سیف فرغانی (غزلها)/دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد) از سیف فرغانی |
' |
| دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد | جان طاقت هجر تو ازین بیش ندارد | |
| از عاقبت عشق تو اندیشه نکردم | دیوانه دل عاقبت اندیش ندارد | |
| مه پیش تو از حسن زند لاف ولیکن | او نوش لب و غمزهی چون نیش ندارد | |
| از مرهم وصل تو نصیبی نبود هیچ | آن را که ز عشق تو دل ریش ندارد | |
| خود عاشق صاحب نظر از عمر چه بیند | چون آینهی روی تو در پیش ندارد | |
| از دایرهی عشق دلا پای برون نه | کان محتشم اکنون سر درویش ندارد | |
| چون سیف هر آن کس که تو را دید به یکبار | بیگانه شد از خلق و سر خویش ندارد |