن زمان | بیامد برش چون هژبر دمان | |
| ز پیکان تیرآتشی برفروخت | بدو خاک و خاشاک و هیزم بسوخت | |
| بران آتش تیز بریانش کرد | ازان پس که بیپوست و بیجانش کرد | |
| بخورد و بینداخت زو استخوان | همین بود دیگ و همین بود خوان | |
| لگام از سر رخش برداشت خوار | چرا دید و بگذاشت در مرغزار | |
| بر نیستان بستر خواب ساخت | در بیم را جای ایمن شناخت | |
| دران نیستان بیشهی شیر بود | که پیلی نیارست ازو نی درود | |
| چو یک پاس بگذشت درنده شیر | به سوی کنام خود آمد دلیر | |
| بر نی یکی پیل را خفته دید | بر او یکی اسپ آشفته دید | |
| نخست اسپ را گفت باید شکست | چو خواهم سوارم خود آید به دست | |
| سوی رخش رخشان برآمد دمان | چو آتش بجوشید رخش آن زمان | |
| دو دست اندر آورد و زد بر سرش | همان تیز دندان به پشت اندرش | |
| همی زد بران خاک تا پاره کرد | ددی را بران چاره بیچاره کرد | |
| چو بیدار شد رستم تیزچنگ | جهان دید بر شیر تاریک و تنگ | |
| چنین گفت با رخش کای هوشیار | که گفتت که با شیر کن کارزار | |
| اگر تو شدی کشته در چنگ اوی | من این گرز و این مغفر جنگجوی | |
| چگونه کشیدی به مازندران | کمند کیانی و گرز گران | |
| چرا نامدی نزد من با خروش | خروش توام چون رسیدی به گوش | |
| سرم گر ز خواب خوش آگه شدی | ترا جنگ با شیر کوته شدی | |
| چو خورشید برزد سر از تیره کوه | تهمتن ز خواب خوش آمد ستوه | |
| تن رخش بسترد و زین برنهاد | ز یزدان نیکی دهش کرد یاد | |
| یکی راه پیش آمدش ناگزیر | همی رفت بایست بر خیره خیر | |
| پی اسپ و گویا زبان سوار | ز گرما و از تشنگی شد ز کار | |
| پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست | همی رفت پویان به کردار مست | |
| همی جست بر چاره جستن رهی | سوی آسمان کرد روی آنگهی |