شاهنامه/پادشاهی بهرام گور
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| پادشاهی یزدگرد بزهگر ۲ | شاهنامه (پادشاهی بهرام گور) از فردوسی |
پادشاهی یزدگرد هجده سال بود |
| چو بر تخت بنشست بهرام گور | برو آفرین کرد بهرام و هور | |
| پرستش گرفت آفریننده را | جهاندار و بیدار و بیننده را | |
| خداوند پیروزی و برتری | خداوند افزونی و کمتری | |
| خداوند داد و خداوند رای | کزویست گیتی سراسر به پای | |
| ازان پس چنین گفت کاین تاج و تخت | ازو یافتم کافریدست بخت | |
| بدو هستم امید و هم زو هراس | وزو دارم از نیکویها سپاس | |
| شما هم بدو نیز نازش کنید | بکوشید تا عهد او نشکنید | |
| زبان برگشادند ایرانیان | که بستیم ما بندگی را میان | |
| که این تاج بر شاه فرخنده باد | همیشه دل و بخت او زنده باد | |
| وزان پس همه آفرین خواندند | همه بر سرش گوهر افشاندند | |
| چنین گفت بهرام کای سرکشان | ز نیک و بد روز دیده نشان | |
| همه بندگانیم و ایزد یکیست | پرستش جز او را سزاوار نیست | |
| ز بد روز بیبیم داریمتان | به بدخواه حاجت نیاریمتان | |
| بگفت این و از پیش برخاستند | برو آفرین نو آراستند | |
| شب تیره بودند با گفتوگوی | چو خورشید بر چرخ بنمود روی | |
| به آرام بنشست بر گاه شاه | برفتند ایرانیان بارخواه | |
| چنین گفت بهرام با مهتران | که این نیکنامان و نیکاختران | |
| به یزدان گراییم و رامش کنیم | بتازیم و دل زین جهان برکنیم | |
| بگفت این و اسپ کیان خواستند | کیی بارگاهش بیاراستند | |
| سه دیگر چو بنشست بر تخت گفت | که رسم پرستش نباید نهفت | |
| به هستی یزدان گوایی دهیم | روان را بدین آشنایی دهیم | |
| بهشتست و هم دوزخ و رستخیز | ز نیک و ز بد نیست راه گریز | |
| کسی کو نگرود به روز شمار | مر او را تو بادین و دانا مدار | |
| به روز چهارم چو بر تخت عاج | بسر بر نهاد آن پسندیده تاج | |
| چنین گفت کز گنج من یک زمان | نیم شاد کز مردم شادمان | |
| نیم خواستار سرای سپنج | نه از بازگشتن به تیمار و رنج | |
| که آنست جاوید و این رهگذار | تو از آز پرهیز و انده مدار | |
| به پنجم چنین گفت کز رنج کس | نیم شاد تا باشدم دسترس | |
| به کوشش بجوییم خرم بهشت | خنک آنک جز تخم نیکی نکشت | |
| ششم گفت بر مردم زیردست | مبادا که هرگز بجویم شکست | |
| جهان را ز دشمن تنآسان کنیم | بداندیشگان را هراسان کنیم | |
| به هفتم چو بنشست گفت ای مهان | خردمند و بیدار و دیده جهان | |
| چو با مردم زفت زفتی کنیم | همی با خردمند جفتی کنیم | |
| هرانکس که با ما نسازند گرم | بدی بیش ازان بیند او کز پدرم | |
| هرانکس که فرمان ما برگزید | غم و درد و رنجش نباید کشید | |
| به هشتم چو بنشست فرمود شاه | جوانوی را خواندن از بارگاه | |
| بدو گفت نزدیک هر مهتری | به هر نامداری و هر کشوری | |
| یکی نامه بنویس با مهر و داد | که بهرام بنشست بر تخت شاد | |
| خداوند بخشایش و راستی | گریزنده از کژی و کاستی | |
| که با فر و برزست و با مهر و داد | نگیرد جز از پاک دادار یاد | |
| پذیرفتم آن را که فرمان برد | گناه آن سگالد که درمان برد؟ | |
| نشستم برین تخت فرخ پدر | بر آیین تهمورس دادگر | |
| به داد از نیاکان فزونی کنم | شما را به دین رهنمونی کنم | |
| جز از راستی نیست با هرکسی | اگر چند ازو کژی آید بسی | |
| بران دین زردشت پیغمبرم | ز راه نیاکان خود نگذرم | |
| نهم گفت زردشت پیشین بروی | به راهیم پیغمبر راستگوی | |
| همه پادشاهید بر چیز خویش | نگهبان مرز و نگهبان کیش | |
| به فرزند و زن نیز هم پادشا | خنک مردم زیرک و پارسا | |
| نخواهیم آگندن زر به گنج | که از گنج درویش ماند به رنج | |
| گر ایزد مرا زندگانی دهد | برین اختران کامرانی دهد | |
| یکی رامشی نامه خوانید نیز | کزان جاودان ارج یابید و چیز | |
| ز ما بر همه پادشاهی درود | به ویژه که مهرش بود تار و پود | |
| نهادند بر نامهها بر نگین | فرستادگان خواست با آفرین | |
| برفتند با نامهها موبدان | سواران بینادل و بخردان | |
| دگر روز چون بردمید آفتاب | ببالید کوه و بپالود خواب | |
| به نزدیک منذر شدند این گروه | که بهرام شه بود زیشان ستوه | |
| که خواهشگری کن به نزدیک شاه | ز کردار ما تا ببخشد گناه | |
| که چونان بدیم از بد یزدگرد | که خون در تن نامداران فسرد | |
| ز بس زشت گفتار و کردار اوی | ز بیدادی و درد و آزار اوی | |
| دل ما به بهرام ازان بود سرد | که از شاه بودیم یکسر به درد | |
| بشد منذر و شاه را کرد نرم | بگسترد پیشش سخنهای گرم | |
| ببخشید اگر چندشان بد گناه | که با گوهر و دادگر بود شاه | |
| بیاراست ایوان شاهنشهی | برفت آنک بودند یکسر مهی | |
| چو جای بزرگی بپرداختند | کرا بود شایسته بنشاختند | |
| به هر جای خوانی بیاراستند | می و رود و رامشگران خواستند | |
| دوم روز رفتند دیگر گروه | سپهبد نیامد ز خوردن ستوه | |
| سیم روز جشن و می و سور بود | غم از کاخ شاه جهان دور بود | |
| بگفت آنک نعمان و منذر چه کرد | ز بهر من این پاک زاده دو مرد | |
| همه مهتران خواندند آفرین | بران دشت آباد و مردان کین | |
| ازان پس در گنج بگشاد شاه | به دینار و دیبا بیاراست گاه | |
| به اسپ و سنان و به خفتان جنگ | ز خود و ز هر گوهری رنگرنگ | |
| سراسر به نعمان و منذر سپرد | جوانوی رفت آن بدیشان شمرد | |
| کس اندازهی بخشش او نداشت | همان تاو با کوشش او نداشت | |
| همان تازیان را بسی هدیه داد | از ایوان شاهی برفتند شاد | |
| بیاورد پس خلعت خسروی | همان اسپ و هم جامهی پهلوی | |
| به خسرو سپردند و بنواختش | بر گاه فرخنده بنشاختش | |
| شهنشاه خسرو به نرسی رسید | ز تخت اندر آمد به کرسی رسید | |
| برادرش بد یکدل و یکزبان | ازو کهتر آن نامدار جوان | |
| ورا پهلوان کرد بر لشکرش | بدان تا به آیین بود کشورش | |
| سپه را سراسر به نرسی سپرد | به بخشش همی پادشاهی ببرد | |
| در گنج بگشاد و روزی بداد | سپاهش به دینار گشتند شاد | |
| بفرمود پس تا گشسپ دبیر | بیامد بر شاه مردم پذیر | |
| کجا بود دانا بدان روزگار | شمار جهان داشت اندر کنار | |
| جوانوی بیدار با او بهم | که نزدیک او بد شمار درم | |
| ز باقی که بد نزد ایرانیان | بفرمود تا بگسلد از میان | |
| دبیران دانا به دیوان شدند | ز بهر درم پیش کیوان شدند | |
| ز باقی که بد بر جهان سربسر | همه برگرفتند یک با دگر | |
| نود بار و سه بار کرده شمار | به ایران درم بد هزاران هزار | |
| ببخشید و دیوان بر آتش نهاد | همه شهر ایران بدو گشت شاد | |
| چو آگاه شد زان سخن هرکسی | همی آفرین خواند هرکس بسی | |
| برفتند یکسر به آتشکده | به ایوان نوروز و جشن سده | |
| همی مشک بر آتش افشاندند | به بهرام بر آفرین خواندند | |
| وزان پس بفرمود کارآگهان | یکی تا بگردند گرد جهان | |
| کسی را کجا رانده بد یزدگرد | بجست و به یک شهرشان کرد گرد | |
| بدان تا شود نامهی شهریار | که آزادگان را کند خواستار | |
| فرستاد خلعت به هر مهتری | ببخشید به اندازهشان کشوری | |
| رد و موبد و مرزبان هرک بود | که آواز بهرام زان سان شنود | |
| سراسر به درگاه شاه آمدند | گشادهدل و نیکخواه آمدند | |
| بفرمود تا هرک بد دادجوی | سوی موبد موبد آورد روی | |
| چو فرمانش آمد ز گیتی به جای | منادیگری کرد بر در به پای | |
| که ای زیردستان بیدار شاه | ز غم دور باشید و دور از گناه | |
| وزین پس بران کس کنید آفرین | که از داد آباد دارد زمین | |
| ز گیتی به یزدان پناهید و بس | که دارنده اویست و فریادرس | |
| هرانکس که بگزید فرمان ما | نپیچد سر از رای و پیمان ما | |
| برو نیکویها برافزون کنیم | ز دل کینه و آز بیرون کنیم | |
| هرانکس که از داد بگریزد اوی | به بادآفره در بیاویزد اوی | |
| گر ایدونک نیرو دهد کردگار | به کام دل ما شود روزگار | |
| برین نیکویها فزایش بود | شما را بر ما ستایش بود | |
| همه شهر ایران به گفتار اوی | برفتند شاداندل و تازهروی | |
| بدانگه که شد پادشاهیش راست | فزون گشت شادی و انده بکاست | |
| همه روز نخچیر بد کار اوی | دگر اسپ و میدان و چوگان و گوی | |
| چنان بد که روزی به نخچیر شیر | همی رفت با چند گرد دلیر | |
| بشد پیر مردی عصایی به دست | بدو گفت کای شاه یزدانپرست | |
| به راهام مردیست پرسیم و زر | جهودی فریبنده و بدگهر | |
| به آزادگی لنبک آبکش | به آرایش خوان و گفتار خوش | |
| بپرسید زان کهتران کاین کیند | به گفتار این پیر سر بر چیند | |
| چنین گفت با او یکی نامدار | که ای با گهر نامور شهریار | |
| سقاایست این لنبک آبکش | جوانمرد و با خوان و گفتار خوش | |
| به یک نیم روز آب دارد نگاه | دگر نیمه مهمان بجوید ز راه | |
| نماند به فردا از امروز چیز | نخواهد که در خانه باشد به نیز | |
| به راهام بیبر جهودیست زفت | کجا زفتی او نشاید نهفت | |
| درم دارد و گنج و دینار نیز | همان فرش دیبا و هرگونه چیز | |
| منادیگری را بفرمود شاه | که شو بانگ زن پیش بازارگاه | |
| که هرکس که از لنبک آبکش | خرد آب خوردن نباشدش خوش | |
| همی بود تا زرد گشت آفتاب | نشست از بر باره بیزور و تاب | |
| سوی خانهی لنبک آمد چو باد | بزد حلقه بر درش و آواز داد | |
| که من سرکشیام ز ایران سپاه | چو شب تیره شد بازماندم ز شاه | |
| درین خانه امشب درنگم دهی | همه مردمی باشد و فرهی | |
| ببد شاد لنبک ز آواز اوی | وزان خوب گفتار دمساز اوی | |
| بدو گفت زود اندر آی ای سوار | که خشنود باد ز تو شهریار | |
| اگر با تو ده تن بدی به بدی | همه یک به یک بر سرم مه بدی | |
| فرود آمد از باره بهرامشاه | همی داشت آن باره لنبک نگاه | |
| بمالید شادان به چیزی تنش | یکی رشته بنهاد بر گردنش | |
| چو بنشست بهرام لنبک دوید | یکی شهره شطرنج پیش آورید | |
| یکی کاسه آورد پر خوردنی | بیاورد هرگونه آوردنی | |
| به بهرام گفت ای گرانمایه مرد | بنه مهره بازی از بهر خورد | |
| بدید آنک کلنبک بدو داد شاه | بخندید و بنهاد بر پیش گاه | |
| چو نان خورده شد میزبان در زمان | بیاورد جامی ز می شادمان | |
| همی خورد بهرام تا گشت مست | به خوردنش آنگه بیازید دست | |
| شگفت آمد او را ازان جشن اوی | وزان خوب گفتار وزان تازه روی | |
| بخفت آن شب و بامداد پگاه | از آواز او چشم بگشاد شاه | |
| چنین گفت لنبک به بهرام گور | که شب بی نوا بد همانا ستور | |
| یک امروز مهمان من باش وبس | وگر یار خواهی بخوانیم کس | |
| بیاریم چیزی که باید به جای | یک امروز با ما به شادی بپای | |
| چنین گفت با آبکش شهریار | که امروز چندان نداریم کار | |
| که ناچار ز ایدر بباید شدن | هم اینجا به نزد تو خواهم بدن | |
| بسی آفرین کرد لنبک بروی | ز گفتار او تازهتر کرد روی | |
| بشد لنبک و آب چندی کشید | خریدار آبش نیامد پدید | |
| غمی گشت و پیراهنش درکشید | یکی آبکش را به بر برکشید | |
| بها بستد و گوشت بخرید زود | بیامد سوی خانه چون باد و دود | |
| بپخت و بخوردند و می خواستند | یکی مجلس دیگر آراستند | |
| بیود آن شب تیره با می به دست | همان لنبک آبکش میپرست | |
| چو شب روز شد تیز لنبک برفت | بیامد به نزدیک بهرام تفت | |
| بدو گفت روز سیم شادباش | ز رنج و غم و کوشش آزاد باش | |
| بزن دست با من یک امروز نیز | چنان دان که بخشیدهای زر و چیز | |
| بدو گفت بهرام کین خود مباد | که روز سه دیگر نباشیم شاد | |
| برو آبکش آفرین خواند و گفت | که بیداردل باش و با بخت جفت | |
| به بازار شد مشک و آلت ببرد | گروگان به پرمایه مردی سپرد | |
| خرید آنچ بایست و آمد دوان | به نزدیک بهرام شد شادمان | |
| بدو گفت یاری ده اندر خورش | که مرد از خورشها کند پرورش | |
| ازو بستد آن گوشت بهرام زود | برید و بر آتش خورشها فزود | |
| چو نان خورده شد میگرفتند و جام | نخست از شهنشاه بردند نام | |
| چو می خورده شد خواب را جای کرد | به بالین او شمع بر پای کرد | |
| به روز چهارم چو بفروخت هور | شد از خواب بیدار بهرام گور | |
| بشد میزبان گفت کای نامدار | ببودی درین خانهی تنگ و تار | |
| بدین خانه اندر تنآسان نهای | گر از شاه ایران هراسان نهای | |
| دو هفته بدین خانهی بینوا | بباشی گر آید دلت را هوا | |
| برو آفرین کرد بهرامشاه | که شادان و خرم بدی سال و ماه | |
| سه روز اندرین خانه بودیم شاد | که شاهان گیتی گرفتیم یاد | |
| به جایی بگویم سخنهای تو | که روشن شود زو دل و رای تو | |
| که این میزبانی ترا بر دهد | چو افزون دهی تخت و افسر دهد | |
| بیامد چو گرد اسپ را زین نهاد | به نخچیرگه رفت زان خانه شاد | |
| همی کرد نخچیر تا شب ز کوه | برآمد سبک بازگشت از گروه | |
| ز پیش سواران چو ره برگرفت | سوی خان بیبر به راهام تفت | |
| بزد در بگفتا که بیشهریار | بماندم چو او بازماند از شکار | |
| شب آمد ندانم همی راه را | نیابم همی لشکر و شاه را | |
| گر امشب بدین خانه یابم سپنج | نباشد کسی را ز من هیچ رنج | |
| به پیش به راهام شد پیشکار | بگفت آنچ بشنید ازان نامدار | |
| به راهام گفت ایچ ازین در مرنج | بگویش که ایدر نیابی سپنج | |
| بیامد فرستاده با او بگفت | که ایدر ترا نیست جای نهفت | |
| بدو گفت بهرام با او بگوی | کز ایدر گذشتن مرا نیست روی | |
| همی از تو من خانه خواهم سپنج | نیارم به چیزت ازان پس به رنج | |
| چو بشنید پویان بشد پیشکار | به نزد به راهام گفت این سوار | |
| همی ز ایدر امشب نخواهد گذشت | سخن گفتن و رای بسیار گشت | |
| به راهام گفتش که رو بیدرنگ | بگویش که این جایگاهیست تنگ | |
| جهودیست درویش و شب گرسنه | بخسپد همی بر زمین برهنه | |
| بگفتند و بهرام گفت ار سپنج | نیابم بدین خانه آیدت رنج | |
| بدین در بخسپم نجویم سرای | نخواهم به چیزی دگر کرد رای | |
| به راهام گفت ای نبرده سوار | همی رنجه داری مرا خوارخوار | |
| بخسپی و چیزت بدزدد کسی | ازان رنجه داری مرا تو بسی | |
| به خانه درآی ار جهان تنگ شد | همه کار بیبرگ و بیرنگ شد | |
| به پیمان که چیزی نخواهی ز من | ندارم به مرگ آبچین و کفن | |
| هم امشب ترا و نشست ترا | خورش باید و نیست چیزی مرا | |
| گر این اسپ سرگین و آب افگند | وگر خشت این خانه را بشکند | |
| به شبگیر سرگینش بیرون کنی | بروبی و خاکش به هامون کنی | |
| همان خشت را نیز تاوان دهی | چو بیدار گردی ز خواب آن دهی | |
| بدو گفت بهرام پیمان کنم | برین رنجها سر گروگان کنم | |
| فرود آمد و اسپ را با لگام | ببست و برآهخت تیغ از نیام | |
| نمدزین بگسترد و بالینش زین | بخفت و دو پایش کشان بر زمین | |
| جهود آن در خانه از پس ببست | بیاورد خوان و به خوردن نشست | |
| ازان پس به بهرام گفت ای سوار | چو این داستان بشنوی یاد دار | |
| به گیتی هرانکس که دارد خورد | سوی مردم بینوا ننگرد | |
| بدو گفت بهرام کاین داستان | شنیدستم از گفتهی باستان | |
| شنیدم به گفتار و دیدم کنون | که برخواندی از گفتهی رهنمون | |
| می آورد چون خورده شد نان جهود | ازان می ورا شادمانی فزود | |
| خروشید کای رنجدیده سوار | برین داستان کهن گوشدار | |
| که هرکس که دارد دلش روشنست | درم پیش او چون یکی جوشنست | |
| کسی کو ندارد بود خشک لب | چنانچون توی گرسنه نیمشب | |
| بدو گفت بهرام کاین بس شگفت | به گیتی مرین یاد باید گرفت | |
| که از جام یابی سرانجام نیک | خنک میگسار و می و جام نیک | |
| چو از کوه خنجر برآورد هور | گریزان شد از خانه بهرام گور | |
| بران چرمهی ناچران زین نهاد | چه زین از برش خشک بالین نهاد | |
| بیامد به راهام گفت ای سوار | به گفتار خود بر کنون پایدار | |
| تو گفتی که سرگین این بارگی | به جاروب روبم به یکبارگی | |
| کنون آنچ گفتی بروب و ببر | به رنجم ز مهمان بیدادگر | |
| بدو گفت بهرام شو پایکار | بیاور که سرگین کشد بر کنار | |
| دهم زر که تا خاک بیرون برد | وزین خانهی تو به هامون برد | |
| بدو گفت من کس ندارم که خاک | بروبد برد ریزد اندر مغاک | |
| تو پیمان که کردی به کژی مبر | نباید که خوانمت بیدادگر | |
| چو بشنید بهرام ازو این سخن | یکی تازه اندیشه افگند بن | |
| یکی خوب دستار بودش حریر | به موزه درون پر ز مشک و عبیر | |
| برون کرد و سرگین بدو کرد پاک | بینداخت با خاک اندر مغاک | |
| به راهام را گفت کای پارسا | گر آزادیم بشنود پادشا | |
| ترا از جهان بینیازی دهد | بر مهتران سرفرازی دهد | |
| برفت و بیامد به ایوان خویش | همه شب همی ساخت درمان خویش | |
| پراندیشه آن شب به ایوان بخفت | بخندید و آن راز با کس نگفت | |
| به شبگیر چون تاج بر سر نهاد | سپه را سراسر همه بار داد | |
| بفرمود تا لنبک آبکش | بشد پیش او دست کرده به کش | |
| ببردند ز ایوان به راهام را | جهود بداندیش و بدکام را | |
| چو در بارگه رفت بنشاندند | یکی پاکدل مرد را خواندند | |
| بدو گفت رو بارگیها ببر | نگر تا نباشی بجز دادگر | |
| به خان به راهام شو بر گذار | نگر تا چه بینی نهاده بیار | |
| بشد پاکدل تا به خان جهود | همه خانه دیبا و دینار بود | |
| ز پوشیدنی هم ز گستردنی | ز افگندنی و پراگندنی | |
| یکی کاروانخانه بود و سرای | کزان خانه بیرون نبودیش جای | |
| ز در و ز یاقوت و هر گوهری | ز هر بدرهیی بر سرش افسری | |
| که دانند موبد مر آن را شمار | ندانست کردن بس روزگار | |
| فرستاد موبد بدانجا سوار | شتر خواست از دشت جهرم هزار | |
| همه بار کردند و دیگر نماند | همی شاددل کاروان را براند | |
| چو بانگ درای آمد از بارگاه | بشد مرد بینا بگفت آن به شاه | |
| که گوهر فزون زین به گنج تو نیست | همان مانده خروار باشد دویست | |
| بماند اندران شاه ایران شگفت | ز راز دل اندیشهها برگرفت | |
| که چندین بورزید مرد جهود | چو روزی نبودش ز ورزش چه سود | |
| ازان سد شتروار زر و درم | ز گستردنیها و از بیش و کم | |
| جهاندار شاه آبکش را سپرد | بشد لنبک از راه گنجی ببرد | |
| ازان پس براهام را خواند و گفت | که ای در کمی گشته با خاک جفت | |
| چه گویی که پیغمبرت چند زیست | چه بایست چندی به زشتی گریست | |
| سوار آمد و گفت با من سخن | ازان داستانهای گشته کهن | |
| که هرکس که دارد فزونی خورد | کسی کو ندارد همی پژمرد | |
| کنون دست یازان ز خوردن بکش | ببین زین سپس خوردن آبکش | |
| ز سرگین و زربفت و دستار و خشت | بسی گفت با سفله مرد کنشت | |
| درم داد ناپاک دل را چهار | بدو گفت کاین را تو سرمایهدار | |
| سزا نیست زین بیشتر مر ترا | درم مرد درویش را سر ترا | |
| به ارزانیان داد چیزی که بود | خروشان همی رفت مرد جهود | |
| چو یوز شکاری به کار آمدش | بجنبید و رای شکار آمدش | |
| یکی بارهیی تیزرو بر نشست | به هامون خرامید بازی به دست | |
| یکی بیشه پیش آمدش پردرخت | نشستنگه مردم نیکبخت | |
| بسان بهشتی یکی سبز جای | ندید اندرو مردم و چارپای | |
| چنین گفت کاین جای شیران بود | همان رزمگاه دلیران بود | |
| کمان را به زه کرد مرد دلیر | پدید آمد اندر زمان نره شیر | |
| یکی نعره زد شیر چون در رسید | بزد دست شاه و کمان درکشید | |
| بزد تیر و پهلوش با دل بدوخت | دل شیر ماده بدوبر بسوخت | |
| همان ماده آهنگ بهرام کرد | بغرید و چنگش به اندام کرد | |
| یکی تیغ زد بر میانش سوار | فروماند جنگی دران کارزار | |
| برون آمد از بیشه مردی کهن | زبانش گشاده به شیرین سخن | |
| کجا نام او مهربنداد بود | ازان زخم شمشیر او شاد بود | |
| یکی مرد دهقان یزدانپرست | بدان بیشه بودیش جای نشست | |
| چو آمد بر شاه ایران فراز | برو آفرین کرد و بردش نماز | |
| بدو گفت کای مهتر نامدار | به کام تو باد اختر روزگار | |
| یکی مرد دهقانم ای پاکرای | خداوند این جا و کشت و سرای | |
| خداوند گاو و خر و گوسفند | ز شیران شده بددل و مستمند | |
| کنون ایزد این کار بر دست تو | برآورد بر قبضه و شست تو | |
| زمانی درین بیشه آیی چنین | بباشی به شیر و می و انگبین | |
| به ره هست چندانک باید به کار | درختان بارآور و سایهدار | |
| فرود آمد از باره بهرامشاه | همی کرد زان بیشه جایی نگاه | |
| که باشد زمین سبز و آب روان | چنانچون بود جای مرد جوان | |
| بشد مهربنداد و رامشگران | بیاورد چندی ز ده مهتران | |
| بسی گوسفندان فربه بکشت | بیامد یکی جام زرین به مشت | |
| چو نان خورده شد جامهای نبید | نهادند پیشش گل و شنبلید | |
| چو شد مهربنداد شادان ز می | به بهرام گفت ای گو نیکپی | |
| چنان دان که مانندهای شاه را | همان تخت زرین و همگاه را | |
| بدو گفت بهرام کری رواست | نگارنده بر چهرها پادشاست | |
| چنان آفریند که خواهد همی | مر آن را گزیند که خواهد همی | |
| اگر من همی نیک مانم به شاه | ترا دادم این بیشه و جایگاه | |
| بگفت این و زان جایگه برنشست | به ایوان خرم خرامید مست | |
| بخفت آن شب تیره در بوستان | همی یاد کرد از لب دوستان | |
| چو بنشست می خواست از بامداد | بزرگان لشکر برفتند شاد | |
| بیامد همانگه یکی مرد مه | ورا میوه آورد چندی ز ده | |
| شتربارها نار و سیب و بهی | ز گل دستهها کرده شاهنشهی | |
| جهاندار چون دید بنواختش | میان یلان پایگه ساختش | |
| همین مه که با میوه و بوی بود | ورا پهلوی نام کبروی بود | |
| به روی جهاندار جام نبید | دو من را به یکبار اندر کشید | |
| چو شد مرد خرم ز دیدار شاه | ازان نامداران و آن جشنگاه | |
| یکی جام دیگر پر از می بلور | به دلش اندر افتاد زان جام شور | |
| ز پیش بزرگان بیازید دست | بدان جام می تاخت و بر پای جست | |
| به یاد شهنشاه بگرفت جام | منم گفت میخواره کبروی نام | |
| به روی شهنشاه جام نبید | چو من درکشم یار خواهم گزید | |
| به جام اندرون بود می پنج من | خورم هفت ازین بر سر انجمن | |
| پس انگه سوی ده روم من به هوش | ز من نشنود کس به مستی خروش | |
| چنان هفت جام پر از می بخورد | ازان می پرستان برآورد گرد | |
| به دستوری شاه بیرون گذشت | که داند که می در تنش چون گذشت | |
| وزان جای خرم بیامد به دشت | چو در سینهی مرد، می گرم گشت | |
| برانگیخت اسپ از میان گروه | ز هامون همی تاخت تا پیش کوه | |
| فرود آمد از باره جایی نهفت | یله کرد و در سایهی کوه خفت | |
| ز کوه اندرآمد کلاغ سیاه | دو چشمش بکند اندران خوابگاه | |
| همی تاختند از پساندر گروه | ورا مرده دیدند بر پیش کوه | |
| دو چشمش ز سر کنده زاغ سیاه | برش اسپ او ایستاده به راه | |
| برو کهترانش خروشان شدند | وزان مجلس و جام جوشان شدند | |
| چو بهرام برخاست از خوابگاه | بیامد بر او یکی نیکخواه | |
| که کبروی را چشم روشن کلاغ | ز مستی بکندست در پیش راغ | |
| رخ شهریار جهان زرد شد | ز تیمار کبروی پر درد شد | |
| همانگه برآمد ز درگه خروش | که ای نامداران با فر و هوش | |
| حرامست می در جهان سربسر | اگر زیردستت گر نامور | |
| برینگونه بگذشت سالی تمام | همی داشتی هرکسی می حرام | |
| همان شه چو مجلس بیاراستی | همان نامهی باستان خواستی | |
| چنین بود تا کودکی کفشگر | زنی خواست با چیز و نام و گهر | |
| نبودش دران کار افزار سخت | همی زار بگریست مامش ز بخت | |
| همانا نهان داشت لختی نبید | پسر را بدان خانه اندر کشید | |
| به پور جوان گفت کاین هفت جام | بخور تا شوی ایمن و شادکام | |
| مگر بشکنی امشب آن مهر تنگ | کلنگ از نمد کی کندکان سنگ | |
| بزد کفشگر جام می هفت و هشت | هماندر زمان آتشش سخت گشت | |
| جوانمرد را جام گستاخ کرد | بیامد در خانه سوراخ کرد | |
