سیف فرغانی (غزلها)/چشم تو کو جز دل سیاه ندارد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (چشم تو کو جز دل سیاه ندارد) از سیف فرغانی |
' |
| چشم تو کو جز دل سیاه ندارد | دل برد از مردم و نگاه ندارد | |
| بی رخت ای آفتاب پرتو رویت | روز من است آن شبی که ماه ندارد | |
| با همه ینبوع نور چشمهی خورشید | با رخ تو شکل اشتباه ندارد | |
| با همه خیل ستاره ماه شب افروز | لایق میدان تو سپاه ندارد | |
| بی رخ تو کاسب راند بر سر خورشید | رقعهی شطرنج حسن شاه ندارد | |
| عاشق تو نزد خلق جای نجوید | مردهی بیسر غم کلاه ندارد | |
| گر برود از بر تو راه نداند | ور برود بر در تو راه ندارد | |
| بر در مردم رود چو سگ بزنندش | هر که جزین آستان پناه ندارد | |
| درکه گریزد ز تو؟ که در همه عالم | از تو به جز تو گریزگاه ندارد | |
| درد تو قوت گرفت و بنده ضعیف است | طاقت ناله، مجال آه ندارد | |
| وصل تو از خود نصیب ما نفرستاد | خرمن مه بهر گاو کاه ندارد | |
| از بد و نیکی که سیف گفت در اشعار | جز کرمت هیچ عذرخواه ندارد | |
| دل به غم تو سپرد از آنکه نگیرد | ملک عمارت چو پادشاه ندارد |