سنایی غزنوی (قصاید و قطعات)/ای سه بوسش به آدمی ناژی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (قصاید و قطعات) (ای سه بوسش به آدمی ناژی) از سنایی غزنوی |
' |
| ای سه بوسش به آدمی ناژی | زن تو راستست و تو کاژی | |
| از بغیضان جام و باخرزی | وز عوانان ملین و باژی | |
| از خسیسی که هستی ای ملعون | بر ... زن چو ماکیان کاژی | |
| از ستاره همه ربایی گوشت | ای زنت روسبی غلیواژی | |
| به شعر اندرت مردم خواندم ای خر | که تا کارم ز تو گیرد فروغی | |
| خطی نارایجم دادی و شاید | دروغی را چه آید جز دورغی | |
| روی من شد چو زر و دیده چو سیم | از پی بخششت ای خواجه علی | |
| رسم آن سیم بر دیدهی من | چون خداییست بر معتزلی | |
| زشتم خواندی و راست گفتی | من نیز بگویم ار نجوشی | |
| من زشت بهم تو خوب ایرا | من شاعرم و تو ... فروشی | |
| خسرو از مازندران آید همی | یا مسیح از آسمان آید همی | |
| یا ز بهر مصلحت روحالامین | سوی دنیا زان جهان آید همی | |
| یا سکندر با بزرگان عراق | سوی شرق از قیروان آید همی | |
| «ریگ آموی و درازی راه او | زیر پامان پرنیان آید همی» | |
| «آب جیحون از نشاط روی دوست | اسب ما را تا میان آید همی» | |
| رنج غربت رفت و تیمار سفر | «بوی یار مهربان آید همی» | |
| این از آن وزنست گفته رودکی | «یاد جوی مولیان آید همی» |