| وزان جایگه شد به درگاه خویش | شده شاددل یافته راه خویش | |
| چنان بد که از خانه شیران شاه | یکی شیر بگسست و آمد به راه | |
| ازان می همی کفشگر مست بود | به دیده ندید آنچ بایست بود | |
| بشد تیز و بر شیر غران نشست | بیازید و بگرفت گوشش به دست | |
| بران شیر غران پسر شیر بود | جوان از بر و شر در زیر بود | |
| همی شد دوان شیروان چون نوند | به یک دست زنجیر و دیگر کمند | |
| چو آن شیربان جهاندار شاه | بیامد ز خانه بدان جایگاه | |
| یکی کفشگر دید بر پشت شیر | نشسته چو بر خر سواری دلیر | |
| بیامد دوان تا در بارگاه | دلیر اندر آمد به نزدیک شاه | |
| بگفت آن دلیری کزو دیده بود | به دیده بدید آنچ نشنیده بود | |
| جهاندار زان در شگفتی بماند | همه موبدان و ردان را بخواند | |
| به موبد چنین گفت کاین کفشگر | نگه کن که تا از که دارد گهر | |
| همان مادرش چون سخن شد دراز | دوان شد بر شاه و بگشاد راز | |
| نخست آفرین کرد بر شهریار | که شادان بزی تا بود روزگار | |
| چنین گفت کاین نورسیده به جای | یکی زن گزین کرد و شد کدخدای | |
| به کار اندرون نایژه سست بود | دلش گفتی از سست خودرست بود | |
| بدادم سه جام نبیدش نهان | که ماند کس از تخم او در جهان | |
| هماندر زمان لعل گشتش رخان | نمد سر برآورد و گشت استخوان | |
| نژادش نبد جز سه جام نبید | که دانست کاین شاه خواهد شنید | |
| بخندید زان پیرزن شاه گفت | که این داستان را نشاید نهفت | |
| به موبد چنین گفت کاکنون نبید | حلالست میخواره باید گزید | |
| که چندان خورد می که بر نره شیر | نشیند نیارد ورا شیر زیر | |
| نه چندان که چشمش کلاغ سیاه | همی برکند رفته از نزد شاه | |
| خروشی برآمد همانگه ز در | که ای پهلوانان زرین کمر | |
| به اندازهبر هرکسی می خورید | به آغاز و فرجام خود بنگرید | |
| چو میتان به شادی بود رهنمون | بکوشید تا تن نگردد زبون | |
| بیامد سوم روز شبگیر شاه | سوی دشت نخچیرگه با سپاه | |
| به دست چپش هرمز کدخدای | سوی راستش موبد پاکرای | |
| برو داستانها همی خواندند | ز جم و فریدون سخن راندند | |
| سگ و یوز در پیش و شاهین و باز | همی تا به سر برد روز دراز | |
| چو خورشید تابان به گنبد رسید | به جایی پی گور و آهو ندید | |
| چو خورشید تابان درم ساز گشت | ز نخچیرگه تنگدل بازگشت | |
| به پیش اندر آمد یکی سبز جای | بسی اندرو مردم و چارپای | |
| ازان ده فراوان به راه آمدند | نظاره به پیش سپاه آمدند | |
| جهاندار پرخشم و پرتاب بود | همی خواست کاید بدان ده فرود | |
| نکردند زیشان کسی آفرین | تو گفتی ببست آن خران را زمین | |
| ازان مردمان تنگدل گشت شاه | به خوبی نکرد اندر ایشان نگاه | |
| به موبد چنین گفت کاین سبز جای | پر از خانه و مردم و چارپای | |
| کنام دد و دام و نخچیر باد | به جوی اندرون آب چون قیر باد | |
| بدانست موبد که فرمان شاه | چه بود اندران سوی ده شد ز راه | |
| بدیشان چنین گفت کاین سبزجای | پر از خانه و مردم و چارپای | |
| خوش آمد شهنشاه بهرام را | یکی تازه کرد اندرین کام را | |
| دگر گفت موبد بدان مردمان | که جاوید دارید دل شادمان | |
| شما را همه یکسره کرد مه | بدان تا کند شهره این خوب ده | |
| بدین ده زن و کودکان مهترند | کسی را نباید که فرمان برند | |
| بدین ده چه مزدور و چه کدخدای | به یک راه باید که دارند جای | |
| زن و کودک و مرد جمله مهید | یکایک همه کدخدای دهید | |
| خروشی برآمد ز پرمایه ده | ز شادی که گشتند همواره مه | |
| زن و مرد ازان پس یکی شد به رای | پرستار و مزدور با کدخدای | |
| چو ناباک شد مرد برنا به ده | بریدند ناگه سر مرد مه | |
| همه یک به دیگر برآمیختند | به هرجای بیراه خون ریختند | |
| چو برخاست زان روستا رستخیز | گرفتند ناگاه ازان ده گریز | |
| بماندند پیران ابی پای و پر | بشد آلت ورزش و ساز و بر | |
| همه ده به ویرانی آورد روی | درختان شده خشک و بیآب جوی | |
| شده دست ویران و ویران سرای | رمیده ازو مردم و چارپای | |
| چو یک سال بگذشت و آمد بهار | بران ره به نخچیر شد شهریار | |
| بران جای آباد خرم رسید | نگه کرد و بر جای بر ده ندید | |
| درختان همه خشک و ویرانسرای | همه مرز بیمردم و چارپای | |
| دل شاه بهرام ناشاد گشت | ز یزدان بترسید و پر داد گشت | |
| به موبد چنین گفت کای روزبه | دریغست ویران چنین خوب ده | |
| برو تیز و آباد گردان بگه نج | چنان کن کزین پس نبینند رنج | |
| ز پیش شهنشاه موبد برفت | از آنجا به ویران خرامید تفت | |
| ز برزن همی سوی برزن شتافت | بفرجام بیکار پیری بیافت | |
| فرود آمد از باره بنواختش | بر خویش نزدیک بنشاختش | |
| بدو گفت کای خواجهی سالخورد | چنین جای آباد ویران که کرد | |
| چنین داد پاسخ که یک روزگار | گذر کرد بر بوم ما شهریار | |
| بیامد یکی بیخرد موبدی | ازان نامداران بیبر بدی | |
| بما گفت یکسر همه مهترید | نگر تا کسی را به کس نشمرید | |
| بگفت این و این ده پرآشوب گشت | پر از غارت و کشتن و چوب گشت | |
| که یزدان ورا یار به اندازه باد | غم و مرگ و سختی بر و تازه باد | |
| همه کار این جا پر از تیرگیست | چنان شد که بر ما بباید گریست | |
| ازین گفته پردرد شد روزبه | بپرسید و گفت از شما کیست مه | |
| چنین داد پاسخ که مهتر بود | به جایی که تخم گیا بر بود | |
| بدو روزبه گفت مهتر تو باش | بدین جای ویران به سر بر تو باش | |
| ز گنج جهاندار دینار خواه | هم از تخم و گاو و خر و بار خواه | |
| بکش هرک بیکار بینی به ده | همه کهترانند یکسر تو مه | |
| بدان موبد پیش نفرین مکن | نه بر آرزو راند او این سخن | |
| اگر یار خواهی ز درگاه شاه | فرستمت چندانک خواهی بخواه | |
| چو بشنید پیر این سخن شاد شد | از اندوه دیرینه آزاد شد | |
| همانگه سوی خانه شد مرد پیر | بیاورد مردم سوی آبگیر | |
| زمین را به آباد کردن گرفت | همه مرزها را سپردن گرفت | |
| ز همسایگان گاو و خر خواستند | همه دشت یکسر بیاراستند | |
| خود و مرزداران بکوشید سخت | بکشتند هرجای چندی درخت | |
| چو یک برزن نیک آباد شد | دل هرک دید اندران شاد شد | |
| ازان جای هرکس که بگریختی | به مژگان همی خون فرو ریختی | |
| چو آگاهی آمد ز آباد جای | هم از رنج این پیر سر کدخدای | |
| یکایک سوی ده نهادند روی | به هر برزن آباد کردند جوی | |
| همان مرغ و گاو و خر و گوسفند | یکایک برافزود بر کشتمند | |
| درختی به هر جای هرکس بکشت | شد آن جای ویران چو خرم بهشت | |
| به سالی سه دیگر بیاراست ده | برآمد ز ورزش همه کام مه | |
| چو آمد به هنگام خرم بهار | سوی دشت نخچیر شد شهریار | |
| ابا موبدش نام او روزبه | چو هر دو رسیدند نزدیک ده | |
| نگه کرد فرخنده بهرام گور | جهان دید پرکشتمند و ستور | |
| برآورده زو کاخهای بلند | همه راغ و هامون پر از گوسفند | |
| همه راغ آب و همه دشت جوی | همه ده پر از مردم خوبروی | |
| پراگنده بر کوه و دشتش بره | بهشتی شده بوم او یکسره | |
| به موبد چنین گفت کای روزبه | چه کردی که ویران بد این خوب ده | |
| پراگنده زو مردم و چارپای | چه دادی که آباد کردند جای | |
| بدو گفت موبد که از یک سخن | به پای آمد این شارستان کهن | |
| همان از یک اندیشه آباد شد | دل شاه ایران ازین شاد شد | |
| مرا شاه فرمود کاین سبز جای | به دینار گنج اندر آورد به پای | |
| بترسیدم از کردگار جهان | نکوهیدن از کهتران و مهان | |
| بدیدم چو یک دل دو اندیشه کرد | ز هر دو برآورد ناگاه کرد | |
| همان چون به یک شهر دو کدخدای | بود بوم ایشان نماند به جای | |
| برفتم بگفتم به پیران ده | که ای مهتران بر شما نیست مه | |
| زنان کدخدایند و کودک همان | پرستار و مزدورتان این زمان | |
| چو مهتر شدند آنک بودند که | به خاک اندر آمد سر مرد مه | |
| به گفتار ویران شد این پاک جای | نکوهش ز من دور و ترس از خدای | |
| ازان پس بریشان ببخشود شاه | برفتم نمودم دگرگونه راه | |
| یکی با خرد پیر کردم به پای | سخنگوی و بادانش و رهنمای | |
| بکوشید و ویرانی آباد کرد | دل زیردستان بدان شاد کرد | |
| چو مهتر یکی گشت شد رای راست | بیفزود خوبی و کژی بکاست | |
| نهانی بدیشان نمودم بدی | وزان پس گشادم در ایزدی | |
| سخن بهتر از گوهر نامدار | چو بر جایگه بر برندش به کار | |
| خرد شاه باید زبان پهلوان | چو خواهی که بیرنج ماند روان | |
| دل شاه تا جاودان شاد باد | ز کژی و ویرانی آباد باد | |
| چو بشنید شاه این سخن گفت زه | سزاوار تاجی تو این روزبه | |
| ببخشید یک بدره دینار زرد | بران پرهنر مرد بیننده مرد | |
| ورا خلعت خسروی ساختند | سرش را به ابر اندر افراختند | |
| دگر هفته با موبدان و ردان | به نخچیر شد شهریار جهان | |
| چنان بد که ماهی به نخچیرگاه | همی بود میخواره و با سپاه | |
| ز نخچیر کوه و ز نخچیر دشت | گرفتن ز اندازه اندر گذشت | |
| سوی شهر شد شاددل با سپاه | شب آمد به ره گشت گیتی سیاه | |
| برزگان لشکر همی راندند | سخنهای شاهنشهان خواندند | |
| یکی آتشی دید رخشان ز دور | بران سان که بهمن کند شاه سور | |
| شهنشاه بر روشنی بنگرید | به یک سو دهی خرم آمد پدید | |
| یکی آسیا دید در پیش ده | نشسته پراگنده مردان مه | |
| وزان سوی آتش همه دختران | یکی جشنگه ساخته بر کران | |
| ز گل هر یکی بر سرش افسری | نشسته به هرجای رامشگری | |
| همی چامهی رزم خسرو زدند | وزان جایگه هر زمان نو زدند | |
| همه ماهروی و همه جعدموی | همه جامه گوهر مه مشک موی | |
| به نزدیک پیش در آسیا | به رامش کشیده نخی بر گیا | |
| وزان هر یکی دسته گل به دست | ز شادی و از می شده نیممست | |
| ازان پس خروش آمد از جشنگاه | که جاوید ماناد بهرامشاه | |
| که با فر و برزست و با مهر و چهر | برویست بر پای گردان سپهر | |
| همی می چکد گویی از روی اوی | همی بوی مشک آید از موی اوی | |
| شکارش نباشد جز از شیر و گور | ازیراش خوانند بهرام گور | |
| جهاندار کاواز ایشان شنید | عنان را بپیچید و زان سو کشید | |
| چو آمد به نزدیکی دختران | نگه کرد جای از کران تا کران | |
| همه دشت یکسر پر از ماه دید | به شهر آمدن راه کوتاه دید | |
| بفرمود تا میگساران ز راه | می آرند و میخواره نزدیک شاه | |
| گسارنده آورد جام بلور | نهادند بر دست بهرام گور | |
| ازان دختران آنک بد نامدار | برون آمدند از میانه چهار | |
| یکی مشک نام و دگر سیسنک | یکی نام نار و دگر سوسنک | |
| بر شاه رفتند با دستبند | به رخ چون بهار و به بالا بلند | |
| یکی چامه گفتند بهرام را | شهنشاه با دانش و نام را | |
| ز هر چار پرسید بهرام گور | کزیشان به دلش اندر افتاد شور | |
| که ای گلرخان دختران کهاید | وزین آتش افروختن بر چهاید | |
| یکی گفت کای سرو بالا سوار | به هر چیز ماننده شهریار | |
| پدرمان یکی آسیابان پیر | بدین کوه نخچیر گیرد به تیر | |
| بیاید همانا چو شب تیره شد | ورا دید از تیرگی خیره شد | |
| هماندر زمان آسیابان ز کوه | بیاورد نخچیر خود با گروه | |
| چو بهرام را دید رخ را به خاک | بمالید آن پیر آزاده پاک | |
| یکی جام زرین بفرمود شاه | بدان پیر دادن که آمد ز راه | |
| بدو گفت کاین چار خورشید روی | چه داری چو هستند هنگام شوی | |
| برو پیرمرد آفرین کرد و گفت | که این دختران مرا نیست جفت | |
| رسیده بدین سال دوشیزهاند | به دوشیزگی نیز پاکیزهاند | |
| ولیکن ندارند چیزی فزون | نگوییم زین بیش چیزی کنون | |
| بدو گفت بهرام کاین هر چهار | به من ده وزین بیش دختر مکار | |
| چنین داد پاسخ ورا پیرمرد | کزین در که گفتی سوارا مگرد | |
| نه جا هست ما را نه بوم و نه بر | نه سیم و سرای و نه گاو و نه خر | |
| بدو گفت بهرام شاید مرا | که بیچیز ایشان بباید مرا | |
| بدو گفت هرچار جفت تواند | پرستارگان نهفت تواند | |
| به عیب و هنر چشم تو دیدشان | بدینسان که دیدی پسندیدهشان | |
| بدو گفت بهرام کاین هر چهار | پذیرفتم از پاک پروردگار | |
| بگفت این و از جای بر پای خاست | به دشت اندر آوای بالای خاست | |
| بفرمود تا خادمان سپاه | برند آن بتان را به مشکوی شاه | |
| سپاه اندر آمد یکایک ز دشت | همه شب همی دشت لشکر گذشت | |
| فروماند زان آسیابان شگفت | شب تیره اندیشه اندر گرفت | |
| به زن گفت کاین نامدار چو ماه | بدین برز بالا و این دستگاه | |
| شب تیره بر آسیا چون رسید | زنش گفت کز دور آتش بدید | |
| بر آواز این رامش دختران | ز مستی می آورد و رامشگران | |
| چنین گفت پس آسیابان به زن | که ای زن مرا داستانی بزن | |
| که نیکیست فرجام این گر بدی | زنش گفت کاری بود ایزدی | |
| نپرسید چون دید مرد از نژاد | نه از خواسته بر دلش بود یاد | |
| به روی زمین بر همی ماه جست | نه دینار و نه دختر شاه جست | |
| بت آرا ببیند چو ایشان به چین | گسسته شود بر بتان آفرین | |
| برین گونه تا شید بر پشت راغ | برآمد جهان شد چو روشن چراغ | |
| همی رفت هرگونهیی داستان | چه از بدنژاد و چه از راستان | |
| چو شب روز شد مهتر آمد به ده | بدین پیر گفتا که ای روزبه | |
| به بالینت آمد شب تیرهبخت | به بار آمد آن سبز شاخ درخت | |
| شب تیرهگون دوش بهرامشاه | همی آمد از دشت نخچیرگاه | |
| نگه کرد این جشن و آتش بدید | عنان را بپیچید و زین سو کشید | |
| کنون دختران تو جفت ویاند | به آرام اندر نهفت ویاند | |
| بدان روی و آن موی و آن راستی | همی شاه را دختر آراستی | |
| شهنشاه بهرام داماد تست | به هر کشوری زین سپس یاد تست | |
| ترا داد این کشور و مرز پاک | مخور غم که رستی ز اندوه و باک | |
| بفرمای فرمان که پیمان تراست | همه بندگانیم و فرمان تراست | |
| کنون ما همه کهتران توایم | چه کهتر همه چاکران توایم | |
| بدو آسیابان و زن خیره ماند | همی هر یکی نام یزدان بخواند | |
| چنین گفت مهتر که آن روی و موی | ز چرخ چهارم خور آورد شوی | |
| دگر هفته آمد به نخچیرگاه | خود و موبدان و ردان سپاه | |
| بیامد یکی سرد مهترپرست | چو باد دمان با گرازی به دست | |
| بپرسید مهتر که بهرامشاه | کجا باشد اندر میان سپاه | |
| بدو گفت هرکس که تو شاه را | چه جویی نگویی به ما راه را | |
| چنین داد پاسخ که تا روی شاه | نبینم نگویم سخن با سپاه | |
| بدو گفت موبد چه باید بگوی | تو شاه جهان را ندانی به روی | |
| بر شاه بردند جوینده را | چنان دانشی مرد گوینده را | |
| بیامد چو بهرام را دید گفت | که با تو سخن دارم اندر نهفت | |
| عنان را بپیچید بهرام گور | ز دیدار لشکر برون راند دور | |
| بدو گفت مرد این جهاندیده شاه | به گفتار من کرد باید نگاه | |
| بدین مرز دهقانم و کدخدای | خدای بر و بوم و ورز و سرای | |
| همی آب بردم بدین مرز خویش | که در کار پیدا کنم ارز خویش | |
| چو بسیار گشت آب گستاخ شد | میان یکی مرز سوراخ شد | |
| شگفتی خروشی به گوش آمدم | کزان بیم جای خروش آمدم | |
| همی اندران جای آواز سنج | خروشش همی ره نماید به گنج | |
| چو بشنید بهرام آنجا کشید | همه دشت پر سبزه و آب دید | |
| بفرمود تا کارگر با گراز | بیارند چندی ز راه دراز | |
| فرود آمد از باره شاه بلند | شراعی زدند از برکشتمند | |
| شب آمد گوان شمعی افروختند | به هر جای آتش همی سوختند | |
| ز دریا چو خورشید برزد درفش | چو مصقول کرد این سرای بنفش | |
| ز هر سو برفتند کاریگران | شدند انجمن چون سپاهی گران | |
| زمین را به کندن گرفتند پاک | شد آن جای هامون سراسر مغاک | |
| ز کندن چو گشتند مردم ستوه | پدید آمد از خاک چیزی چو کوه | |
| یکی خانهیی کرده از پخته خشت | به ساروج کرده بسان بهشت | |
| کننده تبر زد همی از برش | پدید آمد از دور جای درش | |
| چو موبد بدید اندر آمد به در | ابا او یکی ایرمانی دگر | |
| یکی خانه دیدند پهن و دراز | برآورده بالای او چند باز | |
| ز زر کرده بر پای دو گاومیش | یکی آخری کرده زرینش پیش | |
| زبرجد به آخر درون ریخته | به یاقوت سرخ اندر آمیخته | |
| چو دو گاو گردون میانش تهی | شکمشان پر از نار و سیب و بهی | |
| میان بهی در خوشاب بود | که هر دانهیی قطرهی آب بود | |
| همان گاو را چشم یاقوت بود | ز پیری سر گاو فرتوت بود | |
| همه گرد بر گرد او شیر و گور | یکی دیده یاقوت و دیگر بلور | |
| تذروان زرین و طاوس زر | همه سینه و چشمهاشان گهر | |
| چو دستور دید آن بر شاه شد | به رای بلند افسر ماه شد | |
| به نرمی به شاه جهان گفت خیز | که آمد همی گنجها را جهیز | |
| یکی خانهی گوهر آمد پدید | که چرخ فلک داشت آن را کلید | |
| بدو گفت بنگر که بر گنج نام | نویسد کسی کش بود گنج کام | |
| نگه کن بدان گنج تا نام کیست | گر آگندن او به ایام کیست | |
| بیامد سر موبدان چون شنید | بران گاو بر مهر جمشید دید | |
| به شاه جهان گفت کردم نگاه | نوشتست بر گاو جمشید شاه | |
| بدو گفت شاه ای سر موبدان | به هر کار داناتر از بخردان | |
| ز گنجی که جمشید بنهاد پیش | چرا کرد باید مرا گنج خویش | |
| هر آن گنج کان جز به شمشیر و داد | فراز آید آن پادشاهی مباد | |
| به ارزانیان ده همه هرچ هست | مبادا که آید به ما برشکست | |
| اگر نام باید که پیدا کنیم | به داد و به شمشیر گنج آگنیم | |
| نباید سپاه مرا بهره زین | نه تنگست بر ما زمان و زمین | |
| فروشید گوهر به زر و به سیم | زن بیوه و کودکان یتیم | |
| تهیدست مردم که دارند نام | گسسته دل از نام و آرام و کام | |
| ز ویران و آباد گرد آورید | ازان پس یکایک همه بشمرید | |
| ببخشید دینار گنج و درم | به مزد روان جهاندار جم | |
| ازان ده یک آنرا که بنمود راه | همی شاه جست از میان سپاه | |
| مرا تا جوان باشم و تن درست | چرا بایدم گنج جمشید جست | |
| گهر هرک بستاند از جمشید | به گیتی مبادش به نیکی امید | |
| چو با لشکر تن به رنج آوریم | ز روم و ز چین نام و گنج آوریم | |
| مرا اسپ شبدیز و شمشیر تیز | نگیرم فریب و ندانم گریز | |
| وزان جایگه شد سوی گنج خویش | که گرد آورید از خوی و رنج خویش | |
| بیاورد گردان کشورش را | درم داد یکساله لشکرش را | |
| یکی بزمگه ساخت چون نوبهار | بیاراست ایوان گوهرنگار | |
| می لعل رخشان به جام بلور | چو شد خرم و شاد بهرام گور | |
| به یاران چنین گفت کای سرکشان | شنیده ز تخت بزرگی نشان | |
| ز هوشنگ تا نوذر نامدار | کجا ز آفریدون بد او یادگار | |
| برین هم نشان تا سر کیقباد | که تاج فریدون به سر بر نهاد | |
| ببینید تا زان بزرگان که ماند | بریشان بجز آفرین را که خواند | |
| چو کوتاه شد گردش روزگار | سخن ماند زان مهتران یادگار | |
| که این را منش بود و آن را نبود | یکی را نکوهش دگر را ستود | |
| یکایک به نوبت همه بگذریم | سزد گر جهان را به بد نسپریم | |
| چرا گنج آن رفتگان آوریم | وگر دل به دینارشان گستریم | |
| نبندم دل اندر سرای سپنج | ننازم به تاج و نیازم به گنج | |
| چو روزی به شادی همی بگذرد | خردمند مردم چرا غم خورد | |
| هرانکس کزین زیردستان ما | ز دهقان و از در پرستان ما | |
| بنالد یکی کهتر از رنج من | مبادا سر وافسر وگنج من | |
| یکی پیر بد نام او ماهیار | شده سال او بر سد و شست و چار | |
| چو آواز بشنید بر پای خاست | چنین گفت کای مهتر داد و راست | |
| چنین یافتم از فریدون و جم | وزان نامداران هر بیش و کم | |
| چو تو شاه ننشست کس در جهان | نه کس این شنید از کهان و مهان | |
| به هنگام جم چون سخن راندند | ورا گنج گاوان همی خواندند | |
| چو گنجی پراگندهای در جهان | میان کهان و میان مهان | |
| دلت گر به درهای دریاستی | ز دریا گهر موج برخاستی | |
| ندانست کس در جهان کان کجاست | به خاکست گر در دم اژدهاست | |
| تو چون یافتی ننگریدی به گنج | که ننگ آمدت این سرای سپنج | |
| به دریا همانا که چندین گهر | به دیده ندیدست کس بیشتر | |
| به دوریش بخشیدی این گوهران | همان گاو گوهر کران تا کران | |
| پس از رفتنت نام تو زنده باد | تو آباد و پیروز و بخت از تو شاد | |
| بسی دفتر خسروان زین سخن | سیه گردد و هم نیاید به بن | |
| به روز سدیگر برون رفت شاه | ابا لشکر و ساز نخچیرگاه | |
| بزرگان ایران ز بهر شکار | به درگاه رفتند سیسد سوار | |
| ابا هر سواری پرستنده سی | ز ترک و ز رومی و از پارسی | |
| پرستنده سیسد ز ایوان شاه | برفتند با ساز نخچیرگاه | |
| ز دیبا بیاراسته سد شتر | رکابش همه زر و پالانش در | |
| ده اشتر نشستنگه شاه را | به دیبا بیاراسته گاه را | |
| به پیش اندر آراسته هفت پیل | برو تخت پیروزه همرنگ نیل | |
| همه پایهی تخت زر و بلور | نشستنگه شاه بهرام گور | |
| ابا هر یکی تیغزن سد غلام | به زرین کمرها و زرین ستام | |
| سد اشتر بد از بهر رامشگران | همه بر سران افسر از گوهران | |
| ابا بازداران سد و شست باز | دو سد چرغ و شاهین گردنفراز | |
| پساندر یکی مرغ بودی سیاه | گرامیتر آن بود بر چشم شاه | |
| سیاهی به چنگ و به منقار زرد | چو زر درخشنده بر لاژورد | |
| همی خواندش شاه طغری به نام | دو چشمش به رنگ پر از خون دو جام | |
| که خاقان چینش فرستاده بود | یکی تخت با تاج بیجاده بود | |
| یکی طوق زرین زبرجد نگار | چهل یاره و سی و شش گوشوار | |
| شتروار سیسد طرایف ز چین | فرستاد و یاقوت سیسد نگین | |
| پس بازداران سد و شست یوز | ببردند با شاه گیتی فرزو | |
| بیاراسته طوق یوز از گهر | بدو اندر افگنده زنجیر زر | |
| بیامد شهنشاه زین سان به دشت | همی تاجش از مشتری برگذشت | |
| هرانکس که بودند نخچیرجوی | سوی آب دریا نهادند روی | |
| جهاندار بهرام هر هفت سال | بدان آب رفتی به فرخنده فال | |
| چو لشکر به نزدیک دریا رسید | شهنشاه دریا پر از مرغ دید | |
| بزد طبل و طغری شد اندر هوا | شکیبا نبد مرغ فرمانروا | |
| زبون بود چنگال او را کلنگ | شکاری چو نخچیر بود او پلنگ | |
| سرانجام گشت از جهان ناپدید | کلنگی به چنگ آمدش بردمید | |
| بپرید بر سان تیر از کمان | یکی بازدار از پس اندر دمان | |
| دل شاه گشت از پریدنش تنگ | همی تاخت از پس به آواز زنگ | |
| یکی باغ پیش اندر آمد فراخ | برآورده از گوشهی باغ کاخ | |
| بشد تازیان با تنی چند شاه | همی بود لشکر به نخچیرگاه | |
| چو بهرام گور اندر آمد به باغ | یکی جای دید از برش تند راغ | |
| میان گلستان یکی آبگیر | بروبر نشسته یکی مرد پیر | |
| زمینش به دیبا بیاراسته | همه باغ پر بنده و خواسته | |
| سه دختر بر او نشسته چو عاج | نهاده به سربر ز پیروزه تاج | |
| به رخ چون بهار و به بالا بلند | به ابرو کمان و به گیسو کمند | |
| یکی جام بر دست هر یک بلور | بدیشان نگه کرد بهرام گور | |
| ز دیدارشان چشم او خیره شد | ز باز و ز طغری دلش تیره شد | |
| چو دهقان پرمایه او را بدید | رخ او شد از بیم چون شنبلید | |
| خردمند پیری و برزین به نام | دل او شد از شاه ناشادکام | |
| برفت از بر حوض برزین چو باد | بر شاه شد خاک را بوسه داد | |
| چنین گفت کای شاه خورشیدچهر | به کام تو گرداد گردان سپهر | |
| نیارمت گفتن که ایدر بایست | بدین مرز من با سواری دویست | |
| سر و نام برزین برآید به ماه | اگر شاد گردد بدین باغ شاه | |
| به برزین چنین گفت شاه جهان | که امروز طغری شد از من نهان | |
| دلم شد ازان مرغ گیرنده تنگ | که مرغان چو نخچیر بد او پلنگ | |
| چنین پاسخ آورد به رزین به شاه | که اکنون یکی مرغ دیدم سیاه | |
| ابا زنگ زرین تنش همچو قیر | همان چنگ و منقار او چون زریر | |
