سیف فرغانی (غزلها)/حق که این روی دلستان به تو داد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (حق که این روی دلستان به تو داد) از سیف فرغانی |
' |
| حق که این روی دلستان به تو داد | پادشاهی نیکوان به تو داد | |
| در جهان هر چه میخوهی میکن | که جهان آفرین جهان به تو داد | |
| در جهان نیکوان بسی بودند | بنده خود را از آن میان به تو داد | |
| دل گم گشته باز میجستم | چشم و ابروی تو نشان به تو داد | |
| مرغ مرده است دل که صید تو نیست | به تو زنده است هر که جان به تو داد | |
| حسن روی تو بیش از این چه کند | که دل و جان عاشقان به تو داد | |
| آفتاب ار چه صورتش پیداست | معنی خویش در نهان به تو داد | |
| ز آسمان تا زمین گرفت به خود | وز زمین تا به آسمان به تو داد | |
| هر که یک روز در رکاب تو رفت | گر بدوزخ بری عنان به تو داد | |
| بخ بخ ای دل که دوست در پیری | اینچنین دولت جوان به تو داد | |
| روی نی، شمس غیب با تو نمود | بوسه نی، عمر جاودان به تو داد | |
| آن حیاتی که روح زنده بدوست | از دو لعل شکر فشان به تو داد | |
| بر در دوست سیف فرغانی | سگ درون رفت و آستان به تو داد | |
| بر سر خوان لطف او اصحاب | مغز خوردند و استخوان به تو داد | |
| آنکه عشقش به روح جان بخشد | دل به غیر تو و زبان به تو داد |