سیف فرغانی (غزلها)/تو قبلهی دل و جانی چو روی بنمایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (تو قبلهی دل و جانی چو روی بنمایی) از سیف فرغانی |
' |
| تو قبلهی دل و جانی چو روی بنمایی | به طوع سجده کنندت بتان یغمایی | |
| تو آفتابی و این هست حجتی روشن | که در تو خیره شود دیدهی تماشایی | |
| به وصف حسن تو لایق نباشد ار گویم | بنفشه زلفی و گل روی و سرو بالایی | |
| ز روی پرده برانداز تا جهانی را | بهاروار به گل سر به سر بیارایی | |
| چگونه با تو دگر عشق من کمی گیرد | که لحظه لحظه تو در حسن میبیفزایی | |
| به دست عشق درافگند همچو مرغ به دام | کمند عشق تو هر جا دلی است سودایی | |
| بر آستان تو هستند عاشقان چندان | که پای بر سر خود مینهم ز بیجایی | |
| به لطف بر سر وقت من آ که در طلبت | ز پا در آمدم و تو به دست مینایی | |
| به هجر دور نیم از تو زآنکه هر نفسم | چو فکر در دل و در دیدهای چو بینایی | |
| اگر چه ملک نخواهد شریک، نتوانم | که روز و شب غم تو من خورم به تنهایی | |
| درآمدن ز در دوست سیف فرغانی | میسرت نشود تا ز خود برون نایی |