| بیامد بران گوزبن بر نشست | بیاید هماکنون به بختت به دست | |
| همانگه یکی بنده را گفت شاه | که رو گوزین کن سراسر نگاه | |
| بشد بنده چون باد و آواز داد | که همواره شاه جهان باد شاد | |
| که طغری به شاخی برآویختست | کنون بازدارش بگیرد به دست | |
| چو طغری پدید آمد آن پیر گفت | که ای بر زمین شاه بیبار و جفت | |
| پی مرزبان بر تو فرخنده باد | همه تاجداران ترا بنده باد | |
| بدین شادی اکنون یکی جام خواه | چو آرام دل یافتی کام خواه | |
| شهنشاه گیتی بران آبگیر | فرود آمد و شادمان گشت پیر | |
| بیامد همانگاه دستور اوی | همان گنج داران و گنجور اوی | |
| بیاورد برزین می سرخ و جام | نخستین ز شاه جهان برد نام | |
| بیاورد خوان و خورش ساختند | چو از خوردن نان بپرداختند | |
| ازان پس بیاورد جامی بلور | نهادند بر دست بهرام گور | |
| جهاندار بهرام بستد نبید | از اندازهی خط برتر کشید | |
| چو برزین چنان دید برگشت شاد | بیامد به هر جای خمی نهاد | |
| چو شد مست برزین بدان دختران | چنین گفت کای پرخرد مهتران | |
| بدین باغ بهرامشاه آمدست | نه گردنکشی با سپاه آمدست | |
| هلا چامه پیش آور ای چامهگوی | تو چنگ آور ای دختر ماهروی | |
| برفتند هر سه به نزدیک شاه | نهادند بر سر ز گوهر کلاه | |
| یکی پای کوب و دگر چنگزن | سه دیگر خوشآواز لشکر شکن | |
| به آواز ایشان شهنشاه جام | ز باده تهی کرد و شد شادکام | |
| بدو گفت کاین دختران کیند | که با تو بدین شادمانی زیند | |
| چنین گفت برزین که ای شهریار | مبیناد بیتو کسی روزگار | |
| چنان دان که این دلبران منند | پسندیده و دختران منند | |
| یکی چامهگوی و یکی چنگزن | سیم پای کوبد شکن بر شکن | |
| چهارم به کردار خرم بهار | بدین سان که بیند همی شهریار | |
| بدان چامهزن گفت کای ماهروی | بپرداز دل چامهی شاه گوی | |
| بتان چامه و چنگ برساختند | یکایک دل از غم بپرداختند | |
| نخستین شهنشاه را چامهگوی | چنین گفت کای خسرو ماهروی | |
| نمانی مگر بر فلک ماه را | به شادی همان خسرو گاه را | |
| به دیدار ماهی و بالای ساج | بنازد بتو تخت شاهی و تاج | |
| خنک آنک شبگیر بیندت روی | خنک آنک یابد ز موی تو بوی | |
| میان تنگ چون شیر و بازو ستبر | همی فر تاجت برآید به ابر | |
| به گلنار ماند همی چهر تو | به شادی بخندد دل از مهر تو | |
| دلت همچو دریا و رایت چو ابر | شکارت نبینم همی جز هژبر | |
| همی مو شکافی به پیکان تیر | همی آب گردد ز داد تو شیر | |
| سپاهی که بیند کمند ترا | همان بازوی زورمند ترا | |
| به درد دل و مغز جنگاوران | وگر چند باشد سپاهی گران | |
| چو آن چامه بشنید بهرام گور | بخورد آن گران سنگ جام بلور | |
| بدو گفت شاه ای سرافراز مرد | چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد | |
| نیابی تو داماد بهتر ز من | گو شهریاران سر انجمن | |
| بمن ده تو این هر سه دخترت را | به کیوان برافرازم اخترت را | |
| به دو گفت برزین که ای شهریار | بتو شاد بادا می و میگسار | |
| که یارست گفت این خود اندر جهان | که دارد چنین زهره اندر نهان | |
| مرا گر پذیری بسان رهی | که بپرستم این تخت شاهنشهی | |
| پرستش کنم تاج و تخت ترا | همان فر و اورنگ و بخت ترا | |
| همان این سه دختر پرستندهاند | به پیش تو بر پای چون بندهاند | |
| پرستندگان را پسندید شاه | بدان سان که از دور دیدش سه ماه | |
| به بالای ساجند و همرنگ عاج | سزاوار تختاند و زیبای تاج | |
| پسانگاه گفتش به بهرام پیر | که ای شاه دشمنکش و شیرگیر | |
| بگویم کنون هرچ هستم نهان | بد و نیک با شهریار جهان | |
| ز پوشیدنی هم ز گستردنی | ز افگندنی و پراگندگی | |
| همانا شتربار باشد دویست | به ایوان من بندهگر بیش نیست | |
| همان یاره و طوق و هم تاج و تخت | کزان دختران را بود نیکبخت | |
| ز برزین بخندید بهرام و گفت | که چیزی که داری تو اندر نهفت | |
| بمان تا بباشد همانجا به جای | تو با جام می سوی رامش گرای | |
| بدو پیر گفت این سه دختر چو ماه | به راه گیومرت و هوشنگ شاه | |
| ترا دادم و خاک پای تواند | همه هر سه زنده برای تواند | |
| مهین دخترم نام ماهآفرید | فرانک دوم و سیوم شنبلید | |
| پسندیدشان شاه چون دیدشان | ز بانو زنان نیز بگزیدشان | |
| به برزین چنین گفت کاین هر سه ماه | پسندید چون دید بهرامشاه | |
| بفرمود تا مهد زرین چهار | بیارد ز لشکر یکی نامدار | |
| چو هر سه مه اندر عماری نشست | ز رومی همان خادم آورد شست | |
| به مشکوی زرین شدند این سه ماه | همی بود تا مستتر گشت شاه | |
| بدو گفت برزین که ای شهریار | جهاندار و دانا و نیزهگزار | |
| یکی بندهام تا زیم شاه را | نیایش کنم خاک درگاه را | |
| یکی بنده تازانهی شاه را | ببرد و بیاراست درگاه را | |
| سپه را ز سالار گردنکشان | جز از تازیانه نبودی نشان | |
| چو دیدی کسی شاخ شیب دراز | دوان پیش رفتی و بردی نماز | |
| همی بود بهرام تا گشت مست | چو خرم شد اندر عماری نشست | |
| بیامد به مشکوی زرین خویش | سوی خانهی عنبر آگین خویش | |
| چو آمد یکی هفته آنجا ببود | بسی خورد و بخشید و شادی نمود | |
| به هشتم بیامد به دشت شکار | خود و روزبه با سواری هزار | |
| همه دشت یکسر پر از گور دید | ز قربان کمان کیان برکشید | |
| دو زاغ کمان را به زه بر نهاد | ز یزدان پیروزگر کرد یاد | |
| بهاران و گوران شده جفت جوی | ز کشتن به روی اندر آورده روی | |
| همی پوست کند این ازآن آن ازین | ز خونشان شده لعل روی زمین | |
| همی بود بهرام تا گور نر | به مستی جدا شد یک از یک دگر | |
| چو پیروز شد نره گور دلیر | یکی ماده را اندر آورد زیر | |
| به زه داشت بهرام جنگی کمان | بخندید چون گور شد شادمان | |
| بزد تیر بر پشت آن گور نر | گذر کرد بر گور پیکان و پر | |
| نر و ماده را هر دو بر هم بدوخت | دل لشکر از زخم او بر فروخت | |
| ز لشکر هرانکس که آن زخم دید | بران شهریار آفرین گسترید | |
| که چشم بد از فر تو دور باد | همه روزگاران تو سور باد | |
| به مردی تواندر زمانه نوی | که هم شاه و هم خسرو و هم گوی | |
| وزانجا برانگیخت شبرنگ را | بدیدش یکی بیشه تنگ را | |
| دو شیر ژیان پیش آن بیشه دید | کمان را به زه کرد و اندر کشید | |
| بزد تیر بر سینهی شیر چاک | گذر کرد تا پر و پیکان به خاک | |
| بر ماده شد تیز بگشاد دست | بر شیر با گردرانش ببست | |
| چنین گفت کان تیر بیپر بود | نبد تیز پیکان او کر بود | |
| سپاهی همی خواندند آفرین | که ای نامور شهریار زمین | |
| ندید و نبیند کسی در جهان | چو تو شاه بر تخت شاهنشهان | |
| چو با تیر بیپر تو شیرافگنی | پی کوه خارا ز بن برکنی | |
| بدان مرغزار اندرون راند شاه | ز لشکر هرانکس که بد نیکخواه | |
| یکی بیشه دیدند پر گوسفند | شبانان گریزان ز بیم گزند | |
| یکی سرشبان دید بهرام را | بر او دوید از پی نام را | |
| بدو گفت بهرام کاین گوسفند | که آرد بدین جای ناسودمند | |
| بدو سرشبان گفت کای شهریار | ز گیتی من آیم بدین مرغزار | |
| همین گوسفندان گوهرفروش | به دشت اندر آوردم از کوه دوش | |
| توانگر خداوند این گوسفند | بپیچد همی از نهیب گزند | |
| به خروار با نامور گوهرست | همان زر و سیمست و هم زیورست | |
| ندارد جز از دختری چنگزن | سر جعد زلفش شکن بر شکن | |
| نخواهد جز از دست دختر نبید | کسی مردم پیر ازین سان ندید | |
| اگر نیستی داد بهرامشاه | مر او را کجا ماندی دستگاه | |
| شهنشاه گیتی نکوشد به زر | همان موبدش نیست بیدادگر | |
| نگویی مرا کاین ددان ار که کشت | که او را خدای جهان باد پشت | |
| بدو گفت بهرام کاین هر دو شیر | تبه شد به پیکان مرد دلیر | |
| چو شیران جنگی بکشت او برفت | سواری سرافراز با یار هفت | |
| کجا باشد ایوان گوهرفروش | پدیدار کن راه و بر ما مپوش | |
| بدو سرشبان گفت ز ایدر برو | دهی تازه پیش اندر آیدت نو | |
| به شهر آید آواز زان جایگاه | به نزدیکی کاخ بهرامشاه | |
| چو گردون بپوشد حریر سیاه | به جشن آید آن مرد با دستگاه | |
| گر ایدونک باشدت لختی درنگ | به گوش آیدت نوش و آواز چنگ | |
| چو بشنید بهرام بالای خواست | یکی جامهی خسرو آرای خواست | |
| جدا شد ز دستور وز لشکرش | همانا پر از آرزو شد سرش | |
| چنین گفت با موبدان روزبه | که اکنون شود شاه ایران به ده | |
| نشنید بدان خان گوهر فروش | همه سوی گفتار دارید گوش | |
| بخواهد همان دخترش از پدر | نهد بیگمان بر سرش تاج زر | |
| نیابد همی سیری از خفت و خیز | شب تیره زو جفت گیرد گریز | |
| شبستان مر او را فزون از سدست | شهنشاه زینسان که باشد به دست | |
| کنون نه سد و سی زن از مهتران | همه بر سران افسر از گوهران | |
| ابا یاره و تاج و با تخت زر | درفشان ز دیبای رومی گهر | |
| شمردست خادم به مشکوی شاه | کزیشان یکی نیست بیدستگاه | |
| همی باژ خواهد ز هر مرز و بوم | به سالی پریشان رود باژ روم | |
| دریغ آن بر و کتف و بالای شاه | دریغ آن رخ مجلس آرای شاه | |
| نبیند چنو کس به بالای و زور | به یک تیر بر هم بدوزد دو گور | |
| تبه گردد از خفت و خیز زنان | به زودی شود سست چون پرنیان | |
| کند دیده تاریک و رخساره زرد | به تن سست گردد به لب لاژورد | |
| ز بوی زنان موی گردد سپید | سپیدی کند در جهان ناامید | |
| جوان را شود گوژ بالای راست | ز کار زنان چندگونه بلاست | |
| به یک ماه یک بار آمیختن | گر افزون بود خون بود ریختن | |
| همین بار از بهر فرزند را | بباید جوان خردمند را | |
| چو افزون کنی کاهش افزون کند | ز سستی تن مرد بیخون کند | |
| برفتند گویان به ایوان شاه | یکی گفت خورشید گم کرد راه | |
| شب تیرهگون رفت بهرام گور | پرستنده یک تن ز بهر ستور | |
| چو آواز چنگ اندر آمد به گوش | بشد شاه تا خان گوهر فروش | |
| همی تاخت باره به آواز چنگ | سوی خان بازارگان بیدرنگ | |
| بزد حلقه را بر در و بار خواست | خداوند خورشید را یار خواست | |
| پرستندهی مهربان گفت کیست | زدن در شب تیره از بهر چیست | |
| چنین داد پاسخ که شبگیر شاه | بیامد سوی دشت نخچیرگاه | |
| بلنگید در زیر من بارگی | ازو بازگشتم به بیچارگی | |
| چنین اسپ و زرین ستامی به کوی | بدزدد کسی من شوم چارهجوی | |
| بیامد کنیزک به دهقان بگفت | که مردی همی خواهد از ما نهفت | |
| همی گوید اسپی به زرین ستام | بدزدند از ایدر شود کار خام | |
| چنین داد پاسخ که بگشای در | به بهرام گفت اندر آی ای پسر | |
| چو شاه اندر آمد چنان جای دید | پرستنده هر جای برپای دید | |
| چنین گفت کای دادگر یک خدای | به خوبی توی بنده را رهنمای | |
| مبادا جز از داد آیین من | مباد آز و گردنکشی دین من | |
| همه کار و کردار من داد باد | دل زیردستان به ما شاد باد | |
| گر افزون شود دانش و داد من | پس از مرگ روشن بود یاد من | |
| همه زیردستان چو گوهرفروش | بمانند با نالهی چنگ و نوش | |
| چو آمد به بالای ایوان رسید | ز در دختر میزبان را بدید | |
| چو دهقان ورا دید بر پای خاست | بیامد خم آورد بالای راست | |
| بدو گفت شب بر تو فرخنده باد | همه بدسگالان ترا بنده باد | |
| نهالی بیفگند و مسند نهاد | ز دیدار او میزبان گشت شاد | |
| گرانمایه خوانی بیاورد زود | برو خوردنیها ازان سان که بود | |
| بیامد یکی مرد مهترپرست | بفرمود تا اسپ او را ببست | |
| پرستنده را نیز خوان خواستند | یکی جای دیگر بیاراستند | |
| همان میزبان را یکی زیرگاه | نهادند و بنشست نزدیک شاه | |
| به پوزش بیاراست پس میزبان | به بهرام گفت ای گو مرزبان | |
| توی میهمان اندرین خان من | فدای تو بادا تن و جان من | |
| بدو گفت بهرام تیره شبان | که یابد چنین تازهرو میزبان | |
| چو نان خورده شد جام باید گرفت | به خواب خوش آرام باید گرفت | |
| به یزدان نباید بود ناسپاس | دل ناسپاسان بود پرهراس | |
| کنیزک ببرد آبه دستان و تشت | ز دیدار مهمان همی خیره گشت | |
| چو شد دست شسته می و جام خواست | به می رامش و نام و آرام خواست | |
| کنیزک بیاورد جامی نبید | می سرخ و جام و گل و شنبلید | |
| بیازید دهقان به جام از نخست | بخورد و به مشک و گلابش بشست | |
| به بهرام داد آن دلارای جام | بدو گفت میخواره را چیست نام | |
| هماکنون بدین با تو پیمان کنم | به بهرام شاهت گروگان کنم | |
| فراوان بخندید زو شهریار | بدو گفت نامم گشسپ سوار | |
| من ایدر به آواز چنگ آمدم | نه از بهر جای درنگ آمدم | |
| بدو میزبان گفت کاین دخترم | همی به آسمان اندر آرد سرم | |
| همو میگسارست و هم چنگزن | همان چامه گویست و لشکر شکن | |
| دلارام را آرزو نام بود | همو میگسار و دلارام بود | |
| به سرو سهی گفت بردار چنگ | به پیش گشسپ آی با بوی و رنگ | |
| بیامد بر پادشا چنگ زن | خرامان بسان بت برهمن | |
| به بهرام گفت ای گزیده سوار | به هر چیز مانندهی شهریار | |
| چنان دان که این خانه بر سور تست | پدر میزبانست و گنجور تست | |
| شبان سیه بر تو فرخنده باد | سرت برتر از ابر بارنده باد | |
| بدو گفت بنشین و بردار چنگ | یکی چامه باید مرا بیدرنگ | |
| شود ماهیار ایدر امشب جوان | گروگان کند پیش مهمان روان | |
| زن چنگزن چنگ در بر گرفت | نخستین خروش مغان درگرفت | |
| دگر چامه را باب خود ماهیار | تو گفتی بنالد همی چنگ زار | |
| چو رود بریشم سخنگوی گشت | همه خانهی وی سمن بوی گشت | |
| پدر را چنین گفت کای ماهیار | چو سرو سهی بر لب جویبار | |
| چو کافور کرده سر مشکبوی | زبان گرمگوی و دل آزرم جوی | |
| همیشه بداندیشت آزرده باد | به دانش روان تو پرورده باد | |
| توی چون فریدون آزاده خوی | منم چون پرستار نام آرزوی | |
| ز مهمان چنان شاد گشتم که شاه | به جنگ ا ندرون چیره بیند سپاه | |
| چو این گفته شد سوی مهمان گذشت | ابا چامه و چنگ نالان گذشت | |
| به مهمان چنین گفت کای شاهفش | بلنداختر و یکدل و کینهکش | |
| کسی کو ندیدست بهرام را | خنیده سوار دلارام را | |
| نگه کرد باید به روی تو بس | جز او را نمانی ز لشکر به کس | |
| میانت چو غروست و بالا چو سرو | خرامان شده سرو همچون تذرو | |
| به دل نره شیر و به تن ژنده پیل | بناورد خشت افگنی بر دو میل | |
| رخانت به گلنار ماند درست | تو گویی به می برگ گل را بشست | |
| دو بازو به کردار ران هیون | به پای اندر آری که بیستون | |
| تو آنی کجا چشم کس چون تو مرد | ندید و نبیند به روز نبرد | |
| تن آرزو خاک پای تو باد | همهساله زنده برای تو باد | |
| جهاندار ازان چامه و چنگ اوی | ز دیدار و بالا و آهنگ اوی | |
| بروبر ازان گونه شد مبتلا | که گفتی دلش گشت گنج بلا | |
| چو در پیش او مست شد ماهیار | چنین گفت با میزبان شهریار | |
| که دختر به من ده به آیین و دین | چو خواهی که یابی به داد آفرین | |
| چنین گفت با آرزو ماهیار | کزین شیردل چند خواهی نثار | |
| نگه کن بدو تا پسند آیدت | بر آسودگی سودمند آیدت | |
| چنین گفت با ماهیار آرزوی | که ای باب آزاده و نیک خوی | |
| مرا گر همی داد خواهی به کس | همالم گشسپ سوارست و بس | |
| تو گویی به بهرام ماند همی | چو جانست و با او نشستن دمی | |
| به گفتار دختر بسنده نکرد | به بهرام گفت ای سوار نبرد | |
| به ژرفی نگه کن سراپای اوی | همان دانش و کوشش و رای اوی | |
| نگه کن بدو تا پسند تو هست | ازو آگهی بهترست ار نشست | |
| بدین نیکوی نیز درویش نیست | به گفتن مرا رای کمبیش نیست | |
| اگر بشمری گوهر ماهیار | فزون آید از بدرهی شهریار | |
| گر او را همی بایدت جامگیر | مکن سرسری امشب آرامگیر | |
| به مستی بزرگان نبستند بند | به ویژه کسی کو بود ارجمند | |
| بمان تا برآرد سپهر آفتاب | سر نامداران برآید ز خواب | |
| بیاریم پیران داننده را | شکیبا دل و چیز خواننده را | |
| شب تیره از رسم بیرون بود | نه آیین شاه آفریدون بود | |
| نه فرخ بود مست زن خواستن | وگر نیز کاری نو آراستن | |
| بدو گفت بهرام کاین بیهدهست | زدن فال بد رای و راه به دست | |
| پسند منست امشب این چنگزن | تو این فال بد تا توانی مزن | |
| چنین گفت با دخترش آرزوی | پسندیدی او را به گفتار و خوی | |
| بدو گفت آری پسندیدهام | به جان و به دل هست چون دیدهام | |
| بکن کار زان پس به یزدان سپار | نه گردون به جنگست با ماهیار | |
| بدو گفت کاکنون تو جفت ویی | چنان دان که اندر نهفت ویی | |
| بدو داد و بهرام گورش بخواست | چو شب روز شد کار او گشت راست | |
| سوی حجرهی خویش رفت آرزوی | سرایش همه خفته بد چار سوی | |
| بیامد به جای دگر ماهیار | همی ساخت کار گشسپ سوار | |
| پرستنده را گفت درها ببند | یکی را بتاز از پس گوسفند | |
| نباید که آرند خوان بیبره | بره نیز پرورده باید سره | |
| چو بیدار گردد فقاع و یخ آر | همی باش پیش گشسپ سوار | |
| یکی جام کافور بر با گلاب | چنان کن که بویا بود جای خواب | |
| من از جام می همچنانم که دوش | نتابد می این پیر گوهر فروش | |
| بگفت این و چادر به سر برکشید | تنآسانی و خواب در بر کشید | |
| چو خورشید تابنده بفراخت تاج | زمین شد به کردار دریای عاج | |
| پرستنده تازانه شهریار | بیاویخت از خانهی ماهیار | |
| سپه را ز سالار گردنکشان | بجستند زان تازیانه نشان | |
| سپاه انجمن شد به درگاه بر | کجا همچنان بر در شاهبر | |
| هرانکس که تازانه دانست باز | برفتند و بردند پیشش نماز | |
| چو دربان بدید آن سپاهگران | کمردار بسیار و ژوپین وران | |
| بیامد بر خفته برسان گرد | سر پیر از خواب بیدار کرد | |
| بدو گفت برخیز و بگشای دست | نه هنگام خوابست و جای نشست | |
| که شاه جهانست مهمان تو | بدین بینوا خانه و مان تو | |
| یکایک دل مرد گوهرفروش | ز گفتار دربان برآمد به جوش | |
| بدو گفت کاین را چه گویی همی | پی شهریاران چه جویی همی | |
| همان چو ز گوینده بشنید مست | خروشان ازانجای برپای جست | |
| ز دربان برآشفت و گفت این سخن | نگوید خردمند مرد کهن | |
| پرستنده گفت ای جهاندیده مرد | ترا بر زمین شاه ایران که کرد | |
| بیامد پرستنده هنگام روز | که پیدا نبد هور گیتی فروز | |
| یکی تازیانه به زر تافته | به هرجای گوهر برو بافته | |
| بیاویخت از پیش درگاه ما | بدان سو که باشد گذرگاه ما | |
| ز دربان چو بشنید یکسر سخن | بپیچید بیدار مرد کهن | |
| که من دوش پیش شهنشاه مست | چرا بودم و دخترم می پرست | |
| بیامد سوی حجرهی آرزوی | بدو گفت کای ماه آزادهخوی | |
| شهنشاه بهرام بود آنک دوش | بیامد سوی خان گوهرفروش | |
| همی آمد از دشت نخچیرگاه | عنان تافتست از کهن دژ به راه | |
| کنون خیز و دیبای چینی بپوش | بنه بر سر افسر چنان هم که دوش | |
| نثارش کن از گوهر شاهوار | سه یاقوت سرخ از در شهریار | |
| چو بینی رخ شاه خورشیدفش | دو تایی برو دست کرده بکش | |
| مبین مر ورا چشم در پیش دار | ورا چون روان و تن خویش دار | |
| چو پرسدت با او سخن نرمگوی | سخنهای با شرم و بازرم گوی | |
| من اکنون نیایم اگر خواندم | به جای پرستنده بنشاندم | |
| بسان همالان نشستم به خوان | که اندر تنم خرد با استخوان | |
| که من نیز گستاخ گشتم به شاه | به پیر و جوان از می آید گناه | |
| همانگه یکی بنده آمد دوان | که بیدار شد شاه روشنروان | |
| چو بیدار شد ایمن و تندرست | به باغ اندر آمد سر و تن بشست | |
| نیایش کنان پیش خورشید شد | ز یزدان دلی پر ز امید شد | |
| وزانجا بیامد به جای نشست | یکی جام می خواست از می پرست | |
| چو از کهتران آگهی یافت شاه | بفرمودشان بازگشتن به راه | |
| بفرمود تا رفت پیش آرزوی | همی بودش از آرزوی آرزوی | |
| برفت آرزو با می و با نثار | پرستنده با تاج و با گوشوار | |
| دو تا گشت و اندر زمین بوس داد | بخندید زو شاه و برگشت شاد | |
| بدو گفت شاه این کجا داشتی | مرا مست کردی و بگذاشتی | |
| همان چامه و چنگ ما را بس است | نثار زنان بهر دیگر کس است | |
| بیار آنک گفتی ز نخچیرگاه | ز رزم و سر نیزه و زخم شاه | |
| ازان پس بدو گفت گوهرفروش | کجا شد که ما مست گشتیم دوش | |
| چو بشنید دختر پدر را بخواند | همی از دل شاه خیره بماند | |
| بیامد پدر دست کرده به کش | به پیش شهنشاه خورشیدفش | |
| بدو گفت شاها ردا بخردا | بزرگا سترگا گوا موبدا | |
| کسی کو خرد دارد و باهشی | نباید گزیدن جز از خامشی | |
| ز نادانی آمد گنهکاریم | گمانم که دیوانه پنداریم | |
| سزد گر ببخشی گناه مرا | درفشان کنی روز و ماه مرا | |
| منم بر درت بندهی بیخرد | شهنشاهم از بخردان نشمرد | |
| چنین داد پاسخ که از مرد مست | خردمند چیزی نگیرد به دست | |
| کسی را که می انده آرد به روی | نباید که یابد ز می رنگ و بوی | |
| به مستی ندیدم ز تو بدخوی | همی ز آرزو این سخن بشنوی | |
| تو پوزش بران کن که تا چنگ زن | بگوید همان لاله اندر سمن | |
| بگوید یکی تا بدان می خوریم | پی روز ناآمده نشمریم | |
| زمین بوسه داد آن زمان ماهیار | بیاورد خوان و برآراست کار | |
| بزرگان که بودند بر در به پای | بیاوردشان مرد پاکیزهرای | |
| سوی حجرهی خویش رفت آرزوی | ز مهمان بیگانه پرچین به روی | |
| همی بود تا چرخ پوشد سیاه | ستاره پدید آید از گرد ماه | |
| چو نان خورده شد آرزو را بخواند | به کرسی زر پیکرش برنشاند | |
| بفرمود تا چنگ برداشت ماه | بدان چامه کز پیش فرمود شاه | |
| چنین گفت کای شهریار دلیر | که بگذارد از نام تو بیشه شیر | |
| توی شاه پیروز و لشکرشکن | همان رویه چون لاله اندر چمن | |
| به بالای تو بر زمین شاه نیست | به دیدار تو بر فلک ماه نیست | |
| سپاهی که بیند سپاه ترا | به جنگ اندر آوردگاه ترا | |
| بدرد دل و مغزشان از نهیب | بلندی ندانند باز از نشیب | |
| همانگه چو از باده خرم شدند | ز خردک به جام دمادم شدند | |
| بیامد بر پادشا روزبه | گزیدند جایی مر او را به ده | |
| بفرمود بهرام خادم چهل | همه ماهچهر و همه دلگسل | |
| رخ رومیان همچو دیبای روم | ازیشان همی تازه شد مرز و بوم | |
| بشد آرزو تا به مشکوی شاه | نهاده به سر بر ز گوهر کلاه | |
| بیامد شهنشاه با روزبه | گشادهدل و شاد از ایوان مه | |
| همیراند گویان به مشکوی خویش | به سوی بتان سمنبوی خویش | |
| بخفت آن شب و بامداد پگاه | بیامد سوی دشت نخچیرگاه | |
| همه راه و بیراه لشکر گذشت | چنان شد که یک ماه ماند او به دشت | |
| سراپرده و خیمهها ساختند | ز نخچیر دشتی بپرداختند | |
| کسی را نیامد بران دشت خواب | می و گوشت نخچیر و چنگ و رباب | |
| بیابان همی آتش افروختند | تر و خشک هیزم بسی سوختند | |
| برفتند بسیار مردم ز شهر | کسی کش ز دینار بایست بهر | |
| همی بود چندی خرید و فروخت | بیابان ز لشکر همی برفروخت | |
| ز نخچیر دشت و ز مرغان آب | همی یافت خواهنده چندان کباب | |
| که بردی به خروار تا خان خویش | بر کودک خرد و مهمان خویش | |
| چو ماهی برآمد شتاب آمدش | همی با بتان رای خواب آمدش | |
| بیاورد لشکر ز نخچیرگاه | ز گرد سواران ندیدند راه | |
| همی رفت لشکر به کردار گرد | چنین تا رخ روز شد لاژورد | |
| یکی شارستان پیشش آمد به راه | پر از برزن و کوی و بازارگاه | |
| بفرمود تا لشکرش با بنه | گذارند و ماند خود او یک تنه | |
| بپرسید تا مهتر ده کجاست | سر اندر کشید و همی رفت راست | |
| شکسته دری دید پهن و دراز | بیامد خداوند و بردش نماز | |
| بپرسید کاین خانه ویران کراست | میان ده این جای ویران چراست | |
| خداوند گفت این سرای منست | همین بخت بد رهنمای منست | |
