سیف فرغانی (غزلها)/ای ز آفتاب رویت مه برده شرمساری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (ای ز آفتاب رویت مه برده شرمساری) از سیف فرغانی |
' |
| ای ز آفتاب رویت مه برده شرمساری | پیداست بر رخ تو آثار بختیاری | |
| اندر بیان نگنجد وندر زبان نیاید | از عشق آنچه دارم و از حسن آنچه داری | |
| ای نوش داروی جان اندر لبت نهفته | با مرهمی چنینم چون خسته میگذاری | |
| افغان و زاری من از حد گذشت بی تو | گر چه بکرد بلبل بی گل فغان و زاری | |
| امیدوار وصلم از خود مبر امیدم | صعب است ناامیدی بعد از امیدواری | |
| چون خاک اگر عزیزی بنشست بر در تو | هر جا که رفت از آن پس چون زر ندید خواری | |
| من با چنین ارادت در تو رسم به شرطی | کز بنده سعی باشد وز همت تو یاری | |
| شیرین از آنی ای جان کز تلخی غم خود | فرهادوار هر دم سوزی ز من برآری | |
| ای خوبتر ز لیلی هرگز مده چو مجنون | دیوانهی دلم را زین بند رستگاری | |
| گل را نمیتوانم کردن به دوست نسبت | ای گل به پیش جانان در پیش گل چو خاری | |
| هر جا که سیف باشد بستان اوست رویش | «چون است حال بستان ای باد نوبهاری» |