سیف فرغانی (غزلها)/رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را) از سیف فرغانی |
' |
| رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را | تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را | |
| بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند | چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا! | |
| ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم | کز نالههای زارم زحمت بود شما را | |
| از عشق خوب رویان من دست شسته بودم | پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را | |
| از نیکوان عالم کس نیست همسر تو | بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را | |
| در دور خوبی تو بیقیمتند خوبان | گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را | |
| ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت | باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را | |
| تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن | در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را | |
| ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی | مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را | |
| مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد | این است وجه درمان آن درد بیدوا را | |
| من بندهام تو شاهی با من هر آنچه خواهی | میکن، که بر رعیت حکم است پادشا را | |
| گر کردهام گناهی در ملک چون تو شاهی | حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را | |
| از دهشت رقیبت دور است سیف از تو | در کویت ای توانگر سگ میگزد گدا را | |
| سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت | «مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا» |