| نه گاو ستم ایدر نه پوشش نه خر | نه دانش نه مردی نه پای و نه پر | |
| مرا دیدی اکنون سرایم ببین | بدین خانه نفرین به از آفرین | |
| ز اسپ اندر آمد بدید آن سرای | جهاندار را سست شد دست و پای | |
| همه خانه سرگین بد از گوسفند | یکی طاق بر پای و جای بلند | |
| بدو گفت چیزی ز بهر نشست | فراز آور ای مرد مهمانپرست | |
| چنین داد پاسخ که بر میزبان | به خیره چرا خندی ای مرزبان | |
| گر افگندنی هیچ بودی مرا | مگر مرد مهمان ستودی مرا | |
| نه افگندنی هست و نه خوردنی | نه پوشیدنی و نه گستردنی | |
| به جای دگر خانه جویی رواست | که ایدر همه کارها بینواست | |
| ورا گفت بالش نگه کن یکی | که تا برنشینم برو اندکی | |
| بدو گفت ایدر نه جای نکوست | همانا ترا شیر مرغ آرزوست | |
| پسانگاه گفتش که شیر آر گرم | چنان چون بیابی یکی نان نرم | |
| چنین داد پاسخ که ایدو گمان | که خوردی و گشتی ازو شادمان | |
| اگر نان بدی در تنم جان بدی | اگر چند جانم به از نان بدی | |
| بدو گفت گر نیستت گوسفند | که آمد به خان تو سرگین فگند | |
| چنین داد پاسخ که شب تیره شد | مرا سر ز گفتار تو خیره شد | |
| یکی خانه بگزین که یابی پلاس | خداوند آن خانه دارد سپاس | |
| چه باشی به نزدیکی شوربخت | که بستر کند شب ز برگ درخت | |
| به زر تیغ داری به زربر رکیب | نباید که آید ز دزدت نهیب | |
| ز یزدان بترس و ز من دور باش | به هر کار چون من تو رنجور باش | |
| چو خانه برینگونه ویران بود | گذرگاه دزدان و شیران بود | |
| بدو گفت اگر دزد شمشیر من | ببردی کنون نیستی زیر من | |
| کدیور بدو گفت زین در مرنج | که در خان من کس نیابد سپنج | |
| بدو گفت شاه ای خردمند پیر | چه باشی به پیشم همی خیره خیر | |
| چنانچون گمانم هم از آب سرد | ببخشای ای مرد آزادمرد | |
| کدیور بدو گفت کان آبگیر | به پیش است کمتر ز پرتاب تیر | |
| بخور چند خواهی و بردار نیز | چه جویی بدین بینوا خانه چیز | |
| همانا بدیدی تو درویش مرد | ز پیری فرومانده از کارکرد | |
| چنین داد پاسخ که گر مهتری | نداری مکن جنگ با لشکری | |
| چه نامی بدو گفت فرشیدورد | نه بوم و نه پوشش نه خواب و نه خورد | |
| بدو گفت بهرام با کام خویش | چرا نان نجویی بدین نام خویش | |
| کدیور بدو گفت کز کردگار | سرآید مگر بر من این روزگار | |
| نیایش کنم پیش یزدان خویش | ببینم مگر بیتو ویران خویش | |
| چرا آمدی در سرای تهی | که هرگز نبینی مهی و بهی | |
| بگفت این و بگریست چندان به زار | که بگریخت ز آواز او شهریار | |
| بخندید زان پیر و آمد به راه | دمادم بیامد پس او سپاه | |
| چو بیرون شد از نامور شارستان | به پیش اندر آمد یکی خارستان | |
| تبر داشت مردی همی کند خار | ز لشکر بشد پیش او شهریار | |
| بدو گفت مهتر بدین شارستان | کرا دانی ای دشمن خارستان | |
| چنین داد پاسخ که فرشیدورد | بماند همه ساله بیخواب و خورد | |
| مگر گوسفندش بود سدهزار | همان اسپ و استر بود زین شمار | |
| زمین پر ز آگنده دینار اوست | که مه مغز بادش بتنبر مه پوست | |
| شکم گرسنه مانده تن برهنه | نه فرزند و خویش نهبار و بنه | |
| اگر کشتمندش فروشد به زر | یکی خانه بومش کند پر گهر | |
| شبانش همی گوشت جوشد به شیر | خود او نان ارزن خورد با پنیر | |
| دو جامه ندیدست هرگز به هم | ازویست هم بر تن او ستم | |
| چنین گفت با خارزن شهریار | که گر گوسفندش ندانی شمار | |
| بدانی همانا کجا دارد اوی | شمارش بتو گفت کی یارد اوی | |
| چنین گفت کای رزم دیده سوار | ازان خواسته کس نداند شمار | |
| بدان خارزن داد دینار چند | بدو گفت کاکنون شدی ارجمند | |
| بفرمود تا از میان سپاه | بیاید یکی مرد دانا به راه | |
| کجا نام آن مرد بهرام بود | سواری دلیر و دلارام بود | |
| فرستاد با نامور سی سوار | گزین کرده شایسته مردان کار | |
| دبیری گزین کرد پرهیزگار | بدانسان که دانست کردن شمار | |
| بدان خارزن گفت ز ایدر برو | همی خارکندی کنون زر درو | |
| ازان خواسته ده یکی مر تراست | بدین مردمان راه بنمای راست | |
| دل افرزو بد نام آن خارزن | گرازنده مردی به نیروی تن | |
| گرانمایه اسپی بدو داد و گفت | که با باد باید که گردی تو جفت | |
| دلافروز بد گیتی افروز شد | چو آمد به درگاه پیروز شد | |
| بیاورد لشکر به کوه و به دشت | همی گوسفند از عدد برگذشت | |
| شتر بود بر کوه ده کاروان | به هر کاروان بر یکی ساروان | |
| ز گاوان ورز و ز گاوان شیر | ز پشم و ز روغن ز کشت و پنیر | |
| همه دشت و کوه و بیابان کنام | کس او را به گیتی ندانست نام | |
| بیابان سراسر همه کنده سم | همان روغن گاو در سم به خم | |
| ز شیراز وز ترف سیسدهراز | شتروار بد بر لب جویبار | |
| یکی نامه بنوشت بهرام هور | به نزد شهنشاه بهرام گور | |
| نخست آفرین کرد بر کردگار | که اویست پیروز و پروردگار | |
| دگر آفرین بر شهنشاه کرد | که کیش بدی (را) نگونسار کرد | |
| چنین گفت کای شهریار جهان | ز تو شاد یکسر کهان و مهان | |
| کز اندازه دادت همی بگذرد | ازین خامشی گنج کیفر برد | |
| همه کار گیتی به اندازه به | دل شاه ز اندیشهها تازه به | |
| یکی گم شده نام فرشیدورد | نه در بزمگاه و نه اندر نبرد | |
| ندانست کس نام او در جهان | میان کهان و میان مهان | |
| نه خسروپرست و نه یزدانشناس | ندانست کردن به چیزی سپاس | |
| چنین خواسته گسترد در جهان | تهیدست و پر غم نشسته نهان | |
| به بیداد ماند همی داد شاه | منه پند گفتار من بر گناه | |
| پی افگن یکی گنج زین خواسته | سیوم سال را گردد آراسته | |
| دبیران داننده را خواندم | برین کوه آباد بنشاندم | |
| شمارش پدیدار نامد هنوز | نویسنده را پشت برگشت کوز | |
| چنین گفت گوینده کاندر زمین | ورا زر و گوهر فزونست زین | |
| برین کوهسارم دو دیده به راه | بدان تا چه فرمان دهد پیشگاه | |
| ز من باد بر شاه ایران درود | بمان زنده تا نام تارست و پود | |
| هیونی برافگند پویان به راه | بدان تا برد نامه نزدیک شاه | |
| چو آن نامه برخواند بهرامگور | به دلش اندر افتارد زان کار شور | |
| دژم گشت و دیده پر از آب کرد | بروهای جنگی پر از تاب کرد | |
| بفرمود تا پیش او شد دبیر | قلم خواست رومی و چینی حریر | |
| نخست آفرین کرد بر کردگار | خداوند پیروز و به روزگار | |
| خداوند دانایی و فرهی | خداوند دیهیم شاهنشهی | |
| نبشت آن که گر دادگر بودمی | همین مرد را رنج ننمودمی | |
| نیاورد گرد این ز دزدی و خون | نبد هم کسی را به بد رهنمون | |
| همی بد که این مرد بد ناسپاس | ز یزدان نبودش به دل در هراس | |
| یکی پاسبان بد برین خواسته | دل و جان ز افزون شدن کاسته | |
| بدین دشت چه گرگ و چه گوسفند | چو باشد به پیکار و ناسودمند | |
| به زیر زمین در چه گوهر چه سنگ | کزو خورد و پوشش نیاید به چنگ | |
| نسازیم ازان رنج بنیاد گنج | نبندیم دل در سرای سپنج | |
| فریدون نه پیداست اندر جهان | همان ایرج و سلم و تور از مهان | |
| همان جم و کاوس با کیقباد | جزین نامداران که داریم یاد | |
| پدرم آنک زو دل پر از درد بود | نبد دادگر ناجوانمرد بود | |
| کسی زین بزرگان پدیدار نیست | بدین با خداوند پیکار نیست | |
| تو آن خواسته گرد کن هرچ هست | ببخش و مبر زان به یک چیز دست | |
| کسی را که پوشیده دارد نیاز | که از بد همی دیر یابد جواز | |
| همان نیز پیری که بیکار گشت | به چشم گرانمایگان خوار گشت | |
| دگر هرک چیزیش بود و بخورد | کنون ماند با درد و با بادسرد | |
| کسی را که نامست و دینار نیست | به بازارگانی کسش یار نیست | |
| دگر کودکانی که بینی یتیم | پدر مرده و مانده بی زر و سیم | |
| زنانی که بیشوی و بیپوششاند | که کاری ندانند و بیکوششاند | |
| بریشان ببخش این همه خواسته | برافروز جان و روان کاسته | |
| تو با آنک رفتی سوی گنج باد | همه داد و پرهیزگاریت باد | |
| نهان کرده دینار فرشیدورد | بدو مان همی تا نماند به درد | |
| مر او را چه دینار و گوهر چه خاک | چو بایست کردن همی در مغاک | |
| سپهر گراینده یار تو باد | همان داد و پرهیز کار تو باد | |
| نهادند بر نامهبر مهر شاه | فرستاد برگشت و آمد به راه | |
| بفرمود تا تخت شاهنشهی | به باغ بهار اندر آرد رهی | |
| به فرمان ببردند پیروزه تخت | نهادند زیر گلفشان درخت | |
| می و جام بردند و رامشگران | به پالیز رفتند با مهتران | |
| چنین گفت با رایزن شهریار | که خرم به مردم بود روزگار | |
| به دخمه درون بس که تنهاشویم | اگر چند با برز و بالا شویم | |
| همه بسترد مرگ دیوانها | به پای آورد کاخ و ایوانها | |
| ز شاه و ز درویش هر کو بمرد | ابا خویشتن نام نیکی ببرد | |
| ز گیتی ستایش به مابر بس است | که گنج درم بهر دیگر کس است | |
| بیآزاری و راستی بایدت | چو خواهی که این خورده نگزایدت | |
| کنون سال من رفت بر سی و هشت | بسی روز بر شادمانی گذشت | |
| چو سال جوان بر کشد بر چهل | غم روز مرگ اندرآید به دل | |
| چو یک موی گردد به سر بر سپید | بباید گسستن ز شادی امید | |
| چو کافور شد مشک معیوب گشت | به کافور بر تاج ناخوب گشت | |
| همی بزم و بازی کنم تا دو سال | چو لختی شکست اندر آید به یال | |
| شوم پیش یزدان بپوشم پلاس | نباشم ز گفتار او ناسپاس | |
| به شادی بسی روز بگذاشتم | ز بادی که بد بهره برداشتم | |
| کنون بر گل و نار و سیب و بهی | ز می جام زرین ندارم تهی | |
| چو بینم رخ سیب بیجاده رنگ | شود آسمان همچو پشت پلنگ | |
| برومند و بویا بهاری بود | می سرخ چون غمگساری بود | |
| هوا راست گردد نه گرم و نه سرد | زمین سبزه و آبها لاژورد | |
| چو با مهرگانی بپوشیم خز | به نخچیر باید شدن سوی جز | |
| بدان دشت نخچیر کاری کنیم | که اندر جهان یادگاری کنیم | |
| کنون گردن گور گردد سبتر | دل شیر نر گیرد و رنگ ببر | |
| سگ و یوز با چرغ و شاهین و باز | نباید کشیدن به راه دراز | |
| که آن جای گرزست و تیر و کمان | نباشیم بیتاختن یک زمان | |
| بیابان که من دیدهام زیر جز | شده چون بن نیزه بالای گز | |
| بران جایگه نیز یابیم شیر | شکاری بود گر بمانیم دیر | |
| همی بود تا ابر شهریوری | برآمد جهان شد پر از لشکری | |
| ز هر گوشهیی لشکری جنگجوی | سوی شاه ایران نهادند روی | |
| ازیشان گزین کرد گردنکشان | کسی کو ز نخچیر دارد نشان | |
| بیاورد لشکر به دشت شکار | سواران شمشیر زن ده هزار | |
| ببردند خرگاه و پردهسرای | همان خیمه و آخر و چارپای | |
| همه زیردستان به پیش سپاه | برفتند هرجای کندند چاه | |
| بدان تا نهند از بر چاه چرخ | کنند از بر چرخ چینی سطرخ | |
| پس لشکر اندر همی تاخت شاه | خود و ویژگان تا به نخچیرگاه | |
| بیابان سراسر پر از گور دید | همه بیشه از شیر پرشور دید | |
| چنین گفت کاینجا شکار منست | که از شیر بر خاک چندین تنست | |
| بخسپید شاداندل و تندرست | که فردا بباید مرا شیر جست | |
| کنون میگساریم تا چاک روز | چو رخشان شود هور گیتی فروز | |
| نخستین به شمشیر شیر افگنیم | همان اژدهای دلیر افگنیم | |
| چو این بیشه از شیر گردد تهی | خدنگ مرا گور گردد رهی | |
| ببود آن شب و بامداد پگاه | سوی بیشه رفتند شاه و سپاه | |
| همانگاه بیرون خرامید شیر | دلاور شده خورده از گور سیر | |
| به یاران چنین گفت بهرام گرد | که تیر و کمان دارم و دست برد | |
| ولیکن به شمشیر یازم به شیر | بدان تا نخواند مرا نادلیر | |
| بپوشید تر کرده پشمین قبای | به اسپ نبرد اندر آورد پای | |
| چو شیر اژدها دید بر پای خاست | ز بالا دو دست اندر آورد راست | |
| همی خواست زد بر سر اسپ اوی | بزد پاشنه مرد نخچیر جوی | |
| بزد بر سر شیر شمشیر تیز | سبک جفت او جست راه گریز | |
| ز سر تا میانش بدونیم کرد | دل نره شیران پر از بیم کرد | |
| بیامد دگر شیر غران دلیر | همی جفت او بچه پرورد زیر | |
| بزد خنجری تیز بر گردنش | سر شیر نر کنده شد از تنش | |
| یکی گفت کای شاه خورشید چهر | نداری همی بر تن خویش مهر | |
| همه بیشه شیرند با بچگان | همه بچگان شیر مادر مکان | |
| کنون باید آژیر بودن دلیر | که در مهرگان بچه دارد به زیر | |
| سه فرسنگ بالای این بیشه است | به یک سال اگر شیرگیری به دست | |
| جهان هم نگردد ز شیران تهی | تو چندین چرا رنج بر تن نهی | |
| چو بنشست بر تخت شاه از نخست | به پیمان جز از چنگ شیران نجست | |
| کنون شهریاری به ایران تراست | به گور آمدی جنگ شیران چراست | |
| بدو گفت شاه ای خردمند پیر | به شبگیر فردا من و گور و تیر | |
| سواران گردنکش اندر زمان | نکردند نامی به تیر و کمان | |
| اگر داد مردی بخواهیم داد | به گوپال و شمشیر گیریم یاد | |
| بدو گفت موبد که مرد سوار | نبیند چو تو گرد در کارزار | |
| که چشم بد از فر تو دور باد | نشست تو در گلشن و سور باد | |
| به پردهسرای آمد از بیشه شاه | ابا موبد و پهلوان سپاه | |
| همی خواند لشکر برو آفرین | که بیتو مبادا کلاه و نگین | |
| به خرگاه شد چون سپه بازگشت | ز دادنش گیتی پرآواز گشت | |
| یکی دانشی مرزبان پیشکار | به خرگاه نو بر پراگنده خار | |
| نهادند کافور و مشک و گلاب | بگسترد مشک از بر جای خواب | |
| همه خیمهها خوان زرین نهاد | برو کاسه آرایش چین نهاد | |
| بیاراست سالار خوان از بره | همه خوردنیها که بد یکسره | |
| چو نان خورده شد شاه بهرام گور | بفرمود جامی بزرگ از بلور | |
| که آرد پریچهرهی میگسار | نهد بر کف دادگر شهریار | |
| چنین گفت کان شهریار اردشیر | که برنا شد از بخت او مرد پیر | |
| سر مایه او بود ما کهتریم | اگر کهتری را خود اندر خوریم | |
| به رزم و به بزم و به رای و به خوان | جز او را جهاندار گیتی مخوان | |
| بدانگه که اسکندر آمد ز روم | به ایران و ویران شد این مرز و بوم | |
| کجا ناجوانمرد بود و درشت | چو سی و شش از شهریاران بکشت | |
| لب خسروان پر ز نفرین اوست | همه روی گیتی پر از کین اوست | |
| کجا بر فریدون کنند آفرین | برویست نفرین ز جویای کین | |
| مبادا جز از نیکویی در جهان | ز من در میان کهان و مهان | |
| بیارید گفتا منادیگری | خوش آواز و از نامداران سری | |
| که گردد سراسر به گرد سپاه | همی برخروشد به بیراه و راه | |
| بگوید که بر کوی بر شهر جز | گر از گوهر و زر و دیبا و خز | |
| چنین تا به خاشاک ناچیز پست | بیازد کسی ناسزاوار دست | |
| بر اسپش نشانم ز پس کرده روی | ز ایدر کشان با دو پرخاشجوی | |
| دو پایش ببندند در زیر اسپ | فرستمش تا خان آذرگشسپ | |
| نیایش کند پیش آتش به خاک | پرستش کند پیش یزدان پاک | |
| بدان کس دهم چیز او را که چیز | ازو بستد و رنج او دید نیز | |
| وگر اسپ در کشتزاری کند | ور آهنگ بر میوهداری کند | |
| ز زندان نیابد به سالی رها | سوار سرافراز گر بیبها | |
| همان رنج ما بس گزیدست بهر | بیاییم و آزرده گردند شهر | |
| برفتند بازارگانان شهر | ز جز و ز برقوه مردم دو بهر | |
| بیابان چو بازار چین شد ز بار | برانسو که بد لشکر شهریار | |
| دگر روز چون تاج بفروخت هور | جهاندار شد سوی نخچیر گور | |
| کمان را به زه بر نهاده سپاه | پس لشکر اندر همی رفت شاه | |
| چنین گفت هرکو کمان را به دست | بمالد گشاید به اندازه شست | |
| نباید زدن تیر جز بر سرون | که از سینه پیکانش آید برون | |
| یکی پهلوان گفت کای شهریار | نگه کن بدین لشکر نامدار | |
| که با کیست زینگونه تیر و کمان | بداندیش گر مرد نیکی گمان | |
| مگر باشد این را گشاد برت | که جاوید بادا سر و افسرت | |
| چو تو تیر گیری و شمشیر و گرز | ازان خسروی فر و بالای برز | |
| همه لشکر از شاه دارند شرم | ز تیر و کمانشان شود دست نرم | |
| چنین داد پاسخ که این ایزدیست | کزو بگذری زور بهرام چیست | |
| برانگیخت شبدیز بهرام را | همی تیز کرد او دلارام را | |
| چو آمدش هنگام بگشاد شست | بر گور را با سرونش ببست | |
| همانگاه گور اندر آمد به سر | برفتند گردان زرین کمر | |
| شگفت اندران زخم او ماندند | یکایک برو آفرین خواندند | |
| که کس پر و پیکان تیرش ندید | به بالای آن گور شد ناپدید | |
| سواران جنگی و مردان کین | سراسر برو خواندند آفرین | |
| بدو پهلوان گفت کای شهریار | مبیناد چشمت بد روزگار | |
| سواری تو و ما همه بر خریم | هم از خروران در هنر کمتریم | |
| بدو گفت شاه این نه تیر منست | که پیروزگر دستگیر منست | |
| کرا پشت و یاور جهاندار نیست | ازو خوارتر در جهان خوار نیست | |
| برانگیخت آن بارکش را ز جای | تو گفتی شد آن باره پران همای | |
| یکی گور پیش آمدش ماده بود | بچه پیش ازو رفته او مانده بود | |
| یکی تیغ زد بر میانش سوار | بدونیم شد گور ناپایدار | |
| رسیدند نزدیک او مهتران | سرافراز و شمشیر زن کهتران | |
| چو آن زخم دیدند بر ماده گور | خردمند گفت اینت شمشیر و زور | |
| مبیناد چشم بد این شاه را | نماند بجز بر فلک ماه را | |
| سر مهتران جهان زیر اوست | فلک زیر پیکان و شمشیر اوست | |
| سپاه از پساندر همی تاختند | بیابان ز گوران بپرداختند | |
| یکی مرد بر گرد لشکر بگشت | که یک تن مباد اندرین پهن دشت | |
| که گوری فروشد به بازارگان | بدیشان دهند این همه رایگان | |
| ز بر کوی با نامداران جز | ببردند بسیار دیبا و خز | |
| بپذرفت و فرمود تا باژ و ساو | نخواهند اگر چندشان بود تاو | |
| ازان شهرها هرک درویش بود | وگر نانش از کوشش خویش بود | |
| ز بخشیدن او توانگر شدند | بسی نیز با تخت و افسر شدند | |
| به شهر اندر آمد ز نخچیرگاه | بکی هفته بد شادمان با سپاه | |
| برفتی خوشآواز گویندهیی | خردمند و درویش جویندهیی | |
| بگفتی که ای دادخواهندگان | به یزدان پناهید از بندگان | |
| کسی کو بخفتست با رنج ما | وگر نیستش بهره از گنج ما | |
| به میدان خرامید تا شهریار | مگر بر شما نوکند روزگار | |
| دگر هرک پیرست و بیکار و سست | همان کو جوانست و ناتن درست | |
| وگر وام دارد کسی زین گروه | شدست از بد وام خواهان ستوه | |
| وگر بیپدر کودکانند نیز | ازان کس که دارد بخواهند چیز | |
| بود مام کودک نهفته نیاز | بدوبر گشایم در گنج باز | |
| وگر مایهداری توانگر بمرد | بدین مرز ازو کودکان ماند خرد | |
| گنه کار دارد بدان چیز رای | ندارد به دل شرم و بیم خدای | |
| سخن زین نشان کس مدارید باز | که از رازداران منم بینیاز | |
| توانگر کنم مرد درویش را | به دین آورم جان بدکیش را | |
| بتوزیم فام کسی کش درم | نباشد دل خویش دارد به غم | |
| دگر هرک دارد نهفته نیاز | همی دارد از تنگی خویش راز | |
| مر او را ازان کار بیغم کنم | فزون شادی و اندهش کم کنم | |
| گر از کارداران بود رنج نیز | که او از پدرمردهیی خواست چیز | |
| کنم زنده بر دار بیداد را | که آزرد او مرد آزاد را | |
| گشادند زان پس در گنج باز | توانگر شد آنکس که بودش نیاز | |
| ز نخچیرگه سوی بغداد رفت | خرد یافته با دلی شاد رفت | |
| برفتند گردنکشان پیش اوی | ز بیگانه و آنک بد خویش اوی | |
| بفرمود تا بازگردد سپاه | بیامد به کاخ دلارای شاه | |
| شبستان زرین بیاراستند | پرستندگان رود و می خواستند | |
| بتان چامه و چنگ برساختند | ز بیگانه ایوان بپرداختند | |
| ز رود و می و بانگ چنگ و سرود | هوا را همی داد گفتی درود | |
| به هر شب ز هر حجره یک دستبند | ببردند تا دل ندارد نژند | |
| دو هفته همی بود دل شادمان | در گنج بگشاد روز و شبان | |
| درم داد و آمد به شهر صطخر | به سر بر نهاد آن کیان تاج فخر | |
| شبستاان خود را چو در باز کرد | بتان را ز گنج درم ساز کرد | |
| به مشکوی زرین هرانکس که تاج | نبودش بزیر اندرون تخت عاج | |
| ازان شاه ایران فراوان ژکید | برآشفت وز روزبه لب گزید | |
| بدو گفت من باژ روم و خزر | بدیشان دهم چون بیاری بدر | |
| هماکنون به خروار دینار خواه | ز گنج ری و اسپهان باژ خواه | |
| شبستان برینگونه ویران بود | نه از اختر شاه ایران بود | |
| ز هر کشوری باژ نو خواستند | زمین را به دیبا بیاراستند | |
| برینگونه یک چند گیتی بخورد | به بزم و به رزم و به ننگ و نبرد | |
| دگر هفته تنها به نخچیر شد | دژم بود با ترکش و تیر شد | |
| ز خورشید تابنده شد دشت گرم | سپهبد ز نخچیر برگشت نرم | |
| سوی کاخ بازارگانی رسید | به هر سو نگه کرد و کس را ندید | |
| ببازارگان گفت ما را سپنج | توان داد کز ما نبینی تو رنج | |
| چو بازارگانش فرود آورید | مر او را یکی خوابگه برگزید | |
| همی بود نالان ز درد شکم | به بازارگان داد لختی درم | |
| بدو گفت لختی نبید کهن | ابا مغز بادام بریان بکن | |
| اگر خانگی مرغ باشد رواست | کزین آرزوها دلم را هواست | |
| نیاورد بازارگان آنچ گفت | نبد مغز بادامش اندر نهفت | |
| چو تاریک شد میزبان رفت نرم | یکی مرغ بریان بیاورد گرم | |
| بیاراست خوان پیش بهرام برد | به بازارگان گفت بهرام گرد | |
| که از تو نبید کهن خواستم | زبان را به خواهش بیاراستم | |
| نیاوردی و داده بودم درم | که نالنده بودم ز درد شکم | |
| چنین داد پاسخ که ای بیخرد | نداری خرد کو روان پرورد | |
| چو آوردم این مرغ بریان گرم | فزون خواستن نیست آیین و شرم | |
| چو بشنید بهرام زو این سخن | بشد آرزوی نبید کهن | |
| پشیمان شد از گفت خود نان بخورد | برو نیز یاد گذشته نکرد | |
| چو هنگامهی خوابش آمد بخفت | به بازارگان نیز چیزی نگفت | |
| ز دریای جوشان چو خور بردمید | شد آن چادر قیرگون ناپدید | |
| همی گفت پرمایه بازارگان | به شاگرد کای مرد ناکاردان | |
| مران مرغ کارزش نبد یک درم | خریدی به افزون و کردی ستم | |
| گر ارزان خریدی ابا این سوار | نبودی مرا تیره شب کارزار | |
| خریدی مر او را به دانگی پنیر | بدی با من امروز چون آب و شیر | |
| بدو گفت اگر این نه کار منست | چنان دان که مرغ از شمار منست | |
| تو مهمان من باش با این سوار | بدین مرغ با من مکن کارزار | |
| چو بهرام برخاست از خواب خوش | بشد نزد آن بارهی دستکش | |
| که زین برنهد تا به ایوان شود | کلاهش ز ایوان به کیوان شود | |
| چو شاگرد دیدش به بهرام گفت | که امروز با من به بد باش جفت | |
| بشد شاه و بنشست بر تخت اوی | شگفتی فروماند از بخت اوی | |
| جوان رفت و آورد خایه دویست | به استاد گفت ای گرامی مهایست | |
| یکی مرغ بریان با نان گرم | نبید کهن آر و بادام نرم | |
| بشد نزد بهرام گفت ای سوار | همی خایه کردی تو دی خواستار | |
| کنون آرزوها بیاریم گرم | هم از چندگونه خورشهای نرم | |
| بگفت این و زان پس به بازار شد | به ساز دگرگون خریدار شد | |
| شکر جست و بادام و مرغ و بره | که آرایش خوان کند یکسره | |
| می و زعفران برد و مشک و گلاب | سوی خانه شد با دلی پرشتاب | |
| بیاورد خوان با خورشهای نغز | جوان بر منش بود و پاکیزهمغز | |
| چو نان خورده شد جام پر میببرد | نخستنی به بهرام خسرو سپرد | |
| بدینگونه تا شاد و خرم شدند | ز خردک به جام دمادم شدند | |
| چنین گفت با میزبان شهریار | که بهرام ما را کند خواستار | |
| شما می گسارید و مستان شوید | مجنبید تا می پرستان شوید | |
| بمالید پس باره را زین نهاد | سوی گلشن آمد ز می گشته شاد | |
| به بازارگان گفت چندین مکوش | از افزونی این مرد ارزان فروش | |
| به دانگی مرا دوش بفروختی | همی چشم شاگرد را دوختی | |
| که مرغی خریدی فزون از بها | نهادی مرا در دم اژدها | |
| بگفت این به بازارگان و برفت | سوی گاه شاهی خرامید تفت | |
| چو خورشید بر تخت بنمود تاج | جهانبان نشست از بر تخت عاج | |
