سیف فرغانی (غزلها)/ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز) از سیف فرغانی |
' |
| ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز | عشق تو چون آتش و فراق تو جان سوز | |
| شوق لقاء تو بادهی طرب انگیز | عشق جمال تو آتشی است جهان سوز | |
| در دل مجنون چه سوز بود زلیلی | هست مرا از تو ای نگار همان سوز | |
| خلق جهان مختلف شدند نگارا | پرده برانداز از آن یقین گمان سوز | |
| کرد سیه دل مرا به دود ملامت | عقل که چون هیزم تر است گران سوز | |
| رو غم آن ماهرو مخور که ندارد | هر دهنی تاب آن طعام دهان سوز | |
| در ره سودای او مباش کم از شمع | گر نکشندت برو بمیر در آن سوز | |
| با که توان گفت سر عشق چو با خود | دم نتوان زد ازین حدیث زبان سوز | |
| در سخن ار گرم گشت سیف از آن گشت | تا به دلی در فتد ازین سخنان سوز |