شاهنامه/پادشاهی اورمزد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| پادشاهی شاپور پسر اردشیر سی و یک سال بود | شاهنامه (پادشاهی اورمزد) از فردوسی |
پادشاهی بهرام اورمزد |
| سر گاه و دیهیم شاه اورمزد | بیارایم اکنون چو ماه اورمزد | |
| ز شاهی برو هیچ تاوان نبود | ازان بد که عهدش فراوان نبود | |
| چو بنشست شاه اورمزد بزرگ | به آبشخور آمد همی میش و گرگ | |
| چنین گفت کای نامور بخردان | جهان گشته و کار دیده ردان | |
| بکوشیم تا نیکی آریم و داد | خنک آنک پند پدر کرد یاد | |
| چو یزدان نیکیدهش نیکوی | بما داد و تاج سر خسروی | |
| به نیکی کنم ویژه انبازتان | نخواهم که بی من بود رازتان | |
| بدانید کان کو منی فش بود | بر مهتران سخت ناخوش بود | |
| ستیره بود مرد را پیش رو | بماند نیازش همه ساله نو | |
| همان رشک شمشیر نادان بود | همیشه برو بخت خندان بود | |
| دگر هرک دارد ز هر کار ننگ | بود زندگانی و روزیش تنگ | |
| در آز باشد دل سفله مرد | بر سفلگان تا توانی مگرد | |
| هرانکس که دانش نیابی برش | مکن رهگذر تازید بر درش | |
| به مرد خردمند و فرهنگ و رای | بود جاودان تخت شاهی به پای | |
| دلت زنده باشد به فرهنگ و هوش | به بد در جهان تا توانی مکوش | |
| خرد همچو آبست و دانش زمین | بدان کاین جدا و آن جدا نیست زین | |
| دل شاه کز مهر دوری گرفت | اگر بازگردد نباشد شگفت | |
| هرانکس که باشد مرا زیردست | همه شادمان باد و یزدانپرست | |
| به خشنودی کردگار جهان | خرد یار باد آشکار و نهان | |
| خردمند گر مردم پارسا | چو جایی سخن راند از پادشا | |
| همه سخته باید که راند سخن | که گفتار نیکو نگردد کهن | |
| نباید که گویی بجز نیکوی | وگر بد سراید نگر نشنوی | |
| ببیند دل پادشا راز تو | همان بشنود گوش آواز تو | |
| چه گفت آن سخنگوی پاسخ نیوش | که دیوار دارد به گفتار گوش | |
| همه انجمن خواندند آفرین | بران شاه بینادل و پاکدین | |
| پراگنده گشت آن بزرگ انجمن | همه شاد زان سرو سایه فگن | |
| همان رسم شاپور شاه اردشیر | همی داشت آن شاه دانشپذیر | |
| جهانی سراسر بدو گشت شاد | چه نیکو بود شاه با بخش و داد | |
| همی راند با شرم و با داد کار | چنین تا برآمد برین روزگار | |
| بگسترد کافور بر جای مشک | گل و ارغوان شد به پالیز خشک | |
| سهی سرو او گشت همچون کمان | نه آن بود کان شاه را بدگمان | |
| نبود از جهان شاد بس روزگار | سرآمد بران دادگر شهریار | |
| چو دانست کز مرگ نتوان گریخت | بسی آب خونین ز دیده بریخت | |
| بگسترد فرش اندر ایوان خویش | بفرمود کامدش بهرام پیش | |
| بدو گفت کای پاکزاده پسر | به مردی و دانش برآورده سر | |
| به من پادشاهی نهادست روی | که رنگ رخم کرد همرنگ موی | |
| خم آورد بالای سرو سهی | گل سرخ را داد رنگ بهی | |
| چو روز تو آمد جهاندار باش | خردمند باش و بیآزار باش | |
| نگر تا نپیچی سر از دادخواه | نبخشی ستمکارگان را گناه | |
| زبان را مگردان به گرد دروغ | چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ | |
| روانت خرد باد و دستور شرم | سخن گفتن خوب و آواز نرم | |
| خداوند پیروز یار تو باد | دل زیردستان شکار تو باد | |
| بنه کینه و دور باش از هوا | مبادا هوا بر تو فرمانرا | |
| سخن چین و بیدانش و چارهگر | نباید که یابد به پیشت گذر | |
| ز نادان نیابی جز از بتری | نگر سوی بیدانشان ننگری | |
| چنان دان که بیشرم و بسیارگوی | نبیند به نزد کسی آبروی | |