| بفرمود خسرو به سالار بار | که بازارگان را کند خواستار | |
| بیارند شاگر با او بهم | یکی شاد ازیشان و دیگر دژم | |
| چو شاگرد و استاد رفتند زود | به پیش شهنشاه ایران چو دود | |
| چو شاگرد را دید بنواختش | بر مهتران شاد بنشاختش | |
| یکی بدره بردند نزدیک اوی | که چون ماه شد جان تاریک اوی | |
| به بازارگان گفت تا زندهای | چنان دان که شاگرد را بندهای | |
| همان نیز هر ماهیانی دوبار | درم شست گنجی بروبر شمار | |
| به چیز تو شاگرد مهمان کند | دل مرد آزاده خندان کند | |
| به موبد چنین گفت زان پس که شاه | چو کار جهان را ندارد نگاه | |
| چه داند که مردم کدامست به | چگونه شناسد کهان را ز مه | |
| همی بود یک چند با مهتران | می روشن و جام و رامشگران | |
| بهار آمد و شد جهان چون بهشت | به خاک سیه بر فلک لاله کشت | |
| همه بومها پر ز نخجیر گشت | بجوی آبها چون می و شیر گشت | |
| گرازیدن گور و آهو به شخ | کشیدند بر سبزه هر جای نخ | |
| همه جویباران پر از مشک دم | بسان گل نارون می به خم | |
| بگفتند با شاه بهرام گور | که شد دیر هنگام نخچیر گور | |
| چنین داد پاسخ که مردی هزار | گزین کرد باید ز لشکر سوار | |
| سوی تور شد شاه نخچیرجوی | جهان گشت یکسر پر از گفتوگوی | |
| ز گور و ز غرم و ز آهو جهان | بپرداختند آن دلاور مهان | |
| سه دیگر چو بفروخت خورشید تاج | زمین زرد شد کوه و دریا چو عاج | |
| به نخچیر شد شهریار دلیر | یکی اژدها دید چون نره شیر | |
| به بالای او موی زیر سرش | دو پستان بسان زنان از برش | |
| کمان را به زه کرد و تیر خدنگ | بزد بر بر اژدها بیدرنگ | |
| دگر تیز زد بر میان سرش | فروریخت چون آب خون از برش | |
| فرود آمد و خنجری برکشید | سراسر بر اژدها بردرید | |
| یکی مرد برنا فروبرده بود | به خون و به زهر اندر افسرده بود | |
| بران مرد بسیار بگریست زار | وزان زهر شد چشم بهرام تار | |
| وزانجا بیامد به پردهسرای | می آورد و خوبان بربط سرای | |
| چو سی روز بگذشت ز اردیبهشت | شد از میوه پالیزها چون بهشت | |
| چنان ساخت کاید به تور اندرون | پرستنده با او یکی رهنمون | |
| به شبگیر هرمزد خرداد ماه | ازان دشت سوی دهی رفتشاه | |
| ببیند که اندر جهان داد هست | بجوید دل مرد یزدانپرست | |
| همی راند شبدیز را نرمنرم | برینگونه تا روز برگشت گرم | |
| همیراند حیران و پیچان به راه | به خواب و به آب آرزومند شاه | |
| چنین تا به آباد جایی رسید | به هامون به نزد سرایی رسید | |
| زنی دید بر کتف او بر سبوی | ز بهرام خسرو بپوشید روی | |
| بدو گفت بهرام کایدر سپنج | دهید ار نه باید گذشتن به رنج | |
| چنین گفت زن کای نبرده سوار | تو این خانه چون خانهی خویش دار | |
| چو پاسخ شنید اسپ در خانه راند | زن میزبان شوی را پیش خواند | |
| بدو گفت کاه آر و اسپش بمال | چو گاه جو آید بکن در جوال | |
| خود آمد به جایی که بودش نهفت | ز پیش اندرون رفت و خانه برفت | |
| حصیری بگسترد و بالش نهاد | به بهرام بر آفرین کرد یاد | |
| سوی خانهی آب شد آب برد | همی در نهان شوی را برشمرد | |
| که این پیر و ابله بماند به جای | هرانگه که بیند کس اندر سرای | |
| نباشد چنین کار کار زنان | منم لشکریدار دندان کنان | |
| بشد شاه بهرام و رخ را بشست | کزان اژدها بود ناتن درست | |
| بیامد نشست از بر آن حصیر | بدر خانه بر پای بد مرد پیر | |
| بیاورد خوانی و بنهاد راست | برو تره و سرکه و نان و ماست | |
| بخورد اندکی نان و نالان بخفت | به دستار چینی رخ اندر نهفت | |
| چو از خواب بیدار شد زن بشوی | همی گفت کای زشت ناشسته روی | |
| بره کشت باید ترا کاین سوار | بزرگست و از تخمهی شهریار | |
| که فر کیان دارد و نور ماه | نماند همی جز به بهرامشاه | |
| چنین گفت با زن گرانمایه شوی | که چندین چرا بایدت گفتوگوی | |
| نداری نمکسود و هیزم نه نان | چه سازی تو برگ چنین میهمان | |
| برهکشتی و خورد و رفت این سوار | تو شو خر به انبوهی اندر گذار | |
| زمستان و سرما و باد دمان | به پیش آیدت یک زمان بیگمان | |
| همی گفت انباز و نشنید زن | که هم نیکپی بود و هم رایزن | |
| به ره کشته شد هم به فرجام کار | به گفتار آن زن ز بهر سوار | |
| چو شد کشته دیگی هریسه بپخت | برند آتش از هیزم نیمسخت | |
| بیاورد چیزی بر شهریار | برو خایه و تره جویبار | |
| یکی پاره بریان ببرد از بره | همان پخته چیزی که بد یکسره | |
| چو بهرام دست از خورشها بشست | همی بود بیخواب و ناتندرست | |
| چو شب کرد با آفتاب انجمن | کدوی می و سنجد آورد زن | |
| بدو گفت شاه ای زن کمسخن | یکی داستان گوی با من کهن | |
| بدان تا به گفتار تو می خوریم | به می درد و اندوه را بشکریم | |
| بتو داستان نیز کردم یله | ز بهرامت آزادیست ار گله | |
| زن کمسخن گفت آری نکوست | هم آغاز هر کار و فرجام ازوست | |
| بدو گفت بهرام کاین است و بس | ازو دادجویی نبینند کس | |
| زن برمنش گفت کای پاکرای | برین ده فراوان کس است و سرای | |
| همیشه گذار سواران بود | ز دیوان و از کارداران بود | |
| یکی نام دزدی نهد بر کسی | که فرجام زان رنج یابد بسی | |
| ز بهر درم گرددش کینهکش | که ناخوش کند بر دلش روز خوش | |
| زن پاکتن را به آلودگی | برد نام و آرد به بیهودگی | |
| زیانی بود کان نیابد به گنج | ز شاه جهاندار اینست رنج | |
| پراندیشه شد زان سخن شهریار | که بد شد ورا نام زان مایهکار | |
| چنین گفت پس شاه یزدانشناس | که از دادگر کس ندارد سپاس | |
| درشتی کنم زین سخن ماه چند | که پیدا شود داد و مهر از گزند | |
| شب تیره ز اندیشه پیچان بخفت | همه شب دلش با ستم بود جفت | |
| بدانگه که شب چادر مشکبوی | بدرید و بر چرخ بنمود روی | |
| بیامد زن از خانه با شوی گفت | که هر کاره و آتش آر از نهفت | |
| ز هرگونه تخم اندرافگن به آب | نباید که بیند ورا آفتاب | |
| کنون تا بدوشم ازین گاو شیر | تو این کار هر کاره، آسان مگیر | |
| بیاورد گاو از چراگاه خویش | فراوان گیا برد و بنهاد پیش | |
| به پستانش بر دست مالید و گفت | به نام خداوند بییار و جفت | |
| تهی بود پستان گاوش ز شیر | دل میزبان جوان گشت پیر | |
| چنین گفت با شوی کای کدخدای | دل شاه گیتی دگر شد بران | |
| ستمکاره شد شهریار جهان | دلش دوش پیچان شد اندر نهان | |
| بدو گفت شوی از چه گویی همی | به فال بد اندر چه جویی همی | |
| چنین گفت زن کای گرانمایه شوی | مرا بیهده نیست این گفتوگوی | |
| چو بیدادگر شد جهاندار شاه | ز گردون نتابد ببایست ماه | |
| به پستانها در شود شیرخشک | نبودی به نافه درون نیز مشک | |
| زنا و ربا آشکارا شود | دل نرم چون سنگ خارا شود | |
| به دشت اندرون گرگ مردم خورد | خردمند بگریزد از بیخرد | |
| شود خایه در زیر مرغان تباه | هرانگه که بیدادگر گشت شاه | |
| چراگاه این گاو کمتر نبود | هم آبشخورش نیز بتر نبود | |
| به پستان چنین خشک شد شیراوی | دگرگونه شد رنگ و آژیر اوی | |
| چو بهرامشاه این سخنها شنود | پشیمانی آمدش ز اندیشه زود | |
| به یزدان چنین گفت کای کردگار | توانا و دانندهی روزگار | |
| اگر تاب گیرد دل من ز داد | ازین پس مرا تخت شاهی مباد | |
| زن فرخ پاک یزدانپرست | دگر باره بر گاو مالید دست | |
| به نام خداوند زردشت گفت | که بیرون گذاری نهان از نهفت | |
| ز پستان گاوش ببارید شیر | زن میزبان گفت کای دستگیر | |
| تو بیداد را کردهای دادگر | وگرنه نبودی ورا این هنر | |
| ازان پس چنین گفت با کدخدای | که بیداد را داد شد باز جای | |
| تو باخنده و رامشی باش زین | که بخشود بر ما جهانآفرین | |
| به هرکاره چون شیربا پخته شد | زن و مرد زان کار پردخته شد | |
| به نزدیک مهمان شد آن پاکرای | همی برد خوان از پسش کدخدای | |
| نهاده بدو کاسهی شیربا | چه نیکو بدی گر بدی زیربا | |
| ازان شیربا شاه لختی بخورد | چنین گفت پس با زن رادمرد | |
| که این تازیانه به درگاه بر | بیاویز جایی که باشد گذر | |
| نگه کن یکی شاخ بر در بلند | نباید که از باد یابد گزند | |
| ازان پس ببین تا که آید ز راه | همی کن بدین تازیانه نگاه | |
| خداوند خانه بپویید سخت | بیاویخت آن شیب شاه از درخت | |
| همی داشت آن را زمانی نگاه | پدید آمد از راه بیمر سپاه | |
| هرانکس که این تازیانه بدید | به بهرامشاه آفرین گسترید | |
| پیاده همه پیش شیب دراز | برفتند و بردند یک یک نماز | |
| زن و شوی گفت این بجز شاه نیست | چنین چهره جز درخور گاه نیست | |
| پر از شرم رفتند هر دو ز راه | پیاده دوان تا به نزدیک شاه | |
| که شاها بزرگا ردا بخردا | جهاندار و بر موبدان موبدا | |
| بدین خانه درویش بد میزبان | زنی بینوا شوی پالیزبان | |
| بران بندگی نیز پوزش نمود | همان شاه ما را پژوهش نمود | |
| که چون تو بدین جای مهمان رسید | بدین بینوا خانه و مان رسید | |
| بدو گفت بهرام کای روزبه | ترا دادم این مرز و این خوب ده | |
| همیشه جز از میزبانی مکن | برین باش و پالیزبانی مکن | |
| بگفت این و خندان بشد زان سرای | نشست از بر بارهی بادپای | |
| بشد زان ده بینوا شهریار | بیامد به ایوان گوهرنگار | |
| برینگونه یک چند گیتی بخورد | به رزم و به بزم و به ننگ و نبرد | |
| پس آگاهی آمد به هند و به روم | به ترک و به چین و به آباد بوم | |
| که بهرام را دل به بازیست بس | کسی را ز گیتی ندارد به کس | |
| طلایه نه و دیدهبان نیز نه | به مرز اندرون پهلوان نیز نه | |
| به بازی همی بگذارند جهان | نداند همی آشکار و نهان | |
| چو خاقان چین این سخنها شنید | ز چین و ختن لشکری برگزید | |
| درم داد و سر سوی ایران نهاد | کسی را نیامد ز بهرام یاد | |
| وزان سوی قیصر سپه برگرفت | همه کشور روم لشگر گرفت | |
| به ایران چو آگاهی آمد ز روم | ز هند و ز چین و ز آباد بوم | |
| که قیصر سپه کرد و لشکر کشید | ز چین و ختن لشکر آمد پدید | |
| به ایران هرانکس که بد پیشرو | ز پیران و از نامداران نو | |
| همه پیش بهرام گور آمدند | پر از خشم و پیکار و شور آمدند | |
| بگفتند با شاه چندی درشت | که بخت فروزانت بنمود پشت | |
| سر رزمجویان به رزم اندرست | ترا دل به بازی و بزم اندرست | |
| به چشم تو خوارست گنج و سپاه | همان تاج ایران و هم تخت و گاه | |
| چنین داد پاسخ جهاندار شاه | بدان موبدان نماینده راه | |
| که دادار گیهان مرا یاورست | که از دانش برتران برترست | |
| به نیروی آن پادشاه بزرگ | که ایران نگه دارم از چنگ گرگ | |
| به بخت و سپاه و به شمشیر و گنج | ز کشور بگردانم این درد و رنج | |
| همی کرد بازی بدان همنشان | وزو پر ز خون دیدهی سرکشان | |
| همی گفت هرکس کزین پادشا | بپیچد دل مردم پارسا | |
| دل شاه بهرام بیدار بود | ازین آگهی پر ز تیمار بود | |
| همی ساختی کار لشکر نهان | ندانست رازش کس اندر جهان | |
| همه شهر ایران ز کارش به بیم | از اندیشگان دل شده به دو نیم | |
| همه گشته نومید زان شهریار | تن و کدخدایی گرفتند خوار | |
| پس آگاه آمد به بهرامشاه | که آمد ز چین اندر ایران سپاه | |
| جهاندار گستهم را پیش خواند | ز خاقان چین چند با او براند | |
| کجا پهلوان بود و دستور بود | چو رزم آمدی پیش رنجور بود | |
| دگر مهرپیروز به زاد را | سوم مهربرزین خراد را | |
| چو بهرام پیروز بهرامیان | خزروان رهام با اندیان | |
| یکی شاه گیلان یکی شاه ری | که بودند در رای هشیار پی | |
| دگر داد برزین رزمآزمای | کجا زاولستان بدو بد به پای | |
| بیاورد چون قارن برزمهر | دگر دادبرزین آژنگ چهر | |
| گزین کرد ز ایرانیان سیهزار | خردمند و شایستهی کارزار | |
| برادرش را داد تخت و کلاه | که تا گنج و لشکر بدارد نگاه | |
| خردمند نرسی آزاد چهر | همش فر و دین بود هم داد و مهر | |
| وزان جایگه لشکر اندر کشید | سوی آذرآبادگان پرکشید | |
| چو از پارس لشکر فراوان ببرد | چنین بود رای بزرگان و خرد | |
| که از جنگ بگریخت بهرامشاه | وزان سوی آذر کشیدست راه | |
| چو بهرام رخ سوی دریا نهاد | رسولی ز قیصر بیامد چو باد | |
| به کاخیش نرسی فرود آورید | گرانمایه جایی چنانچون سزید | |
| نشستند با رایزن بخردان | به نزدیک نرسی همه موبدان | |
| سراسر سخنشان بد از شهریار | که داد او به باد آن همه روزگار | |
| سوی موبدان موبد آمد سپاه | به آگاه بودن ز بهرامشاه | |
| که بر ما همی رنج بپراگند | چرا هم ز لشکر نه گنج آگند | |
| به هرجای زر برفشاند همی | هم ارج جوانی نداند همی | |
| پراگنده شد شهری و لشکری | همی جست هرکس ره مهتری | |
| کنون زو نداریم ما آگهی | بما بازگردد بدی ار بهی | |
| ازان پس چو گفتارها شد کهن | برین بر نهادند یکسر سخن | |
| کز ایران یکی مرد با آفرین | فرستند نزدیک خاقان چین | |
| که بنشین ازین غارت و تاختن | ز هرگونه باید برانداختن | |
| مگر بوم ایران بماند به جای | چو از خانه آواره شد کدخدای | |
| چنین گفت نرسی که این روی نیست | مر این آب را در جهان جوی نیست | |
| سلیحست و گنجست و مردان مرد | کز آتش به خنجر برآرند گرد | |
| چو نومیدی آمد ز بهرامشاه | کجا رفت با خوارمایه سپاه | |
| گر اندیشهی بد کنی بد رسد | چه باید به شاهان چنین گشت بد | |
| شنیدند ایرانیان این سخن | یکی پاسخ کژ فگندند بن | |
| که بهارم ز ایدر سپاهی ببرد | که ما را به غم دل بباید سپرد | |
| چو خاقان بیاید به ایران به جنگ | نماند برین بوم ما بوی و رنگ | |
| سپاهی و نرسی نماند به جای | بکوبند بر خیره ما را به پای | |
| یکی چاره سازیم تا جای ما | بماند ز تن نگسلد پای ما | |
| یکی موبدی بود نامش همای | هنرمند و بادانش و پاکرای | |
| ورا برگزیدند ایرانیان | که آن چاره را تنگ بندد میان | |
| نوشتند پس نامهیی بندهوار | از ایران به نزدیک آن شهریار | |
| سرنامه گفتند ما بندهایم | به فرمان و رایت سرافگندهایم | |
| ز چیزی که باشد به ایران زمین | فرستیم نزدیک خاقان چین | |
| همان نیز با هدیه و باژ و ساو | که با جنگ ترکان نداریم تاو | |
| بیامد ز ایران خجسته همای | خود و نامداران پاکیزهرای | |
| پیام بزرگان به خاقان بداد | دل شاه ترکان بدان گشت شاد | |
| وزان جستن تیز بهرامشاه | گریزان بشد تازیان با سپاه | |
| به پیش گرانمایه خاقان بگفت | دل و جان خاقان چو گل برشکفت | |
| به ترکان چنین گفت خاقان چین | که ما برنهادیم بر چرخ زین | |
| که آورد بیجنگ ایران به چنگ؟ | مگر ما به رای و به هوش و درنگ؟ | |
| فرستاده را چیز بسیار داد | درم داد چینی و دینار داد | |
| یکی پاسخ نامه بنوشت و گفت | که با جان پاکان خرد باد جفت | |
| بدان بازگشتیم همداستان | که گفت این فرستادهی راستان | |
| چو من با سپاه اندرآیم به مرو | کنم روی کشور چو پر تذرو | |
| به رای و به داد و به رنگ و به بوی | ابا آب شیر اندر آرم به جوی | |
| بباشیم تا باژ ایران رسد | همان هدیه و ساو شیران رسد | |
| به مرو آیم و زاستر نگذرم | نخواهم که رنج آید از لشکرم | |
| فرستاده تازان به ایران رسید | ز خاقان بگفت آنچ دید و شنید | |
| به مرو اندر آورد خاقان سپاه | جهان شد ز گرد سواران سیاه | |
| چو آسوده شد سر بخوردن نهاد | کسی را نیامد ز بهرام یاد | |
| به مرو اندرون بانگ چنگ و رباب | کسی را نبد جای آرام و خواب | |
| سپاهش همه باره کرده یله | طلایه نه بردشت و نه راحله | |
| شکار و می و مجلس و بانگ چنگ | شب و روز ایمن نشسته ز جنگ | |
| همی باژ ایرانیان چشم داشت | ز دیر آمدن دل پر از خشم داشت | |
| وزان روی بهرام بیدار بود | سپه را ز دشمن نگهدار بود | |
| شب و روز کارآگهان داشتی | سپه را ز دشمن نهان داشتی | |
| چو آگهی آمد به بهرامشاه | که خاقان به مروست و چندان سپاه | |
| بیاورد لشکر ز آذر گشسپ | همه بیبنه هر یکی با دو اسپ | |
| قبا جوشن و ترگ رومی کلاه | شب و روز چون باد تازان به راه | |
| همی تاخت لشکر چو از کوه سیل | به آمل گذشت از در اردبیل | |
| ز آمل بیامد به گرگان کشید | همی درد و رنج بزرگان کشید | |
| ز گرگان بیامد به شهر نسا | یکی رهنمون پیش پر کیمیا | |
| به کوه و بیابان بیراه رفت | به روز و به شبگاه و بیگاه رفت | |
| به روز اندرون دیدهبان داشتی | به تیره شبان پاسبان داشتی | |
| بدینسان بیامد به نزدیک مرو | نپرد بدان گونه پران تذرو | |
| نوندی بیامد ز کارآگهان | که خاقان شب و روز بیاندهان | |
| به تدبیر نخچیر کشمیهن است | که دستورش از کهل اهریمنست | |
| چو بهرام بشنید زان شاد شد | همه رنجها بر دلش باد شد | |
| برآسود روزی بدان رزمگاه | چو آسودهتر گشت شاه و سپاه | |
| به کشمیهن آمد به هنگام روز | که برزد سر از کوه گیتی فروز | |
| همه گوش پرنالهی بوق شد | همه چشم پر رنگ منجوق شد | |
| دهاده برآمد ز نخچیرگاه | پرآواز شد گوش شاه و سپاه | |
| بدرید از آواز گوش هژبر | تو گفتی همی ژاله بارد ز ابر | |
| چو خاقان ز نخچیر بیدار شد | به دست خزروان گرفتار شد | |
| چنان شد ز خون خاک آوردگاه | که گفتی همی تیربارد ز ماه | |
| چو سیسد تن از نامداران چین | گرفتند و بستند بر پشت زین | |
| چو خاقان چینی گرفتار شد | ازان خواب آنگاه بیدار شد | |
| سپهبد ز کشمیهن آمد به مرو | شد از تاختن چارپایان چو غرو | |
| به مرو اندر از چینیان کس نماند | بکشتند وز جنگیان بس نماند | |
| هرانکس کزیشان گریزان برفت | پساندر همی تاخت بهرام تفت | |
| برینسان همیراند فرسنگ سی | پس پشت او قارن پارسی | |
| چو برگشت و آمد به نخچیرگاه | ببخشید چیز کسان بر سپاه | |
| ز پیروزی چین چو سربر فراخت | همه کامگاری ز یزدان شناخت | |
| کجا داد بر نیک و بد دستگاه | که دارندهی آفتابست و ماه | |
| بیاسود در مرو بهرامگور | چو آسوده شد شاه و جنگی ستور | |
| ز تیزی روانش مدارا گزید | دلش رای رزم بخارا گزید | |
| به یک روز و یک شب به آموی شد | ز نخچیر و بازی جهانجوی شد | |
| بیامد ز آموی یک پاس شب | گذر کرد بر آب و ریگ فرب | |
| چو خورشید روی هوا کرد زرد | بینداخت پیراهن لاژورد | |
| زمانه شد از گرد چون پر چرغ | جهانجوی بگذشت بر مای و مرغ | |
| همه لشکر ترک بر هم زدند | به بوم و به دشت آتش اندر زدند | |
| ستاره همی دامن ماه جست | پدر بر پسر بر همی راه جست | |
| ز ترکان هرانکس که بد پیش رو | ز پیران و خنجرگزاران تو | |
| همه پیش بهرام رفتند خوار | پیاده پر از خون دل خاکسار | |
| که شاها ردا و بلند اخترا | بر آزادگان جهان مهترا | |
| گر ایدونک خاقان گنهکار گشت | ز عهد جهاندار بیزار گشت | |
| به دستت گرفتار شد بیگمان | چو بشکست پیمان شاه جهان | |
| تو خون سر بیگناهان مریز | نه خوب آید از نامداران ستیز | |
| گر از ما همی باژ خواهی رواست | سر بیگناهان بریدن چراست | |
| همه مرد و زن بندگان توایم | به رزم اندر افگندگان توایم | |
| دل شاه بهرام زیشان بسوخت | به دست خرد چشم خشمش بدوخت | |
| ز خون ریختن دست گردان ببست | پراندیشه شد شاه یزدانپرست | |
| چو مهر جهاندار پیوسته شد | دل مرد آشفته آهسته شد | |
| بر شاه شد مهتر مهتران | بپذرفت هر سال باژ گران | |
| ازین کار چون کام او شد روا | ابا باژ بستد ز ترکان نوا | |
| چو برگشت و آمد به شهر فرب | پر از رنگ رخسار و پرخنده لب | |
| برآسود یک هفته لشکر نراند | ز چین مهتران را همه پیش خواند | |
| برآورد میلی ز سنگ و ز گج | که کس را به ایران ز ترک و خلج | |
| نباشد گذر جز به فرمان شاه | همان نیز جیحون میانجی به راه | |
| به لشکر یکی مرد بد شمر نام | خردمند و با گوهر و رای و کام | |
| مر او را به توران زمین شاه کرد | سر تخت او افسر ماه کرد | |
| همان تاج زرینش بر سر نهاد | همه شهر توران بدو گشت شاد | |
| چو شد کار توران زمین ساخته | دل شاه ز اندیشه پرداخته | |
| بفرمود تا پیش او شد دبیر | قلم خواست با مشک و چینی حریر | |
| به نرسی یکی نامه فرمود شاه | ز پیکار ترکان و کار سپاه | |
| سر نامه کرد آفرین نهان | ازین بنده بر کردگار جهان | |
| خداوند پیروزی و دستگاه | خداوند بهرام و کیوان و ماه | |
| خداوند گردنده چرخ بلند | خداوند ارمنده خاک نژند | |
| بزرگی و خردی به پیمان اوست | همه بودنی زیر فرمان اوست | |
| نوشتم یکی نامه از مرز چین | به نزد برادر به ایران زمین | |
| به نزد بزرگان ایرانیان | نوشتن همین نامه بر پرنیان | |
| هرانکس که او رزم خاقان ندید | ازین جنگجویان بباید شنید | |
| سپه بود چندانک گفتی سپهر | ز گردش به قیر اندر اندود چهر | |
| همه مرز شد همچو دریای خون | سر بخت بیداد گشته نگون | |
| به رزم اندرون او گرفتار شد | وزو چرخ گردنده بیزار شد | |
| کنون بسته آوردمش بر هیون | جگر خسته و دیدگان پر ز خون | |
| همه گردن سرکشان گشت نرم | زبان چرب و دلها پر از خون گرم | |
| پذیرفت باژ آنک بدخواه بود | به راه آمدند آنک بیراه بود | |
| کنون از پس نامه من با سپاه | بیایم به کام دل نیکخواه | |
| هیونان کفکافگن بادپای | برفتند چون ابر غران ز جای | |
| چو نامه به نزدیک نرسی رسید | ز شادی دل پادشا بردمید | |
| بشد موبد موبدان پیش اوی | هرانکس که بود از یلان جنگ جوی | |
| به شادی برآمد ز ایران خروش | نهادند هر یک به آواز گوش | |
| دل نامداران ز تشویر شاه | همی بود پیچان ز بهر گناه | |
| به پوزش به نزدیک موبد شدند | همه دلهراسان ز هر بد شدند | |
| کز اندیشه کژ و فرمان دیو | ببرد دل از راه گیهان خدیو | |
| بدان مایه لشکر که برد این گمان | که یزدان گشاید در آسمان | |
| شگفتیست این کز گمان بگذرد | هم از رای داننده مرد خرد | |
| چو پاسخ شود نامه بر خوب و زشت | همین پوزش ما بباید نوشت | |
| که گر چند رفت از برزگان گناه | ببخشد مگر نامبردار شاه | |
| بپذرفت نرسی که ایدون کنم | که کین از دل شاه بیرون کنم | |
| پس آن نامه را زود پاسخ نوشت | پدیدار کرد اندرو خوب و زشت | |
| که ایرانیان از پی درد و رنج | همان از پی بوم و فرزند و گنج | |
| گرفتند خاقان چین را پناه | به نومیدی از نامبردار شاه | |
| نه از دشمنی بد نه از درد و کین | نه بر شاه بودست کس را گزین | |
| یکی مهتری نام او برزمهر | بدان رفتن راه بگشاد چهر | |
| بیامد به نزدیک شاه جهان | همه رازها برگشاد از نهان | |
| ز گفتار او شاه خشنود گشت | چنین آتش تیز بیدود گشت | |
| چغانی و چگلی و بلخی ردان | بخاری و از غرجگان موبدان | |
| برفتند با باژ و برسم به دست | نیایش کنان پیش آتشپرست | |
| که ما شاه را یکسره بندهایم | همان باژ را گردن افگندهایم | |
| همان نیز هر سال با باژ و ساو | به درگه شدی هرک بودیش تاو | |
| چو شد ساخته کار آتشکده | همان جای نوروز و جشن سده | |
| بیامد سوی آذرآبادگان | خود و نامداران و آزادگان | |
| پرستندگان پیش آذر شدند | همه موبدان دست بر سر شدند | |
| پرستندگان را ببخشید چیز | وز آتشکده روی بنهاد تیز | |
| خرامان بیامد به شهر صطخر | که شاهنشهان را بدان بود فخر | |
| پراگنده از چرم گاوان میش | که بر پشت پیلان همی راند پیش | |
| هزار و سد و شست قنطار بود | درم بو ازو نیز و دینار بود | |
| که بر پهلوی موبد پارسی | همی نام بردیش پیداوسی | |
| بیاورد پس مشکهای ادیم | بگسترد و شادان برو ریخت سیم | |
| به ره بر هران پل که ویران بدید | رباطی که از کاروانان شنید | |
| ز گیتی دگر هرکه درویش بود | وگر نانش از کوشش خویش بود | |
| سدگیر به کپان بسختید سیم | زن بیوه و کودکان یتیم | |
| چهارم هران پیر کز کارکرد | فروماند وزو روز ننگ و نبرد | |
