سنایی غزنوی (قصاید)/باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (قصاید) (باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زند) از سنایی غزنوی |
' |
| باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زند | شورها بینی که اندر حبة الماوا زند | |
| از علای خلق او عالم چو علیین شود | پس خطابش قرب «سبحان الذی اسری» زند | |
| کیست کو پهلو زند با آنکه دولتخانه را | از بزرگی سر به «اوادنی» و «ما اوحی» زند | |
| در حجاب کبر یا چون باریا جولان کند | تکیه کی بر مسند «لا خوف» و «لا بشری» زند | |
| در مصاف عاشقان در سینههای بیدلان | ضربت قرب وصال از درد ناپیدا زند | |
| آنچه نتوانند زد آن دیگران بر هفت رود | آن نوا از دست چپ آن ماه بر یکتا زند | |
| ای گلی کز گلبنت عالم همه گلزار شد | وز گلت بوی «تبارک ربنا الاعلا» زند | |
| برگ دار گلبنت «طاها» و بیخش «والضحا» | بار او «یاسین» و شاخش سر به «اوادنی» زند | |
| جوشها در سینهی عشاق نیز از مهر تو | هر زمانی تف ورای گنبد خضرا زند | |
| شکر احسان تو مدح تست ای صاحب جمال | نقش مدح تو رقم بر دیدهی بینا زند | |
| این جواب شعر استادم که گفت اندر سرخس | «چون همی از باغ بوی زلف یار ما زند» |