سنایی غزنوی (قصاید)/در همه ملک ندید از مه مردان شاه
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (قصاید) (در همه ملک ندید از مه مردان شاه) از سنایی غزنوی |
' |
| در همه ملک ندید از مه مردان شاه | آنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه | |
| آنکه گر تقویتی باید ابر از سیرش | ز نمی در وی از خاره دمد مهر گیاه | |
| وآنکه گر تربیتی باید بحر از نکتش | در منظوم شود در دل او قطره میاه | |
| از پی آنکه چو در شرق بود مطلع او | مطلع مهر ز شرق آید و افزایش ماه | |
| آنکه از مکرمت و جود همی نام نیاز | خامهی او کند از تختهی تقدیر تباه | |
| خانهای کو به یکی لحظه کمربند کند | عالمی را چو نهد بر سر او تیغ کلاه | |
| گر نبودی به گه رنگ چنو کاه از ننگ | تا جهان بودی بیجاده بنربودی کاه | |
| دیدهی خصم کند پایهی جاه تو سپید | مهرهی مهر کند نامهی کین تو سیاه | |
| ای چو خورشید مهان را به سخای تو امید | وی چو ناهید طرب را به بقای تو پناه | |
| آه در حنجر او خنجر گردد که کند | از سر دشمنی از بیم تو و کین تو آه | |
| باشد ایمن ز خدنگ اجل و تیغ نیاز | هر که را تربیت بخشش تو داشت نگاه | |
| چون همی مدح تو افواه گذارند به نطق | بسته شد مصلحت جان و تن اندر افواه | |
| نتواند که کند با تو کسی پای دراز | تا نباشد ز بدی همچو تو دستش کوتاه | |
| اندر آن حال که در صدر تو سرهنگ عمید | مر ترا از هنر و طبع رهی کرد آگاه | |
| هم در آن حال همی کرد به دریای ضمیر | خاطر من ز پی حرص مدیح تو شناه | |
| طبع آراست همی از پی مدحت چو بهشت | زان که هر لحظه همی فضل تو آورد سپاه | |
| لاجرم کرد عروسی ز مدیحت جلوه | که به از حور بهشتست گه فر و براه | |
| هر کجا و اصل و مشاطه چو سرهنگ بود | ار بهشت آید ناچار عروس چو تو شاه | |
| آن چو اخلاق نبی مر همه را نیکو گوی | و آن چو آیات نبی مر همه را نیکو خواه | |
| سعی صد چرخ چو یک نکتهی او نیست به فعل | حسب این حال برین قول رهی نیست روا | |
| زان چو افگند کسی را فلک از عجز همی | نتواند ز یکی حادثه آورد به راه | |
| او چو من بیهنری را به چنان صدر رفیع | به یکی نکته رسانید بدین رتبت و جاه | |
| گر همی پای نهم پیش تو آنجا که نهند | شهریاران ز پی جاه بر آن جای جباه | |
| اینت بیحد کرم و لطف و بزرگی و شرف | در یکی شخص مرکب شده سبحان الاه | |
| که برافزون شدم از یک سخنش در یک روز | همچو پنجی که دوم مرتبه گردد پنجاه | |
| ای به صحرای سخای تو شب و روز چو من | زده امید همه از در آن لشگرگاه | |
| تا بدین وقت ز هر نوع شنیدی اشعار | شعر نیکو شنو اکنون که فراز آمدگاه | |
| برگها زرد شد اکنون ز کف سبز خطی | تا سپیدی نبود زان گهر لعل بخواه | |
| تا گه حمله قوی نبود روباه چو شیر | تا گه حیله فزون نبود شیر از روباه | |
| گهر تاج ترا اوج فلک بادا کان | صورت قدر ترا عرش ملک بادا گاه | |
| یاور بخت تو باد از پی تو دور فلک | حافظ جان تو باد از پی ما فضل الاه |