| به پنجم هرانکس که بد با نژاد | توانگر نکردی ازو هیچ یاد | |
| ششم هرکه آمد ز راه دراز | همی داشت درویشی خویش راز | |
| بدیشان ببخشید چندین درم | نبد شاه روزی ز بخشش دژم | |
| غنیمت همه بهر لشکر نهاد | نیامدش از آگندن گنج باد | |
| بفرمود پس تاج خاقان چین | که پیش آورد مردم پاکدین | |
| گهرها که بود اندرو آژده | بکندند و دیوار آتشکده | |
| به زر و به گوهر بیاراستند | سر تخت آذر بپیراستند | |
| وزان جایگه شد سوی طیسفون | که نرسی بد و موبد رهنمون | |
| پذیره شدندش همه مهتران | بزرگان ایران و کنداوران | |
| چو نرسی بدید آن سر و تاج شاه | درفش دلفروز و چندان سپاه | |
| پیاده شد و برد پیشش نماز | بزرگان و هم موبد سرفراز | |
| بفرمود بهرام تا برنشست | گرفت آن زمان دست او را به دست | |
| بیامد نشست از بر تخت زر | بزرگان به پیش اندرون با کمر | |
| ببخشید گنجی به مرد نیاز | در تنگ زندان گشادند باز | |
| زمانه پر از رامش و داد شد | دل غمگنان از غم آزاد شد | |
| ز هر کشوری رنج و غم دور کرد | ز بهر بزرگان یکی سور کرد | |
| بدان سور هرکس که بشتافتی | همه خلعت مهتری یافتی | |
| سیوم روز بزم ردان ساختند | نویسنده را پیش بنشاختند | |
| به می خوردن اندر چو بگشاد چهر | یکی نامه بنوشت شادان به مهر | |
| سر نامه کرد آفرین از نخست | بران کو روان را به شادی بشست | |
| خرد بر دل خویش پیرایه کرد | به رنج تن از مردمی مایه کرد | |
| همه نیکویها ز یزدان شناخت | خرد جست و با مرد دانا بساخت | |
| بدانید کز داد جز نیکویی | نیاید نکوبد در بدخویی | |
| هرانکس که از کارداران ما | سرافراز و جنگی سواران ما | |
| بنالد نه بیند بجز چاه و دار | وگر کشته بر خاک افگنده خوار | |
| بکوشید تا رنجها کم کنید | دل غمگنان شاد و بیغم کنید | |
| که گیتی فراوان نماند به کس | بیآزاری و داد جویید و بس | |
| بدین گیتی اندر نشانه منم | سر راستی را بهانه منم | |
| که چندان سپه کرد آهنگ من | هم آهنگ این نامدار انجمن | |
| از ایدر برفتم به اندک سپاه | شدند آنک بدخواه بد نیک خواه | |
| یکی نامداری چو خاقان چین | جهاندار با تاج و تخت و نگین | |
| به دست مناندر گرفتار شد | سر بخت ترکان نگونسار شد | |
| مرا کرد پیروز یزدان پاک | سر دشمنان رفت در زیر خاک | |
| جز از بندگی پیشهی من مباد | جز از راست اندیشهی من مباد | |
| نخواهم خراج از جهان هفت سال | اگر زیردستی بود گر همال | |
| به هر کارداری و خودکامهیی | نوشتند بر پهلوی نامهیی | |
| که از زیردستان جز از رسم و داد | نرانید و از بد نگیرید یاد | |
| هرانکس که درویش باشد به شهر | که از روز شادی نیابند بهر | |
| فرستید نزدیک ما نامشان | برآریم زان آرزو کامشان | |
| دگر هرک هستند پهلونژاد | که گیرند از رفتن رنج یاد | |
| هم از گنج ما بینیازی دهید | خردمند را سرفرازی دهید | |
| کسی را که فامست و دستش تهیست | به هر کار بیارج و بی فرهیست | |
| هم از گنجماشان بتوزید فام | به دیوانهایشان نویسید نام | |
| ز یزدان بخواهید تا هم چنین | دل ما بدارد به آیین و دین | |
| بدین مهر ما شادمانی کنید | بران مهتران مهربانی کنید | |
| همان بندگان را مدارید خوار | که هستند هم بندهی کردگار | |
| کسی کش بود پایهی سنگیان | دهد کودکان را به فرهنگیان | |
| به دانش روان را توانگر کنید | خرد را ز تن بر سر افسر کنید | |
| ز چیز کسان دور دارید دست | بیآزار باشید و یزدانپرست | |
| بکوشید و پیمان ما مشکنید | پی و بیخ و پیوند بد برکنید | |
| به یزدان پناهید و فرمان کنید | روان را به مهرش گروگان کنید | |
| مجویید آزار همسایگان | هم آن بزرگان و پرمایگان | |
| هرانکس که ناچیز بد چیره گشت | وز اندازهی کهتری برگذشت | |
| بزرگش مخوانید کان برتری | سبک بازگردد سوی کهتری | |
| ز درویش چیزی مدارید باز | هرانکس که هست از شما بینیاز | |
| به پاکان گرایید و نیکی کنید | دل و پشت خواهندگان مشکنید | |
| هران چیز کان دور گشت از پسند | بدان چیز نزدیک باشد گزند | |
| ز دارنده بر جان آنکس درود | که از مردمی باشدش تار و پود | |
| چو اندر نوشتند چینی حریر | سر خامه را کرد مشکین دبیر | |
| به عنوان برش شاه گیتی نوشت | دل داد و دانندهی خوب و زشت | |
| خداوند بخشایش و فر و زور | شهنشاه بخشنده بهرام گور | |
| سوی مرزبانان فرمانبران | خردمند و دانا و جنگی سران | |
| به هر سو نوند و سوار و هیون | همی رفت با نامهی رهنمون | |
| چو آن نامه آمد به هر کشوری | به هر نامداری و هر مهتری | |
| همی گفت هرکس که یزدان سپاس | که هست این جهاندار یزدان شناس | |
| زن و مرد و کودک به هامون شدند | به هر کشور از خانه بیرون شدند | |
| همی خواندند آفرین نهان | بران دادگر شهریار جهان | |
| ازان پس به خوردن بیاراستند | می و رود و رامشگران خواستند | |
| یکی نیمه از روز خوردن بدی | دگر نیمه زو کارکردن بدی | |
| همی نو به هر بامدادی پگاه | خروشی بدی پیش درگاه شاه | |
| که هرکس که دارد خورید و دهید | سپاسی ز خوردن به خود برنهید | |
| کسی کش نیازست آید به گنج | ستاند ز گنج درم سخته پنج | |
| سه من تافته بادهی سالخورده | به رنگ گل نار و با رنگ زرد | |
| هانی به رامش نهادند روی | پرآواز میخواره شد شهر و کوی | |
| چنان بد که از بید و گل افسری | ز دیدار او خواستندی کری | |
| یکی شاخ نرگس به تای درم | خریدی کسی زان نگشتی دژم | |
| ز شادی جوان شد دل مرد پیر | به چشمه درون آبها گشت شیر | |
| جهانجوی کرد از جهاندار یاد | که یکسر جهان دید زانگونه شاد | |
| به نرسی چنین گفت یک روز شاه | کز ایدر برو با نگین و کلاه | |
| خراسان ترا دادم آباد کن | دل زیردستان به ما شاد کن | |
| نگر تا نباشی بجز دادگر | میاویز چنگ اندرین رهگذر | |
| پدر کرد بیداد و پیچد ازان | چو مردی برهنه ز باد خزان | |
| بفرمود تا خلعتش ساختند | گرانمایه گنجی بپرداختند | |
| بدو گفت یزدان پناه تو باد | سر تخت خورشید گاه تو باد | |
| به رفتن دو هفته درنگ آمدش | تنآسان خراسان به چنگ آمدش | |
| چو نرسی بشد هفتهیی برگذشت | دل شاه ز اندیشه پردخته گشت | |
| بفرمود تا موبد موبدان | برفت و بیاورد چندی ردان | |
| بدو گفت شد کار قیصر دراز | رسولش همی دیر یابد جواز | |
| چه مردست و اندر خرد تا کجاست | که دارد روان از خرد پشت راست | |
| بدو گفت موبد انوشه بدی | جهاندار و با فره ایزدی | |
| یکی مرد پیرست با رای و شرم | سخن گفتنش چرب و آواز نرم | |
| کسی کش فلاطون به دست اوستاد | خردمند و بادانش و بانژاد | |
| یکی برمنش بود کامد ز روم | کنون خیره گشت اندرین مرز و بوم | |
| بپژمرد چون لاله در ماه دی | تنش خشک و رخساره همرنگ نی | |
| همه کهترانش به کردار میش | که روز شکارش سگ آید به پیش | |
| به کندی و تندی بما ننگرید | وزین مرز کس را به کس نشمرید | |
| به موبد چنین گفت بهرام گور | که یزدان دهد فر و دیهیم و زور | |
| مرا گر جهاندار پیروز کرد | شب تیره بر بخت من روز کرد | |
| یکی قیصر روم و قیصر نژاد | فریدون ورا تاج بر سر نهاد | |
| بزرگست وز سلم دارد نژاد | ز شاهان فزونتر به رسم و به داد | |
| کنون مردمی کرد و فرزانگی | چو خاقان نیامد به دیوانگی | |
| ورا پیش خوانیم هنگام بار | سخن تا چه گوید که آید به کار | |
| وزان پس به خوبی فرستمش باز | ز مردم نیم در جهان بینیاز | |
| یکی رزم جوید سپاه آورد | دگر بزم و زرین کلاه آورد | |
| مرا ارج ایشان بباید شناخت | بزرگ آنک با نامداران بساخت | |
| برو آفرین کرد موبد به مهر | که شادان بدی تا بگردد سپهر | |
| سپهبد فرستاده را پیش خواند | بران نامور پیشگاهش نشاند | |
| چو بشنید بیدار شاه جهان | فرستاده را خواند پیش مهان | |
| بیامد جهاندیده دانای پیر | سخنگوی و بادانش و یادگیر | |
| به کش کرده دست و سرافگنده پست | بر تخت شاهی به زانو نشست | |
| بپرسید بهرام و بنواختش | بر تخت پیروزه بنشاختش | |
| بدو گفت کایدر بماندی تو دیر | ز دیدار این مرز ناگشته سیر | |
| مرا رزم خاقان ز تو باز داشت | به گیتی مرا همچو انباز داشت | |
| کنون روزگار توام تازه شد | ترا بودن ایدر بیاندازه شد | |
| سخن هرچ گویی تو پاسخ دهیم | وز آواز تو روز فرخ نهیم | |
| فرستادهی پیر کرد آفرین | که بیتو مبادا زمان و زمین | |
| هران پادشاهی که دارد خرد | ز گفت خردمند رامش برد | |
| به یزدان خردمند نزدیکتر | بداندیش را روز تاریکتر | |
| تو بر مهتران جهان مهتری | که هم مهتر و شاه و هم بهتری | |
| ترا دانش و هوش و دادست و فر | بر آیین شاهان پیروزگر | |
| همانت خرد هست و پاکیزه رای | بر هوشمندان توی کدخدای | |
| که جاوید بادی تن و جان درست | مبیناد گردون میان تو سست | |
| زبانت ترازوست و گفتن گهر | گهر سخته هرگز که بیند به زر | |
| اگر چه فرستادهی قیصرم | همان چاکر شاه را چاکرم | |
| درودی رسانم ز قیصر به شاه | که جاوید باد این سر و تاج و گاه | |
| و دیگر که فرمود تا هفت چیز | بپرسم ز دانندگان تو نیز | |
| بدو گفت شاه این سخنها بگوی | سخنگوی را بیشتر آبروی | |
| بفرمود تا موبد موبدان | بشد پیش با مهتران و ردان | |
| بشد موبد و هرکه دانا بدند | به هر دانشیبر توانا بدند | |
| سخنگوی بگشاد راز از نهفت | سخنهای قیصر به موبد بگفت | |
| به موبد چنین گفت کای رهنمون | چه چیز آنک خوانی همی اندرون | |
| دگر آنک بیرونش خوانی همی | جزین نیز نامش ندانی همی | |
| زبر چیست ای مهتر و زبر چیست | همان بیکرانه چه و خوار کیست | |
| چه چیز آنک نامش فراوان بود | مر او را به هر جای فرمان بود | |
| چنین گفت موبد به فرزانه مرد | که مشتاب وز راه دانش مگرد | |
| مر این را که گفتی تو پاسخ یکیست | سخن در درون و برون اندکیست | |
| برون آسمان و درونش هواست | زبر فر یزدان فرمانرواست | |
| همان بیکران در جهان ایزدست | اگر تاب گیری به دانش به دست | |
| زبر چون بهشتست و دوزخ به زیر | بد آن را که باشد به یزدان دلیر | |
| دگر آنک بسیار نامش بود | رونده به هر جای کامش بود | |
| خرد دارد ای پیر بسیار نام | رساند خرد پادشا را به کام | |
| یکی مهر خوانند و دیگر وفا | خرد دور شد درد ماند و جفا | |
| زبانآوری راستی خواندش | بلنداختری زیرکی داندش | |
| گهی بردبار و گهی رازدار | که باشد سخن نزد او پایدار | |
| پراگنده اینست نام خرد | از اندازهها نام او بگذرد | |
| تو چیزی مدان کز خرد برترست | خرد بر همه نیکویها سرست | |
| خرد جوید آگنده راز جهان | که چشم سر ما نبیند نهان | |
| دگر آنک دارد جهاندار خوار | به هر دانش از کردهی کردگار | |
| ستارهست رخشان ز چرخ بلند | که بینا شمارش بداند که چند | |
| بلند آسمان را که فرسنگ نیست | کسی را بدو راه و آهنگ نیست | |
| همی خوار گیری شمار ورا | همان گردش روزگار ورا | |
| کسی کو ببیند ز پرتاب تیر | بماند شگفت اندرو تیز ویر | |
| ستاره همی بشمرد ز آسمان | ازین خوارتر چیست ای شادمان | |
| من این دانم ار هست پاسخ جزین | فراخست رای جهانآفرین | |
| سخندان قیصر چو پاسخ شنید | زمین را ببوسید و فرمان گزید | |
| به بهرام گفت ای جهاندار شاه | ز یزدان برینبر فزونی مخواه | |
| که گیتی سراسر به فرمان تست | سر سرکشان زیر پیمان تست | |
| پسند بزرگان فرخنژاد | ندارد جهان چون تو شاهی به یاد | |
| همان نیز دستورت از موبدان | به دانش فزونست از بخردان | |
| همه فیلسوفان ورا بندهاند | به دانایی او سرافگندهاند | |
| چو بهرام بشنید شادی نمود | به دلش اندرون روشنایی فزود | |
| به موبدم درم داد ده بدره نیز | همان جامه و اسپ و بسیار چیز | |
| وزانجا خرامان بیامد بدر | خرد یافته موبد پرهنر | |
| فرستادهی قیصر نامدار | سوی خانه رفت از بر شهریار | |
| چو خورشید بر چرخ بنمود دست | شهنشاه بر تخت زرین نشست | |
| فرستادهی قیصر آمد به در | خرد یافته موبد پرگهر | |
| به پیش شهنشاه رفتند شاد | سخنها ز هرگونه کردند یاد | |
| فرستاده را موبد شاه گفت | که ای مرد هشیار بییار و جفت | |
| ز گیتی زیانکارتر کار چیست | که بر کردهی او بباید گریست | |
| چه دانی تو اندر جهان سودمند | که از کردنش مرد گردد بلند | |
| فرستاده گفت آنک دانا بود | همیشه بزرگ و توانا بود | |
| تن مرد نادان ز گل خوارتر | به هر نیکی ناسزاوارتر | |
| ز نادان و دانا زدی داستان | شنیدی مگر پاسخ راستان | |
| بدو گفت موبد که نیکو نگر | بیندیش و ماهی به خشکی مبر | |
| فرستاده گفت ای پسندیده مرد | سخنها ز دانش توان یاد کرد | |
| تو این گر دگرگونه دانی بگوی | که از دانش افزون شود آبروی | |
| بدو گفت موبد که اندیشه کن | کز اندیشه بازیب گردد سخن | |
| ز گیتی هرانکو بیآزارتر | چنان دان که مرگش زیانکارتر | |
| به مرگ بدان شاد باشی رواست | چو زاید بد و نیک تن مرگ راست | |
| ازین سودمندی بود زان زیان | خرد را میانجی کن اندر میان | |
| چو بشنید رومی پسند آمدش | سخنهای او سودمند آمدش | |
| بخندید و بر شاه کرد آفرین | بدو گفت فرخنده ایران زمین | |
| که تخت شهنشاه بیند همی | چو موبد بروبر نشیند همی | |
| به دانش جهان را بلند افسری | به موبد ز هر مهتری برتری | |
| اگر باژ خواهی ز قیصر رواست | ک دستور تو بر جهان پادشاست | |
| ز گفتار او شاد شد شهریار | دلش تازه شد چو گل اندر بهار | |
| برون شد فرستاده از پیش شاه | شب آمد برآمد درفش سیاه | |
| پدید آمد آن چادر مشکبوی | به عنبر بیالود خورشید روی | |
| شکیبا نبد گنبد تیزگرد | سر خفته از خواب بیدار کرد | |
| درفشی بزد چشمهی آفتاب | سر شاه گیتی سبک شد ز خواب | |
| در بار بگشاد سالار بار | نشست از بر تخت خود شهریار | |
| بفرمود تا خلعت آراستند | فرستاده را پیش او خواستند | |
| ز سیمین و زرین و اسپ و ستام | ز دینار گیتی که بردند نام | |
| ز دینار و گوهر ز مشک و عبیر | فزون گشت از اندیشهی تیزویر | |
| چو از کار رومی بپردخت شاه | دلش گشت پیچان ز کار سپاه | |
| بفرمود تا موبد رایزن | بشد با یکی نامدار انجمن | |
| ببخشید روی زمین سربسر | ابر پهلوانان پرخاشخر | |
| درم داد و اسپ و نگین و کلاه | گرانمایه را کشور و تاج و گاه | |
| پر از راستی کرد یکسر جهان | وزو شادمانه کهان و مهان | |
| هرانکس که بیداد بد دور کرد | به نادادن چیز و گفتار سرد | |
| وزان پس چنین گفت با موبدان | که ای پرهنر پاکدل بخردان | |
| جهان را ز هرگونه دارید یاد | ز کردار شاهان بیداد و داد | |
| بسی دست شاهان ز بیداد و آز | تهی ماند و هم تن ز آرام و ناز | |
| جهان از بداندیش در بیم بود | دل نیکمردان به دو نیم بود | |
| همه دست کرده به کار بدی | کسی را نبد کوشش ایزدی | |
| نبد بر زن و زاده کس پادشا | پر از غم دل مردم پارسا | |
| به هر جای گستردن دست دیو | بریده دل از بیم گیهان خدیو | |
| سر نیکویها و دست بدیست | در دانش و کوشش بخردیست | |
| همه پاک در گردن پادشاست | که پیدا شود زو همه کژ و راست | |
| پدر گر به بیداد یازید دست | نبد پاک و دانا و یزدانپرست | |
| مدارید کردار او بس شگفت | که روشن دلش رنگ آتش گرفت | |
| ببینید تا جم و کاوس شاه | چه کردند کز دیو جستند راه | |
| پدر همچنان راه ایشان بجست | به آب خرد جان تیره نشست | |
| همه زیردستانش پیچان شدند | فراوان ز تندیش بیجان شدند | |
| کنون رفت و زو نام بد ماند و بس | همی آفرین او نیابد ز کس | |
| ز ما باد بر جان او آفرین | مبادا که پیچد روانش ز کین | |
| کنون بر نشستم بر گاه اوی | به مینو کشد بیگمان راه اوی | |
| همی خواهم از کردگار جهان | که نیرو دهد آشکار و نهان | |
| که با زیردستان مدارا کنیم | ز خاک سیه مشک سارا کنیم | |
| که با خاک چون جفت گردد تنم | نگیرد ستمدیدهای دامنم | |
| شما همچنین چادر راستی | بپوشید شسته دل از کاستی | |
| که جز مرگ را کس ز مادر نزاد | ز دهقان و تازی و رومی نژاد | |
| به کردار شیرست آهنگ اوی | نپیچد کسی گردن از چنگ اوی | |
| همان شیر درنده را بشکرد | به خواری تن اژدها بسپرد | |
| کجا آن سر و تاج شاهنشهان | کجا آن بزرگان و فرخ مهان | |
| کجا آن سواران گردنکشان | کزیشان نبینم به گیتی نشان | |
| کجا ان پری چهرگان جهان | کزیشان بدی شاد جان مهان | |
| هرانکس که رخ زیر چادر نهفت | چنان دان که گشتست با خاک جفت | |
| همه دست پاکی و نیکی بریم | جهان را به کردار بد نشمریم | |
| به یزدان دارنده کو داد فر | به تاج و به تخت و نژاد و گهر | |
| که گر کارداری به یک مشک خاک | زبان جوید اندر بلند و مغاک | |
| همانجا بسوزم به آتش تنش | کنم بر سر دار پیراهنش | |
| وگر در گذشته ز شب چند پاس | بدزدد ز درویش دزدی پلاس | |
| به تاوانش دیبا فرستم ز گنج | بشویم دل غمگنان را ز رنج | |
| وگر گوسفندی برند از رمه | به تیره شب و روزگار دمه | |
| یکی اسپ پرمایه تاوان دهم | مبادا که بر وی سپاسی نهم | |
| چو با دشمنم کارزاری بود | وزان جنگ خسته سواری بود | |
| فرستمش یکساله زر و درم | نداریم فرزند او را دژم | |
| ز دادار دارنده یکسر سپاس | که اویست جاوید نیکیشناس | |
| به آب و به آتش میازید دست | مگر هیربد مرد آتشپرست | |
| مریزید هم خون گاوان ورز | که ننگست در گاو کشتن به مرز | |
| ز پیری مگر گاو بیکار شد | به چشم خداوند خود خوار شد | |
| نباید ز بن کشت گاو زهی | که از مرز بیرون شود فرهی | |
| همه رای با مرد دانا زنید | دل کودک بیپدر مشکنید | |
| از اندیشهی دیو باشید دور | گه جنگ دشمن مجویید سور | |
| اگر خواهم از زیردستان خراج | ز دارنده بیزارم و تخت عاج | |
| اگر بدکنش بد پدر یزدگرد | به پاداش آن داد کردیم گرد | |
| همه دل ز کردار او خوش کنید | به آزادی آهنگ آتش کنید | |
| ببخشد مگر کردگارش گناه | ز دوزخ به مینو نمایدش راه | |
| کسی کو جوانست شادی کنید | دل مردمان جوان مشکنید | |
| به پیری به مستی میازید دست | که همواره رسوا بود پیر مست | |
| گنهکار یزدان مباشید هیچ | به پیری به آید به رفتن بسیچ | |
| چو خشنود گردد ز ما کردگار | به هستی غم روز فردا مدار | |
| دل زیردستان به ما شاد باد | سر سرکشان از غم آزاد باد | |
| همه نامداران چو گفتار شاه | شنیدند و کردند نیکو نگاه | |
| همه دیده کردند پیشش پر آب | ازان شاه پردانش و زودیاب | |
| خروشان برو آفرین خواندند | ورا پادشا زمین خواندند | |
| وزیر خردمند بر پای خاست | چنین گفت کی خسرو داد و راست | |
| جهان از بداندیش بی بیم گشت | وزین مرزها رنج و سختی گذشت | |
| مگر نامور شنگل از هندوان | که از داد پیچیده دارد روان | |
| ز هندوستان تا در مرز چین | ز دزدان پرآشوب دارد زمین | |
| به ایران همی دست یازد به بد | بدین داستان کارسازی سزد | |
| تو شاهی و شنگل نگهبان هند | چرا باژ خواهد ز چین و ز سند | |
| براندیش و تدبیر آن بازجوی | نباید که ناخوبی آید بروی | |
| چو بشنید شاه آن پراندیشه شد | جهان پیش او چون یکی بیشه شد | |
| چنین گفت کاین کار من در نهان | بسازم نگویم به کس در جهان | |
| به تنها ببینم سپاه ورا | همان رسم شاهی و گاه ورا | |
| شوم پیش او چون فرستادگان | نگویم به ایران به آزادگان | |
| بشد پاک دستور او با دبیر | جزو هرکسی آنک بد ناگزیر | |
| بگفتند هرگونه از بیش و کم | ببردند قرطاس و مشک و قلم | |
| یکی نامه بنوشت پر پند و رای | پر از دانش و آفرین خدای | |
| سر نامه کرد از نخست آفرین | ز یزدان برآنکس که جست آفرین | |
| خداوند هست و خداوند نیست | همه چیز جفتست و ایزد یکیست | |
| ز چیزی کجا او دهد بنده را | پرستنده و تاج دارنده را | |
| فزون از خرد نیست اندر جهان | فروزنده کهتران و مهان | |
| هرانکس که او شاد شد از خرد | جهان را به کردار بد نسپرد | |
| پشیمان نشد هر که نیکی گزید | که بد آب دانش نیارد مزید | |
| رهاند خرد مرد را از بلا | مبادا کسی در بلا مبتلا | |
| نخستین نشان خرد آن بود | که از بد همهساله ترسان بود | |
| بداند تن خویش را در نهان | به چشم خرد جست راز جهان | |
| خرد افسر شهریاران بود | همان زیور نامداران بود | |
| بداند بد و نیک مرد خرد | بکوشد به داد و بپیچد ز بد | |
| تو اندازهی خود ندانی همی | روان را به خون در نشانی همی | |
| اگر تاجدار زمانه منم | به خوبی و زشتی بهانه منم | |
| تو شاهی کنی کی بود راستی | پدید آید از هر سوی کاستی | |
| نه آیین شاهان بود تاختن | چنین با بداندیشگان ساختن | |
| نیای تو ما را پرستنده بود | پدر پیش شاهان ما بنده بود | |
| کس از ما نبودند همداستان | که دیر آمدی باژ هندوستان | |
| نگه کن کنون روز خاقان چین | که از چین بیامد به ایران زمین | |
| به تاراج داد آنک آورده بود | بپیچید زان بد که خود کرده بود | |
| چنین هم همی بینم آیین تو | همان بخشش و فره دین تو | |
| مرا ساز جنگست و هم خواسته | همان لشکر یکدل آراسته | |
| ترا با دلیران من پای نیست | به هند اندرون لشکر آرای نیست | |
| تو اندر گمانی ز نیروی خویش | همی پیش دریا بری جوی خویش | |
| فرستادم اینک فرستادهیی | سخنگوی با دانش آزادهیی | |
| اگر باژ بفرست اگر جنگ را | به بیدانشی سخت کن تنگ را | |
| ز ما باد بر جان آنکس درود | که داد و خرد باشدش تار و پود | |
| چو خط از نسیم هوا گشت خشک | نوشتند و بر وی پراگند مشک | |
| به عنوانش بر نام بهرام کرد | که دادش سر هر بدی رام کرد | |
| که تاج کیان یافت از یزدگرد | به خرداد ماه اندرون روز ارد | |
| سپهدار مرز و نگهدار بوم | ستانندهی باژ سقلاب و روم | |
| به نزدیک شنگل نگهبان هند | ز دریای قنوج تا مرز سند | |
| چو بنهاد بر نامهبر مهر شاه | برآراست بر ساز نخچیرگاه | |
| به لشکر ز کارش کس آگه نبود | جز از نامدارانش همره نبود | |
| بیامد بدینسان به هندوستان | گذشت از بر آب جادوستان | |
| چو نزدیک ایوان شنگل رسید | در پرده و بارگاهش بدید | |
| برآوردهیی بود سر در هوا | بدربر فراوان سلیح و نوا | |
| سواران و پیلان بدربر به پای | خروشیدن زنگ با کرنای | |
| شگفتی بان بارگه بر بماند | دلش را به اندیشه اندر نشاند | |
| چنین گفت با پردهداران اوی | پرستنده و پایکاران اوی | |
| که از نزد پیروز بهرامشاه | فرستاده آمد بدین بارگاه | |
| هم اندر زمان رفت سالار بار | ز پرده درون تا بر شهریار | |
| بفرمود تا پرده برداشتند | به ارجش ز درگاه بگذاشتند | |
| خرامان همی رفت بهرام گور | یکی خانه دید آسمانش بلور | |
| ازارش همه سیم و پیکرش زر | نشانده به هر جای چندی گهر | |
| نشسته به نزدیک او رهنمای | پس پشت او ایستاده به پای | |
| برادرش را دید بر زیرگاه | نهاده به سر بر ز گوهر کلاه | |
| چو آمد به نزدیک شنگل فراز | ورا دید با تاج بر تخت ناز | |
| همه پایهی تخت زر و بلور | نشسته برو شاه با فر و زور | |
| بر تخت شد شاه و بردش نماز | همی بود پیشش زمانی دراز | |
| چنین گفت زان کو ز شاهان مهست | جهاندار بهرام یزدانپرست | |
| یکی نامه دارم بر شاه هند | نوشته خطی پهلوی بر پند | |
| چو آواز بهرام بشنید شاه | بفرمود زرین یکی زیرگاه | |
| بران کرسی زرش بنشاندند | ز درگاه یارانش را خواندند | |
| چو بنشست بگشاد لب را ز بند | چنین گفت کای شهریار بلند | |
| زبان برگشایم چو فرمان دهی | که بیتو مبادا بهی و مهی | |
| بدو گفت شنگل که بر گوی هین | که گوینده یابد ز چرخ آفرین | |
| چنین گفت کز شاه خسرونژاد | که چون او به گیتی ز مادر نزاد | |
