سنایی غزنوی (قصاید و قطعات)/روح مجرد شد خواجه زکی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (قصاید و قطعات) (روح مجرد شد خواجه زکی) از سنایی غزنوی |
' |
| روح مجرد شد خواجه زکی | گام چو در کوی طریقت نهاد | |
| خواست که مطلق شود از بند غیر | دست به انصاف و سخا بر گشاد | |
| دادهی هر هفت فلک بذل کرد | زادهی هر چار گهرباز داد | |
| صدر اسلام زنده گشت و نمرد | گر چه صورت به خاک تیره سپرد | |
| در جهان بزرگ ساخت مکان | هم بخردان گذاشت عالم خرد | |
| پس تو گویی که مرثیت گویش | زنده را مرثیت که یارد برد | |
| به گرمای تموز از سرد سوزش | صد و پنجه مسافر خشک بفشرد | |
| رهی رفت و غلام برده برده | زهی قسمت رهی و ژاله شاکرد | |
| زه ای پستت بمانده ماه بهمن | زهی زنگی زن کیسه کج افسرد | |
| ای شده خاک در تواضع و حلم | زیر پای که و مه و زن و مرد | |
| آز ما گرسنهست سیرش کن | کار را خاک سیر داند کرد |