سیف فرغانی (غزلها)/ایا نموده دهانت ز لعل خندان در
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (ایا نموده دهانت ز لعل خندان در) از سیف فرغانی |
' |
| ایا نموده دهانت ز لعل خندان در | سخن بگو و از آن لعل بر من افشان در | |
| غلام خنده شدم کو روان و پیدا کرد | تو را ز پسته شکر وز عقیق خندان در | |
| به خنده از لب خود پر شکر کنی دامن | مرا چو چشم در اندازد از گریبان در | |
| دهانت گاه سخن تا نبیند آن کو گفت | که کس به شهد نپرورد در نمکدان در | |
| چو چشمهی خضر اندر میان تاریکی | لب تو کرده نهان اندر آب حیوان در | |
| سال بوسهی ما را ز لب جوابی ده | به زیر لعل چو شکر مدار پنهان در | |
| دلم مفرح یاقوت یابد آن ساعت | که از دهان تو آید مرا به دندان در | |
| به چون تو محتشمی بی بها سخن ندهم | بده ز لعل شکر بار قند و بستان در | |
| دهانت معدن للست با همه تنگی | بده زکات که مستظهری به چندان در | |
| به دست من گهر وصل خویش اکنون ده | که هست در صدف قالب من از جان در | |
| حصول گوهر وصل تو سخت دشوار است | به دست همچو منی خود نیاید آسان در | |
| گر از لبت به سخن بوسهای خوهم ندهی | شکرگران چه فروشی چو کردم ارزان در | |
| غم تو در دلم آمد حدیث من شد نظم | چو در دهان صدف رفت گشت باران در | |
| مرا چه قدر فزاید ازین سخن بر تو | که در طویلهی تو با شبهست یکسان در | |
| سخن درشت چو کردم خرد به نرمی گفت | غلط مکن که نساید کسی به سوهان در | |
| به نزد تو سخن آورد سیف فرغانی | کسی به مصر شکر چون برد به عمان در | |
| ز شاعران سخن عاشقان جانپرور | طلب مکن که ز هر بحر یافت نتوان در |