| مهست آن سرافراز بر روی دهر | که با داد او زهر شد پای زهر | |
| بزرگان همه باژ دار ویاند | به نخچیر شیران شکار ویاند | |
| چو شمشیر خواهد به رزم اندرون | بیابان شود همچو دریای خون | |
| به بخشش چو ابری بود دربار | بود پیش او گنج دینار خوار | |
| پیامی رسانم سوی شاه هند | همان پهلوی نامهیی برپرند | |
| چو بشنید شد نامه را خواستار | شگفتی بماند اندران نامدار | |
| چو آن نامه برخواند مرد دبیر | رخ تاجور گشت همچون زریر | |
| بدو گفت کای مرد چیرهسخن | به گفتار مشتاب و تندی مکن | |
| بزرگی نماید همی شاه تو | چنان هم نماید همی راه تو | |
| کسی باژ خواهد ز هندوستان | نباشم ز گوینده همداستان | |
| به لشکر همی گوید این گر به گنج | وگر شهر و کشور سپردن به رنج | |
| کلنگاند شاهان و من چون عقاب | وگر خاک و من همچو دریای آب | |
| کسی با ستاره نکوشد به جنگ | نه با آسمان جست کس نام و ننگ | |
| هنر بهتر از گفتن نابکار | که گیرد ترا مرد داننده خوار | |
| نه مردی نه دانش نه کشور نه شهر | ز شاهی شما را زبانست بهر | |
| نهفته همه بوم گنج منست | نیاکان بدو هیچ نابرده دست | |
| دگر گنج برگستوان و زره | چو گنجور ما برگشاید گره | |
| به پیلانش باید کشیدن کلید | وگر ژنده پیلش تواند کشید | |
| وگر گیری از تیغ و جوشن شمار | ستاره شود پیش چشم تو خوار | |
| زمین بر نتابد سپاه مرا | همان ژنده پیلان و گاه مرا | |
| هزار ار به هندی زنی در هزار | بود کس که خواند مرا شهریار | |
| همان کوه و دریای گوهر مراست | به من دارد اکنون جهان پشت راست | |
| همان چشمهی عنبر و عود و مشک | دگر گنج کافور ناگشته خشک | |
| دگر داروی مردم دردمند | به روی زمین هرک گردد نژند | |
| همه بوم ما را بدینسان برست | اگر زر و سیمست و گر گوهرست | |
| چو هشتاد شاهند با تاج زر | به فرمان من تنگ بسته کمر | |
| همه بوم را گرد دریاست راه | نیاید بدین خاکبر دیو گاه | |
| ز قنوج تا مرز دریای چین | ز سقلاب تا پیش ایران زمین | |
| بزرگان همه زیردست منند | به بیچارگی در پرست منند | |
| به هند و به چین و ختن پاسبان | نرانند جز نام من بر زبان | |
| همه تاج ما را ستایندهاند | پرستندگی را فزایندهاند | |
| به مشکوی من دخت فغفور چین | مرا خواند اندر جهانآفرین | |
| پسر دارم از وی یکی شیردل | که بستاند از که به شمشیر دل | |
| ز هنگام کاوس تا کیقباد | ازین بوم و برکس نکردست یاد | |
| همان نامبردار سیسد هزار | ز لشکر که خواند مرا شهریار | |
| ز پیوستگانم هزار و دویست | کزیشان کسی را به من راه نیست | |
| همه زاد بر زاد خویش منند | که در هند بر پای پیش منند | |
| که در بیشه شیران به هنگام جنگ | ز آورد ایشان بخاید دو چنگ | |
| گر آیین بدی هیچ آزاده را | که کشتی به تندی فرستاده را | |
| سرت را جدا کردمی از تنت | شدی مویهگر بر تو پیراهنت | |
| بدو گفت بهرام کای نامدار | اگر مهتری کام کژی مخار | |
| مرا شاه من گفت کو را بگوی | که گر بخردی راه کژی مجوی | |
| ز درگه دو دانا پدیدار کن | زبانآور و کامران بر سخن | |
| گر ایدونک زیشان به رای و خرد | یکی بر یکی زان ما بگذرد | |
| مرا نیز با مرز تو کار نیست | که نزدیک بخرد سخن خوار نیست | |
| وگرنه ز مردان جنگاوران | کسی کو گراید به گرز گران | |
| گزین کن ز هندوستان سد سوار | که با یک تن از ما کند کارزار | |
| نخواهیم ما باژ از مرز تو | چو پیدا شدی مردی و ارز تو | |
| چو بشنید شنگل به بهرام گفت | که رای تو با مردمی نیست جفت | |
| زمانی فرودآی و بگشای بند | چه گویی سخنهای ناسودمند | |
| یکی خرم ایوان بپرداختند | همه هرچ بایست برساختند | |
| بیاسود بهرام تا نیمروز | چو بر اوج شد تاج گیتی فروز | |
| چو در پیش شنگل نهادند خوان | یکی را بفرمود کو را بخوان | |
| کز ایران فرستادهی خسروپرست | سخنگوی و هم کامگار نوست | |
| کسی را که با اوست هم زیننشان | بیاور به خوان رسولان نشان | |
| بشد تیز بهرام و بر خوان نشست | بنان دست بگشاد و لب را ببست | |
| چو نان خورده شد مجلس آراستند | نوازندهی رود و می خواستند | |
| همی بوی مشک آمد از خوردنی | همان زیر زربفت گستردنی | |
| بزرگان چو از باده خرم شدند | ز تیمار نابوده بیغم شدند | |
| دو تن را بفرمود زورآزمای | به کشتی که دارند با دیو پای | |
| برفتند شایسته مردان کار | ببستندشان بر میانها ازار | |
| همی کرد زور ان برین این بران | گرازان و پیچان دو مرد گران | |
| چو برداشت بهرام جام بلور | به مغزش نبید اندرافگند شور | |
| بشنگل چنین گفت کای شهریار | بفرمای تا من ببندم ازار | |
| چو با زورمندان به کشتی شوم | نه اندر خرابی و مستی شوم | |
| بخندید شنگل بدو گفت خیز | چو زیر آوری خون ایشان بریز | |
| چو بشنید بهرام بر پای خاست | به مردی خم آورد بالای راست | |
| کسی را که بگرفت زیشان میان | چو شیری که یازد به گور ژیان | |
| همی بر زمین زد چنان کاستخوانش | شکست و بپالود رنگ رخانش | |
| بدو مانده بد شنگل اندر شگفت | ازان برز بالا و آن زور و کفت | |
| به هندی همی نام یزدان بخواند | ورا از چهل مرد برتر نشاند | |
| چو گشتند مست از می خوشگوار | برفتند ز ایوان گوهرنگار | |
| چو گردون بپوشید چینی حریر | ز خوردن برآسود برنا و پیر | |
| چو زرین شد آن چادر مشکبوی | فروزنده بر چرخ بنمود روی | |
| شه هندوان باره را برنشست | به میدان خرامید چوگان به دست | |
| ببردند با شاه تیر و کمان | همی تاخت بر آرزو یک زمان | |
| به بهرام فرمود تا بر نشست | کمان کیانی گرفته به دست | |
| به شنگل چنین گفت کای شهریار | چنان دان که هستند با من سوار | |
| همی تیر و چوگان کنند آرزوی | چو فرمان دهد شاه آزادهخوی | |
| چنین گفت شنگل که تیر و کمان | ستون سواران بود بیگمان | |
| تو با شاخ و یالی بیفراز دست | به زه کن کمان را و بگشای شست | |
| کمان را به زه کرد بهرام گرد | عنان را به اسپ تگاور سپرد | |
| یکی تیر بگرفت و بگشاد شست | نشانه به یک چوبه بر هم شکست | |
| گرفتند یکسر برو آفرین | سواران میدان و مردان کین | |
| ز بهرام شنگل شد اندرگمان | که این فر و این برز و تیر و کمان | |
| نماند همی این فرستاده را | نه هندی نه ترکی نه آزاده را | |
| اگر خویش شاهست گر مهترست | برادرش خوانم هم اندر خورست | |
| بخندید و بهرام را گفت شاه | که ای پرهنر با گهر پیشگاه | |
| برادر توی شاه را بیگمان | بدین بخشش و زور و تیر و کمان | |
| که فر کیان داری و زور شیر | نباشی مگر نامداری دلیر | |
| بدو گفت بهرام کای شاه هند | فرستادگان را مکن ناپسند | |
| نه از تخمهی یزدگردم نه شاه | برادرش خوانیم باشد گناه | |
| از ایران یکی مرد بیگانهام | نه دانش پژوهم نه فرزانهام | |
| مرا بازگردان که دورست راه | نباید که یابد مرا خشم شاه | |
| بدو گفت شنگل که تندی مکن | که با تو هنوزست ما را سخن | |
| نبایدت کردن به رفتن شتاب | که رفتن به زودی نباشد صواب | |
| بر ما بباش و دل آرام گیر | چو پخته نخواهی می خام گیر | |
| پسانگاه دستور را پیش خواند | ز بهرام با او سخن چند راند | |
| گر این مرد بهرام را خویش نیست | گر از پهلوان نام او بیش نیست | |
| چو گویی دهد او تناندر فریب | گر از گفت من در دل آرد نهیب | |
| تو گویی مر او را نکوتر بود | تو آن گوی با وی که در خور بود | |
| بگویش بران رو که باشد صواب | که پیش شه هند بفزودی آب | |
| کنون گر بباشی به نزدیک اوی | نگهداری آن رای باریک اوی | |
| هرانجا که خوشتر ولایت تراست | سپهداری و باژ و ملکت تراست | |
| به جایی که باشد همیشه بهار | نسیم بهار آید از جویبار | |
| گهر هست و دینار و گنج درم | چو باشد درم دل نباشد به غم | |
| نوازنده شاهی که از مهر تو | بخندد چو بیند همی چهر تو | |
| به سالی دو بارست بار درخت | ز قنوج برنگذرد نیکبخت | |
| چو این گفته باشی به پرسش ز نام | که از نام گردد دلم شادکام | |
| مگر رام گردد بدین مرز ما | فزون گردد از فر او ارز ما | |
| ورا زود سالار لشکر کنیم | بدین مرز با ارز ما سر کنیم | |
| بیامد جهاندیده دستور شاه | بگفت این به بهرام و بنمود راه | |
| ز بهرام زان پس بپرسید نام | که بینام پاسخ نبودی تمام | |
| چو بشنید بهرام رنگ رخش | دگر شد که تا چون دهد پاسخش | |
| به فرجام گفت ای سخنگوی مرد | مرا در دو کشور مکن روی زرد | |
| من از شاه ایران نپیجم به گنج | گر از نیستی چند باشم به رنج | |
| جزین باشد آرایش دین ما | همان گردش راه و آیین ما | |
| هرانکس که پیچد سر از شاه خویش | به برخاستن گم کند راه خویش | |
| فزونی نجست آنک بودش خرد | بد و نیک بر ما همی بگذرد | |
| خداوند گیتی فریدون کجاست | که پشت زمانه بدو بود راست | |
| کجا آن بزرگان خسرونژاد | جهاندار کیخسرو و کیقباد | |
| دگر آنک دانی تو بهرام را | جهاندار پیروز خودکام را | |
| اگر من ز فرمان او بگذرم | به مردی سرآرد جهان بر سرم | |
| نماند بر و بوم هندوستان | به ایران کشد خاک جادوستان | |
| همان به که من باز گردم بدر | ببیند مرا شاه پیروزگر | |
| گر از نام پرسیم برزوی نام | چنین خواندم شاه و هم باب و مام | |
| همه پاسخ من بشنگل رسان | که من دیر ماندم به شهر کسان | |
| چو دستور بشنید پاسخ ببرد | شنیده سخن پیش او برشمرد | |
| ز پاسخ پر آژنگ شد روی شاه | چنین گفت اگر دور ماند ز راه | |
| یکی چاره سازم کنون من که روز | سرآید بدین مرد لشکر فروز | |
| یکی کرگ بود اندران شهر شاه | ز بالای او بسته بر باد راه | |
| ازان بیشه بگریختی شیر نر | هم از آسمان کرگس تیرپر | |
| یکایک همه هند زو پر خروش | از آواز او کر شدی تیز گوش | |
| به بهرام گفت ای پسندیده مرد | برآید به دست تو این کارکرد | |
| به نزدیک آن کرگ باید شدن | همه چرم او را به تیر آژدن | |
| اگر زو تهی گردد این بوم و بر | به فر تو این مرد پیروزگر | |
| یکی دست باشدت نزدیک من | چه نزدیک این نامدار انجمن | |
| که جاوید در کشور هندوان | بود زنده نام تو تا جاودان | |
| بدو گفت بهرام پاکیزهرای | که با من بباید یکی رهنمای | |
| چو بینم به نیروی یزدان تنش | ببینی به خون غرقه پیراهنش | |
| بدو داد شنگل یکی رهنمای | که او را نشیمن بدانست و جای | |
| همی رفت با نیکدل رهنمون | بدان بیشهی کرگ ریزنده خون | |
| همی گفت چندی ز آرام اوی | ز بالا و پهنا و اندام اوی | |
| چو بنمود و برگشت و بهرام رفت | خرامان بدان بیشهی کرگ تفت | |
| پس پشت او چند ایرانیان | به پیکار آن کرگ بسته میان | |
| چو از دور دیدند خرطوم اوی | ز هنگش همی پست شد بوم اوی | |
| بدو هرکسی گفت شاها مکن | ز مردی همی بگذرد این سخن | |
| نکردست کس جنگ با کوه و سنگ | وگر چه دلیرست خسرو به چنگ | |
| به شنگل چنین گوی کاین راه نیست | بدین جنگ دستوری شاه نیست | |
| چنین داد پاسخ که یزدان پاک | مرا گر به هندوستان داد خاک | |
| به جای دگر مرگ من چون بود | که اندیشه ز اندازه بیرون بود | |
| کمان را به زه کرد مرد جوان | تو گفتی همی خوار گیرد روان | |
| بیامد دوان تا به نزدیک کرگ | پر از خشم سر دل نهاده به مرگ | |
| کمان کیانی گرفته به چنگ | ز ترکش برآورد تیر خدنگ | |
| همی تیر بارید همچون تگرگ | برین همنشان تا غمین گشت کرگ | |
| چو دانست کو را سرآمد زمان | برآهیخت خنجر به جای کمان | |
| سر کرگ را راست ببرید و گفت | به نام خداوند بییار و جفت | |
| که او داد چندین مرا فر و زور | به فرمان او تابد از چرخ هور | |
| بفرمود تا گاو و گردون برند | سر کرگ زان بیشه بیرون برند | |
| ببردند چون دید شنگل ز دور | به دیبا بیاراست ایوان سور | |
| چو بر تخت بنشست پرمایه شاه | نشاندند بهرام را پیش گاه | |
| همی کرد هر کس برو آفرین | بزرگان هند و سواران چنین | |
| برفتند هر مهتری با نثار | به بهرام گفتند کای نامدار | |
| کسی را سزای تو کردار نیست | به کردار تو راه دیدار نیست | |
| ازو شادمان شنگل و دل به غم | گهی تازهروی و زمانی دژم | |
| یکی اژدها بود بر خشک و آب | به دریا بدی گاه بر آفتاب | |
| همی درکشیدی به دم ژنده پیل | وزو خاستی موج دریای نیل | |
| چنین گفت شنگل به یاران خویش | بدان تیزهش رازداران خویش | |
| که من زین فرستادهی شیرمرد | گهی شادمانم گهی پر ز درد | |
| مرا پشت بودی گر ایدر بدی | به قنوج بر کشوری سر بدی | |
| گر از نزد ما سوی ایران شود | ز بهرام قنوج ویران شود | |
| چو کهتر چنین باشد و مهتر اوی | نماند برین بوم ما رنگ و بوی | |
| همه شب همی کار او ساختم | یکی چارهی دیگر انداختم | |
| فرستمش فردا بر اژدها | کزو بیگمانی نیابد رها | |
| نباشم نکوهیدهی کار اوی | چو با اژدها خود شود جنگجوی | |
| بگفت این و بهرام را پیش خواند | بسی داستان دلیران براند | |
| بدو گفت یزدان پاکآفرین | ترا ایدر آورد ز ایران زمین | |
| که هندوستان را بشویی ز بد | چنان کز ره نامداران سزد | |
| یکی کار پیش است با درد و رنج | به آغاز رنج و به فرجام گنج | |
| چو این کرده باشی زمانی مپای | به خشنودی من برو باز جای | |
| به شنگل چنین پاسخ آورد شاه | ک از رای تو بگذرم نیست راه | |
| ز فرمان تو نگذرم یک زمان | مگر بد بود گردش آسمان | |
| بدو گفت شنگل که چندین بلاست | بدین بوم ما در یکی اژدهاست | |
| به خشکی و دریا همی بگذرد | نهنگ دم آهنگ را بشمرد | |
| توانی مگر چارهیی ساختن | ازو کشور هند پرداختن | |
| به ایران بری باژ هندوستان | همه مرز باشند همداستان | |
| همان هدیهی هند با باژ نیز | ز عود و ز عنبر ز هرگونه چیز | |
| بدو گفت بهرام کای پادشا | بهند اندرون شاه و فرمانروا | |
| به فرمان دارنده یزدان پاک | پی اژدها را ببرم ز خاک | |
| ندانم که او را نشیمن کجاست | بباید نمودن به من راه راست | |
| فرستاد شنگل یکی راهجوی | که آن اژدها را نماید بدوی | |
| همی رفت با نامور سی سوار | از ایران سواران خنجرگزار | |
| همی تاخت تا پیش دریا رسید | به تاریکی آن اژدها را بدید | |
| بزرگان ایران خروشان شدند | وزان اژدها نیز جوشان شدند | |
| به بهرام گفتند کای شهریار | تو این را چو آن کرگ پیشین مدار | |
| به ایرانیان گفت بهرام گرد | که این را به دادار باید سپرد | |
| مرا گر زمانه بدین اژدهاست | به مردی فزونی نگیرد نه کاست | |
| کمان را به زه کرد و بگزید تیر | که پیکانش را داده بد زهر و شیر | |
| بران اژدها تیرباران گرفت | چپ و راست جنگ سواران گرفت | |
| به پولاد پیکان دهانش بدوخت | همی خار زان زهر او برفروخت | |
| دگر چار چوبه بزد بر سرش | فرو ریخت با زهر خون از برش | |
| تن اژدها گشت زان تیر سست | همی خاک را خون زهرش بشست | |
| یکی تیغ زهرآبگون برکشید | به تندی دل اژدها بردرید | |
| به تیغ و تبرزین بزد گردنش | به خاک اندر افگند بیجان تنش | |
| به گردون سرش سوی شنگل کشید | چو شاه آن سر اژدها را بدید | |
| برآمد ز هندوستان آفرین | ز دادار بر بوم ایرانزمین | |
| که زاید برآن خاک چونین سوار | که با اژدها سازد او کارزار | |
| برین برز بالا و این شاخ و یال | نباشد جز از شهریارش همال | |
| همان شاه شنگل دلی پر ز درد | همی داشت از کار او روی زرد | |
| شب آمد بیاورد فرزانه را | همان مردم خویش و بیگانه را | |
| چنین گفت کاین مرد بهرامشاه | بدین زور و این شاخ و این دستگاه | |
| نباشد همی ایدر از هیچ روی | ز هرگونه آمیختم رنگ و بوی | |
| گر از نزد ما او به ایران شود | به نزدیک شاه دلیران شود | |
| سپاه مرا سست خواند به کار | به هندوستان نیست گوید سوار | |
| سرافراز گردد مگر دشمنم | فرستاده را سر ز تن برکنم | |
| نهانش همی کرد خواهم تباه | چه بینید این را چه دانید راه | |
| بدو گفت فرزانه کای شهریار | دلت را بدینگونه رنجه مدار | |
| فرستادهی شهریاران کشی | به غمری برد راه و بیدانشی | |
| کس اندیشه زینگونه هرگز نکرد | به راه چنین رای هرگز مگرد | |
| بر مهتران زشتنامی بود | سپهبد به مردم گرامی بود | |
| پسانگه بیاید از ایران سپاه | یکی تاجداری چو بهرامشاه | |
| نماند ز ما کس بدینجا درست | ز نیکی نباید ترا دست شست | |
| رهانیدهی ماست از اژدها | نه کشتن بود رنج او را بها | |
| بدین بوم ما اژدها کشت و کرگ | به تن زندگانی فزایش نه مرگ | |
| چو بشنید شنگل سخن تیره شد | ز گفتار فرزانگان خیره شد | |
| ببود آن شب و بامداد پگاه | فرستاد کس نزد بهرامشاه | |
| به تنها تن خویش بیانجمن | نه دستور بد پیش و نه رای زن | |
| به بهرام گفت ای دلارای مرد | توانگر شدی گرد بیشی مگرد | |
| بتو داد خواهم همی دخترم | ز گفتار و کردار باشد برم | |
| چو این کرده باشم بر من بایست | کز ایدر گذشتن ترا روی نیست | |
| ترا بر سپه کامگاری دهم | به هندوستان شهریاری دهم | |
| فروماند بهرام وا ندیشه کرد | ز تخت و نژاد و ز ننگ و نبرد | |
| ابا خویشتن گفت کاین جنگ نیست | ز پیوند شنگل مرا ننگ نیست | |
| و دیگر که جان بر سر آرم بدین | ببینم مگر خاک ایران زمین | |
| که ایدر بدینسان بماندیم دیر | برآویخت با دام روباه شیر | |
| چنین داد پاسخ که فرمان کنم | ز گفتارت آرایش جان کنم | |
| تو از هر سه دختر یکی برگزین | که چون بینمش خوانمش آفرین | |
| ز گفتار او شاد شد شاه هند | بیاراست ایوان به چینی پرند | |
| سه دختر بیامد چو خرم بهار | به آرایش و بوی و رنگ و نگار | |
| به بهرام گور آن زمان گفت رو | بیارای دل را به دیدار نو | |
| بشد تیز بهرام و او را بدید | ازان ماهرویان یکی برگزید | |
| چو خرم بهاری سپینود نام | همه شرم و ناز و همه رای و کام | |
| بدو داد شنگل سپینود را | چو سرو سهی شمع بیدود را | |
| یکی گنج پرمایهتر برگزید | بدان ماهرخ داد شنگل کلید | |
| بیاورد یاران بهرام را | سواران بازیب و با نام را | |
| درم داد ودینار و هرگونه چیز | همان عنبر و عود و کافورنیز | |
| بیاراست ایوان گوهرنگار | ز قنوج هرکس که بد نامدار | |
| خرامان بران بزمگاه آمدند | به شادی همه نزد شاه آمدند | |
| ببودند یک هفته با می به دست | همه شاد و خرم به جای نشست | |
| سپینود با شاه بهرام گور | چو می بود روشن به جام بلور | |
| چو زین آگهی شد به فغفور چین | که با فر مردی ز ایران زمین | |
| به نزدیک شنگل فرستاده بود | همانا ز ایران تهمزاده بود | |
| بدو داد شنگل یکی دخترش | که بر ماه ساید همی افسرش | |
| یکی نامه نزدیک بهرامشاه | نوشت آن جهاندار با دستگاه | |
| به عنوان بر از شهریار جهان | سر نامداران و شاه مهان | |
| به نزد فرستادهی پارسی | که آمد به قنوج با یار سی | |
| دگر گفت کامد بما آگهی | ز تو نامور مرد با فرهی | |
| خردمندی و مردی و رای تو | فشرده به هرجای بر پای تو | |
| کجا کرگ و آن نامور اژدها | ز شمشیر تیزت نیامد رها | |
| بتو داد دختر که پیوند ماست | که هندوستان خاک او را بهاست | |
| سر خویش را بردی اندر هوا | به پیوند این شاه فرمانروا | |
| به ایران بزرگیست این شاه را | کجا کهترش افسر ماه را | |
| به دستوری شاه در بر گرفت | به قنوج شد یار دیگر گرفت | |
| کنون رنج بردار و ایدر بیای | بدین مرز چندانک باید به پای | |
| به دیدار تو چشم روشن کنیم | روان را ز رای تو جوشن کنیم | |
| چو خواهی که ز ایدر شوی باز جای | زمانی نگویم بر من بپای | |
| برو شاد با خلعت و خواسته | خود و نامداران آراسته | |
| ترا آمدن پیش من ننگ نیست | چو با شاه ایران مرا جنگ نیست | |
| مکن سستی از آمدن هیچ رای | چو خواهی که برگردی ایدر مپای | |
| چو نامه بیامد به بهرام گور | به دلش اندر افتاد زان نامه شور | |
| نویسنده بر خواند و پاسخ نوشت | به پالیز کین بر درختی بکشت | |
| سر نامه گفت آنچ گفتی رسید | دو چشم تو جز کشور چین ندید | |
| به عنوان بر از پادشاه جهان | نوشتی سرافراز و تاج مهان | |
| جز آن بد که گفتی سراسر سخن | بزرگی نو را نخواهم کهن | |
| شهنشاه بهرام گورست و بس | چنو در زمانه ندانیم کس | |
| به مردی و دانش به فر و نژاد | چنو پادشا کس ندارد به یاد | |
| جهاندار پیروزگر خواندش | ز شاهان سرافرازتر خواندش | |
| دگر آنک گفتی که من کردهام | به هندوستان رنجها بردهام | |
| همان اختر شاه بهرام بود | که با فر و اورند و بانام بود | |
| هنر نیز ز ایرانیانست و بس | ندارند کرگ ژیان را به کس | |
| همه یکدلانند و یزدانشناس | به نیکی ندارند ز اختر سپاس | |
| دگر آنک دختر به من داد شاه | به مردی گرفتم چنین پیشگاه | |
| یکی پادشا بود شنگل بزرگ | به مردی همی راند از میش گرگ | |
| چو با من سزا دید پیوند خویش | به من داد شایسته فرزند خویش | |
| دگر آنک گفتی که خیز ایدر آی | به نیکی بباشم ترا رهنمای | |
| مرا شاه ایران فرستد به هند | به چین آیم از بهر چینی پرند | |
| نباشد ز من بنده همداستان | که رانم بدین گونهبر داستان | |
| دگر آنک گفتی که با خواسته | به ایران فرستمت آراسته | |
| مرا کرد یزدان ازان بینیاز | به چیز کسان دست کردن دراز | |
| ز بهرام دارم به بخشش سپاس | نیایش کنم روز و شب در سه پاس | |
| چهارم سخن گر ستودی مرا | هنر ز آنچ برتر فزودی مرا | |
| پذیرفتم این از تو ای شاه چین | بگوییم با شاه ایران زمین | |
| ز یزدان ترا باد چندان درود | که آن را نداند فلک تار و پود | |
| بران نامه بنهاد مهر نگین | فرستاد پاسخ سوی شاه چین | |
| چو بهرام با دخت شنگل بساخت | زن او همی شاه گیتی شناخت | |
| شب و روز گریان بد از مهر اوی | نهاده دو چشم اندران چهر اوی | |
| چو از مهرشان شنگل آگاه شد | ز بدها گمانیش کوتاه شد | |
| نشستند یک روز شادان بهم | همی رفت هرگونه از بیش و کم | |
| سپینود را گفت بهرامشاه | که دانم که هستی مرا نیکخواه | |
| یکی راز خواهم همی با تو گفت | چنان کن که ماند سخن در نهفت | |
| همی رفت خواهم ز هندوستان | تو باشی بدین کار همداستان | |
| به تنها بگویم ترا یک سخن | نباید که داند کس از انجمن | |
| به ایران مرا کار زین بهترست | همم کردگار جهان یاورست | |
| به رفتن گر ایدونک رای آیدت | به خوبی خرد رهنمای آیدت | |
| به هر جای نام تو بانو بود | پدر پیش تختت به زانو بود | |
| سپینود گفت ای سرافراز مرد | تو بر خیره از راه دانش مگرد | |
| بهین زنان جهان آن بود | کزو شوی همواره خندان بود | |
| اگر پاک جانم ز پیمان تو | بپیچد به بیزارم از جان تو | |
| بدو گفت بهرام پس چاره کن | وزین راز مگشای بر کس سخن | |
| سپینود گفت ای سزاوار تخت | بسازم اگر باشدم یار بخت | |
| یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور | که سازد پدرم اندران بیشه سور | |
| که دارند فرخ مران جای را | ستایند جای بتآرای را | |
| بود تا بران بیشه فرسنگ بیست | که پیش بت اندر بباید گریست | |
| بدان جای نخچیر گوران بود | به قنوج در عود سوزان بود | |
| شود شاه و لشکر بدان جایگاه | که بیره نماید بران بیشه راه | |
| اگر رفت خواهی بدانجای رو | همیشه کهن باش و سال تو نو | |
| ز امروز بشکیب تا نیم روز | چو پیدا شود تاج گیتی فروز | |
| چو از شهر بیرون رود شهریار | به رفتن بیارای و بر ساز کار | |
| ز گفتار او گشت بهرام شاد | نخفت اندر اندیشه تا بامداد | |
| چو بنمود خورشید بر چرخ دست | شب تیره بار غریبان ببست | |
| نشست از بر باره بهرام گور | همی راند با ساز نخچیر گور | |
| به زن گفت بر ساز و با کس مگوی | نهادیم هر دو سوی راه روی | |
| هرانکس که بودند ایرانیان | به رفتن ببستند با او میان | |
