سیف فرغانی (غزلها)/ای صبا قصهی عشاق بر یار بگو
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (ای صبا قصهی عشاق بر یار بگو) از سیف فرغانی |
' |
| ای صبا قصهی عشاق بر یار بگو | خبری از من دلداده به دلدار بگو | |
| از رسانیدن پیغام رهی عار مدار | به گلستان چو درآیی سخن خار بگو | |
| چون به حضرت رسی امسال، بدان راحت جان | آنچه از رنج رسیدست به من پار، بگو | |
| ور به قانون ادب بر در او ره یابی | با شفا یک دو سخن از من بیمار بگو | |
| خبر آدم سرگشته به رضوان برسان | قصهی بلبل شوریده به گلزار بگو | |
| چون بدان خسرو شیرین ملاحت برسی | بیتکی چندش ازین مخزن اسرار بگو | |
| غزلی کز من گوینده سماعت باشد | به اصولی که در آن طبع کند کار بگو | |
| ور بپرسد که برویم نگرانی دارد | شعف بنده بدان طلعت و دیدار بگو | |
| خادمانی که در آن پردهی عزت باشند | در اگر بر تو ببندند ز دیوار بگو | |
| ور بدانی که دوم بار نیابی فرصت | وقت اگر دست دهد جمله به یک بار بگو | |
| کای ازو روی نهان کرده چو اصحاب الکهف! | او سگ تست مرانش ز در غار بگو | |
| سیف فرغانی بی روی تو تا کی گوید | ای صبا قصهی عشاق بر یار بگو |