| خرد را مه و خشم را بندهدار | مشو تیز با مرد پرهیزگار | |
| نگر تا نگردد به گرد تو آز | که آز آورد خشم و بیم و نیاز | |
| همه بردباری کن و راستی | جدا کن ز دل کژی و کاستی | |
| بپرهیز تا بد نگرددت نام | که بدنام گیتی نبیند به کام | |
| ز راه خرد ایچ گونه متاب | پشیمانی آرد دلت را شتاب | |
| درنگ آورد راستیها پدید | ز راه خرد سر نباید کشید | |
| سر بردباران نیاید به خشم | ز نابودنیها بخوابند چشم | |
| وگر بردباری ز حد بگذرد | دلاور گمانی به سستی برد | |
| هرانکس که باشد خداوند گاه | میانجی خرد را کند بر دو راه | |
| نه سستی نه تیزی به کاراندرون | خرد باد جان ترا رهنمون | |
| نگه دار تا مردم عیبجوی | نجوید به نزدیک تو آبروی | |
| ز دشمن مکن دوستی خواستار | وگر چند خواند ترا شهریار | |
| درختی بود سبز و بارش کبست | وگر پای گیری سر آید به دست | |
| اگر در فرازی و گر در نشیب | نباید نهادن سر اندر فریب | |
| به دل نیز اندیشهی بد مدار | بداندیش را بد بود روزگار | |
| سپهبد کجا گشت پیمانشکن | بخندد بدو نامدار انجمن | |
| خردگیر کرایش جان تست | نگهدار گفتار و پیمان تست | |
| هم آرایش تاج و گنج و سپاه | نمایندهی گردش هور و ماه | |
| نگر تا نسازی ز بازوی گنج | که بر تو سرآید سرای سپنج | |
| مزن رای جز با خردمند مرد | از آیین شاهان پیشی مگرد | |
| به لشکر بترسان بداندیش را | به ژرفی نگه کن پس و پیش را | |
| ستایندهیی کو ز بهر هوا | ستاید کسی را همی ناسزا | |
| شکست تو جوید همی زان سخن | ممان تا به پیش تو گردد کهن | |
| کسی کش ستایش بیاید به کار | تو او را ز گیتی به مردم مدار | |
| که یزدان ستایش نخواهد همی | نکوهیده را دل بکاهد می | |
| هرانکس که او از گنهکار چشم | بخوابید و آسان فرو برد خشم | |
| فزونیش هر روز افزون شود | شتاب آورد دل پر از خون شود | |
| هرانکس که با آب دریا نبرد | بجوید نباشد خردمند مرد | |
| کمان دار دل را زبانت چو تیر | تو این گفتههای من آسان مگیر | |
| گشاد پرت باشد و دست راست | نشانه بنه زان نشان کت هواست | |
| زبان و خرد با دلت راست کن | همی ران ازان سان که خواهی سخن | |
| هرانکس که اندر سرش مغز بود | همه رای و گفتار او نغز بود | |
| هرانگه که باشی تو با رایزن | سخنها بیارای بیانجمن | |
| گرت رای با آزمایش بود | همه روزت اندر فزایش بود | |
| شود جانت از دشمن آژیرتر | دل و مغز و رایت جهانگیرتر | |
| کسی را کجا پیش رو شد هوا | چنان دان که رایش نگیرد نوا | |
| اگر دوست یابد ترا تازهروی | بیفزاید این نام را رنگ و بوی | |
| تو با دشمنت رو پر آژنگ دار | بداندیش را چهره بیرنگ دار | |
| به ارزانیان بخش هرچت هواست | که گنج تو ارزانیان را سزاست | |
| بکش جان و دل تا توانی ز رشک | که رشک آورد گرم و خونین سرشک | |
| هرانگه که رشک آورد پادشا | نکوهش کند مردم پارسا | |
| چو اندرز بنوشت فرخ دبیر | بیاورد و بنهاد پیش وزیر | |
| جهاندار برزد یکی باد سرد | پس آن لعل رخسارگان کرد زرد | |
| چو رنگین رخ تاجور تیره شد | ازان درد بهرام دل خیره شد | |
| چهل روز بد سوکوار و نژند | پر از گرد و بیکار تخت بلند | |
| چنین بود تا بود گردان سپهر | گهی پر ز درد و گهی پر ز مهر | |
| تو گر باهشی مشمر او را به دوست | کجا دست یابد بدردت پوست | |
| شب اورمزد آمد و ماه دی | ز گفتن بیاسای و بردار می | |
| کنون کار دیهیم بهرام ساز | که در پادشاهی نماند دراز |