| بیامد چو نزدیک دریا رسید | به ره بار بازارگانان بدید | |
| که بازارگانان ایران بدند | به آب و به خشکی دلیران بدند | |
| چو بازارگان روی بهرام دید | شهنشاه لب را به دندان گزید | |
| نفرمود بردن به پیشش نماز | ز نادان سخن را همی داشت راز | |
| به بازارگان گفت لب را ببند | کزین سودمندی و هم با گزند | |
| گرین راز در هند پیدا شود | ز خون خاک ایران چو دریا شود | |
| گشاده بران کار کو لب ببست | زبان بسته باید گشاده دو دست | |
| زبان شما را به سوگند سخت | ببندیم تا بازیابیم بخت | |
| بگویید کز پاک یزدان خدای | بریدیم و بستیم با دیو رای | |
| اگر هرگز از رای بهرامشاه | بپیچیم و داریم بد را نگاه | |
| چو سوگند شد خورده و ساخته | دل شاه زان رنج پرداخته | |
| بدیشان چنین گفت پس شهریار | که نزد شما از من این زنهار | |
| بدارید و با جان برابر کنید | چو خواهید کز پندم افسر کنید | |
| گر از من شود تخت پرداخته | سپاه آید از هر سوی ساخته | |
| نه بازارگان ماند ایدر نه شاه | نه دهقان نه لشکر نه تخت و کلاه | |
| چو زانگونه دیدند گفتار اوی | برفتند یکسر پر از آب روی | |
| که جان بزرگان فدای تو باد | جوانی و شاهی روای تو باد | |
| اگر هیچ راز تو پیدا شود | ز خون کشور ما چو دریا شود | |
| که یارد بدین گونه اندیشه کرد | مگر بخت را گوید از ره بگرد | |
| چو بشنید شاه آن گرفت آفرین | بران نامداران با فر و دین | |
| همی رفت پیچان به ایوان خویش | به یزدان سپرده تن و جان خویش | |
| بدانگه که بهرام شد سوی راه | چنین گفت با زن که ای نیکخواه | |
| ابا مادر خویشتن چاره ساز | چنان کو درستی نداندت راز | |
| که چون شاه شنگل سوی جشنگاه | شود خواستار آید از نزد شاه | |
| بگوید که برزوی شد دردمند | پذیردش پوزش شه هوشمند | |
| زن این بند بنهاد با مادرش | چو بشنید پس مادر از دخترش | |
| همی بود تا تازه شد جشنگاه | گرانمایگان برگرفتند راه | |
| چو برساخت شنگل که آید به دشت | زنش گفت برزوی بیمار گشت | |
| به پوزش همی گوید ای شهریار | تو دل را بمن هیچ رنجه مدار | |
| چو ناتندرستی بود جشنگاه | دژم باشد و داند این مایه شاه | |
| به زن گفت شنگل که این خود مباد | که بیمار باشد کند جشن یاد | |
| ز قنوج شبگیر شنگل برفت | ابا هندوان روی بنهاد تفت | |
| چو شب تیره شد شاه بهرام گفت | که آمد گه رفتن ای نیک جفت | |
| بیامد سپینود را برنشاند | همی پهلوی نام یزدان بخواند | |
| بپوشید خفتان و خود برنشست | کمندی به فتراک و گرزی به دست | |
| همی راند تا پیش دریا رسید | چو ایرانیان را همه خفته دید | |
| برانگیخت کشتی و زورق بساخت | به زورق سپینود را در نشاخت | |
| به خشکی رسیدند چون روز گشت | جهان پهلوان گیتی افروز گشت | |
| سواری ز قنوج تازان برفت | به آگاهی رفتن شاه تفت | |
| که برزوی و ایرانیان رفتهاند | همان دختر شاه را بردهاند | |
| شنید این سخن شنگل از نیکخواه | چو آتش بیامد ز نخچیرگاه | |
| همه لشکر خویش را برنشاند | پس شاه بهرام لشکر براند | |
| بدینگونه تا پیش دریا رسید | سپینود و بهرام یل را بدید | |
| غمی گشت و بگذاشت دریا به خشم | ازان سوی دریا چو بر کرد چشم | |
| بدیدش سپینود و بهرام را | مران مرد بیباک خودکام را | |
| به دختر چنین گفت کای بدنژاد | که چون تو ز تخم بزرگان مباد | |
| تو با این فریبنده مرد دلیر | ز دریا گذشتی به کردار شیر | |
| که بیآگهی من به ایران شوی | ز مینوی خرم به ویران شوی | |
| ببینی کنون زخم ژوپین من | چو ناگاه رفتی ز بالین من | |
| بدو گفت بهرام کای بدنشان | چرا تاختی باره چون بیهشان | |
| مرا آزمودی گه کارزار | چنانم که با باده و میگسار | |
| تو دانی که از هندوان سدهزار | بود پیش من کمتر از یک سوار | |
| چو من باشم و نامور یار سی | زرهدار با خنجر پارسی | |
| پر از خون کنم کشور هندوان | نمانم که باشد کسی با روان | |
| بدانست شنگل که او راست گفت | دلیری و گردی نشاید نهفت | |
| بدو گفت شنگل که فرزند را | بیفگندم و خویش و پیوند را | |
| ز دیده گرامیترت داشتم | به سر بر همی افسرت داشتم | |
| ترا دادم آن را که خود خواستی | مرا راستی بد ترا کاستی | |
| جفا برگزیدی به جای وفا | وفا را جفا کی پسندی سزا | |
| چه گویم تراکانک فرزند بود | به اندیشهی من خردمند بود | |
| کنون چون دلاور سواری شدست | گمانم که او شهریاری شدست | |
| دل پارسی باوفا کی بود | چو آری کند رای او نی بود | |
| چنان بچهی شیر بودی درست | که از خون دل دایگانش بشست | |
| چو دندان برآورد و شد تیز چنگ | به پروردگار آمدش رای جنگ | |
| بدو گفت بهرام چون دانیم | بداندیش و بدساز چون خوانیم | |
| به رفتن نباشد مرا سرزنش | نخواهی مرا بددل و بدکنش | |
| شهنشاه ایران و توران منم | سپهدار و پشت دلیران منم | |
| ازین پس سزای تو نیکی کنم | سر بدسگالت ز تن برکنم | |
| به ایران به جای پدر دارمت | هم از باژ کشور نیازارمت | |
| همان دخترت شمع خاور بود | سر بانوان را چو افسر بود | |
| ز گفتار او ماند شنگل شگفت | ز سر شارهی هندوی برگرفت | |
| بزد اسپ وز پیش چندان سپاه | بیامد به پوزش به نزدیک شاه | |
| شهنشاه را شاد در بر گرفت | وزان گفتها پوزش اندر گرفت | |
| به دیدار بهرام شد شادکام | بیاراست خوان و بیاورد جام | |
| برآورد بهرام راز از نهفت | سخنهای ایرانیان باز گفت | |
| که کردار چون بود و اندیشه چون | که بودم بدین داستان رهنمون | |
| می چند خوردند و برخاستند | زبان را به پوزش بیاراستند | |
| دو شاه دلارای یزدانپرست | وفا را بسودند بر دست دست | |
| کزین پس دل از راستی نشکنیم | همی بیخ کژی ز بن برکنیم | |
| وفادار باشیم تا جاودان | سخن بشنویم از لب بخردان | |
| سپینود را نیز پدرود کرد | بر خویش تار و برش پود کرد | |
| سبک پشت بر یکدگر گاشتند | دل کینه بر جای بگذاشتند | |
| یکی سوی خشک و یکی سوی آب | برفتند شاداندل و پرشتاب | |
| چو آگاهی آمد به ایران که شاه | بیامد ز قنوج خود با سپاه | |
| ببستند آذین به راه و به شهر | همی هرکس از کار برداشت بهر | |
| درم ریختند از کران تا کران | هم از مشک و دینار و هم زعفران | |
| چو آگاه شد پور او یزدگرد | سپاه پراگنده را کرد گرد | |
| چو نرسی و چون موبد موبدان | پذیره شدندش همه بخردان | |
| چو بهرام را دید فرزند اوی | بیامد بمالید بر خاک روی | |
| برادرش نرسی و موبد همان | پر از گرد رخسار و دل شادمان | |
| چنان هم بیامد به ایوان خویش | به یزدان سپرده تن و جان خویش | |
| بیاسود چون گشت گیتی سیاه | به کردار سیمین سپر گشت ماه | |
| چو پیراهن شب بدرید روز | پدید آمد آن شمع گیتی فروز | |
| شهنشاه بر تخت زرین نشست | در بار بگشاد و لب را ببست | |
| برفتند هر کس که بد مهتری | خردمند و در پادشاهی سری | |
| جهاندار بر تخت بر پای خاست | بیاراست پاکیزه گفتار راست | |
| نخست از جهانآفرین یاد کرد | ز وام خرد گردن آزاد کرد | |
| چنین گفت کز کردگار جهان | شناسندهی آشکار و نهان | |
| بترسید و او را ستایش کنید | شب تیره پیشش نیایش کنید | |
| که او داد پیروزی و دستگاه | خداوند تابنده خورشید و ماه | |
| هرانکس که خواهد که یابد بهشت | نگردد به گرد بد و کار زشت | |
| چو داد و دهش باشد و راستی | بپیچد دل از کژی و کاستی | |
| ز ما کس مباشید زین پس به بیم | اگر کوه زر دارد و گنج سیم | |
| ز دلها همه بیم بیرون کنید | نیایش به دارای بیچون کنید | |
| کشاورز گر مرد دهقاننژاد | بکوشید با ما به هنگام داد | |
| هران را که ما تاج دادیم و تخت | ز یزدان شناسید وز داد و بخت | |
| نکوشم به آگندن گنج من | نخواهم پراگنده کرد انجمن | |
| یکی گنج خواهم نهادن ز داد | که باشد روانم پس از مرگ شاد | |
| برین نیز گر خواست یزدان بود | دل روشن از بخت خندان بود | |
| برین نیکویها فزایش کنیم | سوی نیکبختی نمایش کنیم | |
| گر از لشکر و کارداران من | ز خویشان و جنگی سواران من | |
| کسی رنج بگزید و با من نگفت | همی دارد آن کژی اندر نهفت | |
| ورا از تن خویش باشد بزه | بزه کی گزیند کسی بیمزه(؟) | |
| منم پیش یزدان ازو دادخواه | که در چادر ابر بنهفت ماه | |
| شما را مگر دیگرست آرزوی | که هرکس دگرگونه باشد به خوی | |
| بگویید گستاخ با من سخن | مگر نو کنم آرزوی کهن | |
| همه گوش دارید و فرمان کنید | ازین پند آرایش جان کنید | |
| بگفت این و بنشست بر تخت داد | کلاه کیانی به سر بر نهاد | |
| بزرگان برو خواندند آفرین | که بیتو مبادا کلاه و نگین | |
| چو دانا بود شاه پیروز بخت | بنازد بدو کشور و تاج و تخت | |
| ترا مردی و دانش و فرهی | فزون آمد از تخت شاهنشهی | |
| بزرگی و هم دانش و هم نژاد | چو تو شاه گیتی ندارد به یاد | |
| کنون آفرین بر تو شد ناگزیر | ز ما هر که هستیم برنا و پیر | |
| هم آزادی تو به یزدان کنیم | دگر پیش آزادمردان کنیم | |
| برین تخت ارزانیانست شاه | به داد و به پیروزی و دستگاه | |
| همه مردگان را برآری ز خاک | به داد و به بخشش به گفتار پاک | |
| خداوند دارنده یار تو باد | سر اختر اندر کنار تو باد | |
| برفتند با رامش از پیش تخت | بزرگان و فرزانهی نیکبخت | |
| نشست آن زمان شاه و لشکر بر اسپ | بیامد سوی خان آذر گشسپ | |
| بسی زر و گوهر به درویش داد | نیاز آنک بنهفت ازو بیش داد | |
| پرستندهی آتش زردهشت | همی رفت با باژ و برسم به مشت | |
| سپینود را پیش او برد شاه | بیاموختش دین و آیین و راه | |
| بشستش به دین به و آب پاک | ازو دور شد گرد و زنگار و خاک | |
| در تنگ زندانها باز کرد | به هرسو درم دادن آغاز کرد | |
| پس آگاه شد شنگل از کار شاه | ز دختر که شد شاه را پیشگاه | |
| به دیدار ایران بدش آرزوی | بر دختر شاه آزادهخوی | |
| فرستاد هندی فرستادهیی | سخنگوی مردی و آزادهیی | |
| یکی عهد نو خواست از شهریار | که دارد به خان اندرون یادگار | |
| به نوی جهاندار عهدی نوشت | چو خورشید تابان به باغ بهشت | |
| یکی پهلوی نامه از خط شاه | فرستاده آورد و بنمود راه | |
| فرستاده چون نزد شنگل رسید | سپهدار قنوج خطش بدید | |
| ز هندوستان ساز رفتن گرفت | ز خویشان چینی نهفتن گرفت | |
| بیامد به درگاه او هفت شاه | که آیند با رای شنگل به راه | |
| یکی شاه کابل دگر هند شاه | دگر شاه سندل بشد با سپاه | |
| دگر شاه مندل که بد نامدار | همان نیز جندل که بد کامگار | |
| ابا ژنده پیلان و زنگ و درای | یکی چتر هندی به سر بر به پای | |
| همه نامجوی و همه نامدار | همه پاک با طوق و با گوشوار | |
| همه ویژه با گوهر و سیم و زر | یکی چتر هندی ز طاوس نر | |
| به دیبا بیاراسته پشت پیل | همی تافت آن لشکر از چند میل | |
| ابا هدیهی شاه و چندان نثار | که دینار شد خوار بر شهریار | |
| همی راند منزل به منزل سپاه | چو زان آگهی یافت بهرامشاه | |
| بزرگان ز هر شهر برخاستند | پذیره شدن را بیاراستند | |
| بیامد شهنشاه تا نهروان | خردمند و بیدار و روشنروان | |
| دو شاه گرانمایه و نیکساز | رسیدند پس یک به دیگر فراز | |
| به نزدیک اندر فرود آمدند | که با پوزش و با درود آمدند | |
| گرفتند مر یکدگر را به بر | دو شاه سرافراز با تاج و فر | |
| پیاده شده لشکر از هر دو روی | جهانی سراسر پر از گفتوگوی | |
| دو شاه و دو لشکر رسیده بهم | همی رفت هرگونه از بیش و کم | |
| به زین بر نشستند هر دو سوار | همان پرهنر لشکر نامدار | |
| به ایوانها تخت زرین نهاد | برو جامهی خسرو آیین نهاد | |
| به ره بر بره مرغ بریان نهاد | به یک تیر پرتاب بر خوان نهاد | |
| می آورد و برخواند رامشگران | همه جام پر از کران تا کران | |
| چو نان خورده شد مجلس شاهوار | بیاراست پر بوی و رنگ و نگار | |
| پرستندگان ایستاده به پای | بهشتی شده کاخ و گاه و سرای | |
| همه آلت می سراسر بلور | طبقهای زرین ز مشک و بخور | |
| ز زر افسری بر سر میگسار | به پای اندرون کفش گوهرنگار | |
| فروماند زان کاخ شنگل شگفت | به می خوردن اندیشه اندر گرفت | |
| که تا این بهشتست یا بوستان | همی بوی مشک آید از دوستان | |
| چنین گفت با شاه ایران به راز | که با دخترم راه دیدار ساز | |
| بفرمود تا خادمان سپاه | پدر را گذراند نزدیک ماه | |
| همی رفت با خادمان نامدار | سرای دگر دید چون نوبهار | |
| چو دخترش را دید بر تخت عاج | نشسته به آرام با فر و تاج | |
| بیامد پدر بر سرش بوسه داد | رخان را به رخسار او برنهاد | |
| پدر زار بگریست از مهر اوی | همان بر پدر دختر ماهروی | |
| همی دست بر سود شنگل به دست | ازان کاخ و ایوان و جای نشست | |
| سپینود را گفت اینت بهشت | برستی ز کاخ بتآرای زشت | |
| همان هدیهها را که آورده بود | اگر بدره و تاج و گر برده بود | |
| بدو داد با هدیهی شهریار | شد آن خرم ایوان چو باغ بهار | |
| وزان جایگه شد به نزدیک شاه | همی کرد مرد اندر ایوان نگاه | |
| بزرگان چو خرم شدند از نبید | پرستار او خوابگاهی گزید | |
| سوی خوابگه رفتن آراستند | ز هرگونهیی جامهها خواستند | |
| چو پیدا شد این چادر مشکرنگ | ستاره بروبر چو پشت پلنگ | |
| بکردند میخوارگان خواب خوش | همه ناز را دست کرده بکش | |
| چنین تا پدید آمد آن زرد جام | که خورشید خوانی مر او را به نام | |
| بینداخت آن چادر لاژورد | بگسترد بر دشت یاقوت زرد | |
| به نخچیر شد شاه بهرام گرد | شهنشاه هندوستان را ببرد | |
| چو از دشت نخچیر باز آمدند | خجسته پی و بزمساز آمدند | |
| چنین هم بگوی و به نخچیر و سور | زمانی نبودی ز بهرام دور | |
| بیامد ز میدان چو تیر از کمان | بر دختر خویش رفت آن زمان | |
| قلم خواست از ترک و قرطاس خواست | ز مشک سیه سوده انقاس خواست | |
| سر عهد کرد آفرین از نخست | بران کو جهان از نژندی بشست | |
| بگسترد هم پاکی و راستی | سوی دیو شد کژی و کاستی | |
| سپینود را جفت بهرامشاه | سپردم بدین نامور پیشگاه | |
| شهنشاه تا جاودان زنده باد | بزرگان همه پیش او بنده باد | |
| چو من بگذرم زین سپنجی سرای | به قنوج بهرامشاهست رای | |
| ز فرمان این تاجور مگذرید | تن مرده را سوی آتش برید | |
| سپارید گنجم به بهرامشاه | همان کشور و تاج و گاه و سپاه | |
| سپینود را داد منشور هند | نوشته خطی هندوی بر پرند | |
| به ایران همی بود شنگل دو ماه | فرستاد پس مهتری نزد شاه | |
| به دستوری بازگشتن به جای | خود و نامداران فرخندهرای | |
| بدان شد شهنشاه همداستان | که او بازگردد به هندوستان | |
| ز چیزی که باشد به ایران زمین | بفرمود تا کرد موبد گزین | |
| ز دینار و ز گوهر شاهوار | ز تیغ و ز خود و کمر بیشمار | |
| ز دیبا و از جامهی نابسود | که آن را شمار و کرانه نبود | |
| به اندازه یارانش را هم چنین | بیاراست اسپان به دیبای چین | |
| گسی کردشان شاد و خشنود شاه | سه منزل همی راند با او به راه | |
| نبد هم بدین هدیه همداستان | علف داد تا مرز هندوستان | |
| چو باز آمد از راه بهرامشاه | به آرام بنشست بر پیشگاه | |
| ز مرگ و ز روز بد اندیشه کرد | دلش گشت پر درد و رخساره زرد | |
| بفرمود تا پیش او شد دبیر | سرافراز موبد که بودش وزیر | |
| همی خواست تا گنجها بنگرد | زر و گوهر و جامهها بشمرد | |
| که بااو ستارهشمر گفته بود | ز گفتار ایشان برآشفته بود | |
| که باشد ترا زندگانی سه بیست | چهارم به مرگت بباید گریست | |
| همی گفت شادی کنم بیست سال | که دارم به رفتن به گیتی همال | |
| دگر بیست از داد و بخشش جهان | کنم راست با آشکار و نهان | |
| نمانم که ویران شود گوشهیی | بیابد ز من هرکسی توشهیی | |
| سوم بیست بر پیش یزدان به پای | بباشم مگر باشدم رهنمای | |
| ستارهشمر شست و سه سال گفت | شمار سه سالش بد اندر نهفت | |
| ز گفت ستارهشمر جست گنج | وگرنه نبودش خود از گنج رنج | |
| خنک مرد بیرنج و پرهیزگار | به ویژه کسی کو بود شهریار | |
| چو گنجور بشنید شد پیش گنج | به کار شمردن همی برد رنج | |
| به سختی چنان روزگاری ببرد | همه پیش دستور او برشمرد | |
| چو دستور او برگرفت آن شمار | پراندیشه آمد بر شهریار | |
| بدو گفت تا بیست و سه سال نیز | همانا نیازت نیاید به چیز | |
| ز خورد و ز بخشش گرفتم شمار | درمهای این لشکر نامدار | |
| فرستادهیی نیز کاید برت | ز شاهان وز نامور کشورت | |
| بدین سال گنج تو آراستست | که پر زر و سیمست و پر خواستست | |
| چو بشنید بهرام و اندیشه کرد | ز دانش غم نارسیده نخورد | |
| بدو گفت کوتاه شد داوری | که گیتی سه روزست چون بنگری | |
| چو دی رفت و فردا نیامد هنوز | نباشم ز اندیشه امروز کوز | |
| چو بخشیدنی باشد و تاج و تخت | نخواهم ز گیتی ازین بیش رخت | |
| بفرمود پس تا خراج جهان | نخواهند نیز از کهان و مهان | |
| به هر شهر مردی پدیدار کرد | سر خفته از خواب بیدار کرد | |
| بدان تا نجویند پیکار نیز | نیاید ز پیکار افگار نیز | |
| ز گنج آنچ بایستشان خوردنی | ز پوشیدنی گر ز گستردنی | |
| بدین پرخرد موبدان داد و گفت | که نیک و بد از من نباید نهفت | |
| میان سخنها میانجی بوید | نخواهند چیزی کرانجی بوید | |
| مرا از به و بتر آگه کنید | ز بدها گمانیم کوته کنید | |
| پراگنده شد موبد اندر جهان | نماند ایچ نیک و بد اندر نهان | |
| بران پر خرد کارها بسته شد | ز هر کشوری نامه پیوسته شد | |
| که از داد و پیکاری و خواسته | خرد شد به مغز اندرون کاسته | |
| ز بس جنگ و خون ریختن در جهان | جوانان ندانند ارج مهان | |
| دل آگنده گردد جوان را به چیز | نبیند هم از شاه و موبد به نیز | |
| برینگونه چون نامه پیوسته شد | ز خون ریختن شاه دل خسته شد | |
| به هر کشوری کارداری گزید | پر از داد و دانش چنانچون سزید | |
| هم از گنج بد پوشش و خوردشان | ز پوشیدن و باز گستردشان | |
| که شش ماه دیوان بیاراستی | وزان زیردستان درم خواستی | |
| نهادی بران سیم نام خراج | به دیوان ستاننده با فر و تاج | |
| به شش ماه بستد به شش باز داد | نبودی ستاننده زان سیم شاد | |
| بدان چاره تا مرد پیکار خون | نریزد نباشد به بد رهنمون | |
| وزان پس نوشتند کارآگهان | که از داد وز ایمنی در جهان | |
| که هر کش درم بد خراجش نبود | به سرش اندرون داوریها فزود | |
| ز پری به کژی نهادند روی | پر از رنج گشتند و پرخاشجوی | |
| چو آن نامه بر خواند بهرام گور | به دلش اندر افتاد زان کار شور | |
| ز هر کشوری مرزبانی گزید | پر از داد دلشان چنانچون سزید | |
| به درگاه یکساله روزی بداد | ز یزدان نیکی دهش کرد یاد | |
| بفرمود کان را که ریزند خون | گر آرند کژی به کار اندرون | |
| برانند فرمان یزدان بروی | بدان تا شود هرکسی چارهجوی | |
| برآمد برین بر بسی روزگار | بکی نامه فرمود پس شهریار | |
| سوی راستگویان و کارآگهان | کجا او پراگنده بد در جهان | |
| که اندر جهان چیست ناسودمند | که آرد برین پادشاهی گزند | |
| نوشتند پاسخ که از داد شاه | نگردد کسی گرد آیین و راه | |
| بشد رای و اندیشهی کشت و ورز | به هر کشوری راست بیکار مرز | |
| پراگنده بینیم گاوان کار | گیا رست از دشت وز کشتزار | |
| چنین داد پاسخ که تا نیمروز | که بالا کند تاج گیتی فروز | |
| نباید کس آسود از کشت و ورز | ز بیارز مردم مجویید ارز | |
| که بیکار مردم ز بیدانشیست | به بی دانشان بر بباید گریست | |
| ورا داد باید دو و چار دانگ | چو شد گرسنه تا نیاید به بانگ | |
| کسی کو ندارد بر و تخم و گاو | تو با او به تندی و زفتی مکاو | |
| به خوبی نوا کن مر او را به گنج | کس از نیستی تا نیاید به رنج | |
| گر ایدونک باشد زیان از هوا | نباشد کسی بر هوا پادشا | |
| چو جایی بپوشد زمین را ملخ | برد سبزی کشتمندان به شخ | |
| تو از گنج تاوان او بازده | به کشور ز فرموده آواز ده | |
| وگر بر زمین گورگاهی بود | وگر نابرومند راهی بود | |
| که ناکشته باشد به گرد جهان | زمین فرومایگان و مهان | |
| کسی کو بدین پایکار منست | وگر ویژه پروردگار منست | |
| کنم زنده در گور جایی که هست | مبادش نشیمن مبادش نشست | |
| نهادند بر نامه بر مهر شاه | هیونی برافگند هر سو به راه | |
| ازان پس به هرسو یکی نامه کرد | به جایی که درویش بد جامه کرد | |
| بپرسید هرجا که بیرنج کیست | به هرجای درویش و بیگنج کیست | |
| ز کار جهان یکسر آگه کنید | دلم را سوی روشنی ره کنید | |
| بیامدش پاسخ ز هر کشوری | ز هر نامداری و هر مهتری | |
| که آباد بینیم روی زمین | به هرجای پیوسته شد آفرین | |
| مگر مرد درویش کز شهریار | بنالد همی از بد روزگار | |
| که چون می گسارد توانگر همی | به سر بر ز گل دارد افسر همی | |
| به آواز رامشگران می خورند | چو ما مردمان را به کس نشمرند | |
| تهی دست بیرود و گل می خورد | توانگر همانا ندارد خرد | |
| بخندید زان نامه بیدار شاه | هیونی برافگند پویان به راه | |
| به نزدیک شنگل فرستاد کس | چنین گفت کای شاه فریادرس | |
| ازان لوریان برگزین ده هزار | نر و ماده بر زخم بربط سوار | |
| به ایران فرستش که رامشگری | کند پیش هر کهتری بهتری | |
| چو برخواند آن نامه شنگل تمام | گزین کرد زان لوریان به نام | |
| به ایران فرستاد نزدیک شاه | چنان کان بود در خور نیکخواه | |
| چو لوری بیامد به درگاه شاه | بفرمود تا برگشادند راه | |
| به هریک یکی گاو داد و خری | ز لوری همی ساخت برزیگری | |
| همان نیز خروار گندم هزار | بدیشان سپرد آنک بد پایدار | |
| بدان تا بورزد به گاو و به خر | ز گندم کند تخم و آرد به بر | |
| کند پیش درویش رامشگری | چو آزادگان را کند کهتری | |
| بشد لوری و گاو و گندم بخورد | بیامد سر سال رخساره زرد | |
| بدو گفت شاه این نه کار تو بود | پراگندن تخم و کشت و درود | |
| خری ماند اکنون بنه برنهید | بسازید رود و بریشم دهید | |
| کنون لوری از پاک گفتار اوی | همی گردد اندر جهان چارهجوی | |
| سگ و کبک بفزود بر گفت شاه | شب و روز پویان به دزدی به راه | |
| برین سان همی خورد شست و سه سال | کس اندر زمانه نبودش همال | |
| سر سال در پیش او شد دبیر | خردمند موبد که بودش وزیر | |
| که شد گنج شاه بزرگان تهی | کنون آمدم تا چه فرمان دهی | |
| هرانکس که دارد روانش خرد | به مال کسان از بنه ننگرد | |
| چنین پاسخ آورد این خود مساز | که هستیم زین ساختن بینیاز | |
| جهان را بدان باز هل کافرید | سر گردش آفرینش بدید | |
| همی بگذرد چرخ و یزدان به جای | به نیکی ترا و مرا رهنمای | |
| بخفت آن شب و بامداد پگاه | بیامد به درگاه بیمر سپاه | |
| گروهی که بایست کردند گرد | بر شاه شد پور او یزدگرد | |
| به پیش بزرگان بدو داد تاج | همان طوق با افسر و تخت عاج | |
| پرستیدن ایزد آمدش رای | بینداخت تاج و بپردخت جای | |
| گرفتش ز کردار گیتی شتاب | چو شب تیره شد کرد آهنگ خواب | |
| چو بنمود دست آفتاب از نشیب | دل موبد شاه شد پر نهیب | |
| که شاه جهان برنخیرد همی | مگر از کرانی گریزد همی | |
| بیامد به نزد پدر یزدگرد | چو دیدش کف اندر دهانش فسرد | |
| ورا دید پژمرده رنگ رخان | به دیبای زربفت بر داده جان | |
| چنین بود تا بود و این بود روز | تو دل را به آز و فزونی مسوز | |
| بترسد دل سنگ و آهن ز مرگ | هم ایدر ترا ساختن نیست برگ | |
| بیآزاری و مردمی بایدت | گذشته چو خواهی که نگزایدت | |
| همی نو کنم بخشش و داد اوی | مبادا که گیرد به بد یاد اوی | |
| ورا دخمهیی ساختند شاهوار | ابا مرگ او خلق شد سوکوار | |
| کنون پرسخن مغزم اندیشه کرد | بگویم جهان جستن یزدگرد |