سیف فرغانی (غزلها)/یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است) از سیف فرغانی |
' |
| یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است | خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است | |
| نکنم رو ترش ار تیز شود کز لب او | سخن تلخ چو جان در دل من شیرین است | |
| دید خورشید رخش وز سر انصاف به ماه | گفت من سایهی او بودم و خورشید این است | |
| با رخ او که در او صورت خود نتوان دید | هر که در آینهای مینگرد خودبین است | |
| پای در بستر راحت نکنم وز غم او | شب نخسبم که مرا درد سر از بالین است | |
| خار مهرش چو برآورد سر از پای کسی | رویش از خون جگر چون رخ گل رنگین است | |
| دلستان تر نبود از شکن طرهی او | آن خم و تاب که در گیسوی حورالعین است | |
| در ره عشق که از هر دو جهان است برون | دنیی ای دوست ز من رفت و سخن در دین است | |
| گر کسی ماه ندیدهست که خندید آن است | ور کسی سرو ندیدهست که رفته است این است | |
| سیف فرغانی تا از تو سخن میگوید | مرغ روح از سخنش طوطی شکرچین است |