سیف فرغانی (غزلها)/نگار من چو اندر من نظر کرد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (نگار من چو اندر من نظر کرد) از سیف فرغانی |
' |
| نگار من چو اندر من نظر کرد | همه احوال من بر من دگر کرد | |
| به پرسش درد جانم را دوا داد | به خنده زهر عیشم را شکر کرد | |
| ز راه دیده ناگه در درونم | درآمد نور و ظلمت را به در کرد | |
| به شب چون خانه گشتم روشن از شمع | که چون خورشیدم از روزن نظر کرد | |
| زهر وصفی که بود او را و اسمی | به قدر حال من در من اثر کرد | |
| به گوشم گوش شد با چشم شد چشم | ز هر جایی به نسبت سر به در کرد | |
| به غمزه کشت و آنگاهم دگر بار | به لب چون مرغ عیسی جانور کرد | |
| چو سایه هستیم را نور خود داد | چو آن خورشید رخ بر من گذر کرد | |
| دلم روشن نگردد بی رخ او | که بی آتش نشاید شمع برکرد | |
| برین سر راست ناید تاج وصلش | ز بهر تاج باید ترک سر کرد | |
| بجان در زلفش آویزم چه باشد | رسن بازی تواند این قدر کرد | |
| مرا از حال عشق و صبر پرسید | چه گویم این مقیم است آن سفر کرد | |
| خمش کن سیف فرغانی کزین حال | نمیشاید همه کس را خبر کرد |