سیف فرغانی (غزلها)/قومی که جان به حضرت جانان همی برند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (قومی که جان به حضرت جانان همی برند) از سیف فرغانی |
' |
| قومی که جان به حضرت جانان همی برند | شور آب سوی چشمهی حیوان همی برند | |
| بی سیم و زر گدا و به همت توانگرند | این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند | |
| جان بر طبق نهاده به دست نیاز دل | پای ملخ به نزد سلیمان همی برند | |
| آن دوست را بجان کسی احتیاج نیست | خرما ببصره زیره بکرمان همی برند | |
| تمثال کارخانهی مانی نقش بند | سوی نگارخانهی رضوان همی برند | |
| اندر قمارخانهی این قوم پاک باز | دلق گدا و افسر سلطان همی برند | |
| این راه را که ترک سر است اولین قدم | از سر گرفتهاند و به پایان همی برند | |
| میدان وصل او ز پی عاشقان اوست | وین گوی دولتیست که ایشان همیبرند | |
| بیچارگان چو هیچ ندارند نزد دوست | آنچه ز دوست یافتهاند آن همی برند | |
| گر گوهر است جان تو ای سیف زینهار | آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند |