سیف فرغانی (غزلها)/ای لب لعل تو را بنده بجان شیرینی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (ای لب لعل تو را بنده بجان شیرینی) از سیف فرغانی |
' |
| ای لب لعل تو را بنده بجان شیرینی | لب نگویم که شکر نیست بدان شیرینی | |
| نام لعل لب جان بخش تو اندر سخنم | همچنان است که در آب روان شیرینی | |
| لب نانی که به آب دهنت گردد تر | شهد دریوزه کند ز آن لب نان شیرینی | |
| بوسهای داد لبت، قصد دگر کردم، گفت | کین یکی بس بود از بهر دهان شیرینی | |
| ز آن به وصف تو زبانم چو لبت شیرین شد | که بلیسیدم از آن لب به زبان شیرینی | |
| ز آن لب ای دوست به صد جان ندهی یک بوسه | شکر ارزان کن و مفروش گران شیرینی | |
| چون لبت بر شکر و قند بخندد گویند | بس کن از خنده که بگرفت جهان شیرینی | |
| خوش در آمیختهای با همگان، و این سهل است | که خوشآمیز بود با همگان شیرینی | |
| تلخی عیشم از این است و نمییارم گفت | که تو با من ترش و با دگران شیرینی | |
| بنده در وصف تو بسیار سخنها گفتی | اگر از آب نرفتی به زبان شیرینی | |
| سخن هر کس امروز نشانی دارد | زادهی طبع مرا هست نشان شیرینی | |
| شعر من کهنه نگردد به مرور ایام | که تغیر نپذیرد به زمان شیرینی | |
| بعد ازین هر که چو من خوان سخن آراید | گو ازین شعر بنه بر سر خوان شیرینی | |
| سیف فرغانی از آن خسرو ملک سخنی | با چنین طبع که فرهاد چنان شیرینی |